نفرت – شوک
آفتاب درنگاهش غروب کرد
یک تکهء یخ گشت
برگ های گل انسان دوستی اش پژمرد
آه کشید
آه ندامت
از تماس دست هایمان!
کبوتران محبتش به جغدان نفرت مبدل گشت
چنان عبوسانه به سراپایم می نگرست
انگار سربرادر قهرمانش
با تیرمن دو نیم شده بود؟
میدانستم درپیکرم ((قندهار)) را تجسم میکرد
از تراکم پرسش
انگار گلویش می درید...
ولی دوقلوی خشم، دندانهای بلورینش را چسپا نیده بود
ولبان زیبایش را نیز دوخته
و زبان نیشدارچشمانش
با واژه های آبی نفرت
چیزهای میگفت
آری خط هایش خوانا بود
وزبانش گویا...!
از نیش کژدمیی زبانش
زهرنفرت تراوش میکرد
چیزی نگفت و رفت
زیرا درآغازین لحظه ی نامیمون
در اولین پرسش
ازمن شنیده بود
من افغانستانی هستم...؟؟؟!!!
28-03-2008
کالگری کانادا