کشتزار سوخته و تداوم شب
این شب گمان کنم که به پایـان نمیرسد دوزخ به روزگـــار خراسان نمیرسد
در کام اژدهــــاست ویا خفته آفــــتاب حتی خیال نــور بـه اذهــــــان نمیرسد
همکاسه گشت گرچه وکیل ووزیروشاه د ست معلم است کـه بر نـــان نمیرسد
پایین تر از سگ است مقام وطنفروش حرف رسا به گـوش غلامـــان نمیرسد
حــــکام آسمان و رعیــت شـــده زمین دست گدا بــــه دامن ســـلطان نمیرسد
دیوار های چــین نفاق آنــقدر رساست کاواز نی بــــه گــوش نیستان نمیرسد
هـــرروز شاخهء دیگری قد کشد ولی دست درخت بــر گل خنـــــدان نمیرسد
پاییز پیهم است وزمستان و فصل گرم تا گل کـــند شگوفــــه بـهاران نمیرسد
ابراست ورعد وبرق وسیاهی ولی دریغ بر کشتزار سوخـــته بـــــاران نمیرسد
ازساختن مگوی سخن زانکه پیش جغد صد شهرنو بـه یک ده ویران نمیرسد
آزادگــی غم است کــه هی نعره میزنند وابستگی کنید کـــــــه نقصان نمیرسد
بنهند چـــوب ســـــرو سپیدار زیر بــام آزادگان بـــه موقـــــف پستان نمیرسد
میهن ز ظلم مشت ستمگر چـنان فسرد گویــا دیگر بـه مسند عمران نمیرسد
بگشود شـــهردار در نیمه بســـــته را زانروست جزخرابه به چشمان نمیرسد
کفتار و گرگ، مار و ملخ بود و شهر ما پاداش غـیر از این زامیـران نمیرسد
بابر دهن گشود چو افعی و گفت چون؟ دستم به گنج این ده ویــران نمیرسد
صد ها هزار د خت وطن گشت نــــاپدید درگوش ما نـــــوای عزیــزان نمیرسد
صد ها هزار طفلک معصوم غیب شد جز صبر چاره ء دیـگری زان نمیرسد
مادر خدای ماست که ما زاده ایــم از او فرزند بی رضاش به رضوان نمیرسد
دیدیم آه سینه بریدنـــــد و دست و پای خشم خــدا چگونه بــــه غلیان نمیرسد
این قاتلان یقین که بشرنیست اژدهاست بل اژدها بــــــه وحشت اینان نمیرسد
دزدند و قاتلند و شــریر و وطن فروش جز جهل از قبیله پـــر سـتان نمیرسد
تا دزد پاسبان و اجــیر است حکــمران این مـــا جرای تلخ بــه پایان نمیرسد
تا اژدها طبیب بـــود لاشخور حبــــــیب (بیمار)هیچگاه بـــه درمــــان نمیرسد
از آسمان طبیب زنــــد از زمین حبـــیب رگبـــار و انتحار بــه پــــایان نمیرسد
خمپاره است تـــحفهء او انتحار ازایــن چیزی دگـــر بــه مـا زمحبان نمیرسد
جغدان از این تداوم شب بهره میبرنــد جزخون خوری به فکرحریصان نمیرسد
مال غنیمت است و غزاوات و انتــــحار چیــزی د گر به فکر مسلمان نمیرسد
فتوای قـــتل مـــــردم آزاده میـــــــدهند زیرا کـــه فتح، تــا بود اینان، نمیرسد
تشویق میکنند کــــه غازی ویـــا شهید باغ بهشت جــز بـــه شهیدان نمیرسد
دانند شهرماست که درخاک وخون تپد گردی ازاین غبـــاربه شیخان نمیرسد
بهر رضـــــأ خاطر الله ست یــــا شیوخ ای مـغز شسته، درد بــه آنان نمیرسد
اسلام دیـن وحدت و صلح و برابریست تحلیل مـــا به زبــــده ء قران نمیرسد
مــــا آگه نیستیم ز اوج مـــــقام خویش ورنه ملـک بــــه عزت انسان نمیرسد
آدم بــــــود حقیقت ذاتیی نــــور حـــــق این ضعف درک ماست که برآن نمیرسد
دربحر جان ماست روان کشــتی نجات مــا منتظر کـــه مهدیی دوران نمیرسد
با هر نژاد گــــــوهر انسان بود یکــــی جز شـــرم برنــــــژاد پرستان نمیرسد
تحمیل برتریت قوم و زبــــان و کــــیش بر دیــگران یقین که به امکان نمیرسد
((ما برتریم و جمله بـــود بردگان مــــا درجنگ هیچ قوم به افـــغان نمیرسد))
فرهنگ جنگ نیست ستم نیست،خشم نیست ملت به شهر صلح وصفا زان نمیرسد
بادار جــــز خدا نــــــبود مــــــا برادریم جابر به هیچ وضع به حرمان نمیرسد
برهرکی قوم وشهر وزبانش مقدس است تثبیت هویت است و به جزآن نمیرسد
بی حرمتی به هویــت و تاریخ همدیـــگر چیزی بـه جز نفاق به مـــایان نمیرسد
با غ بهشت و هرچه در او هست نزد من بر پاره لــــعل کــــوه بدخشان نمیرسد
انسان وبعد تاجک و فرزند شهر نـــــور نیکو تـــرم زنـــام خــــراسان نمیرسد
این تاجک و هزاره و افغان و ترک و چی بــــــی عدل و اتحاد به سامان نمیرسد
پندار و کرد و گفت نیــــکو آدمیت است کا وای دیــــگریم ز وجــــدان نمیرسد
کالگری کانادا