بارانی و رگبارانی بازگشت برویۀ نخست

به تازه گی  دفتر شعر « از تلخی ترانه » اثر شاعر معاصر کشور ( راحله یار ) از چاپ بیرون آمده  وبه دسترس  خواننده گان شعر قرار گرفته است  . پیشگفتاری  هم به خامه ی ادبیات شناس فرهیخته، جناب دکتر رویین  در این دفتر غزل آمده است  که  ما آنرا به مناسبت انتشار این مجموعه ، از نظر خواننده گان خراسان زمین  می گذرانیم .

 

بارانی و رگبارانی

 

از روزی که نام  راحله یار در حافظه ام ماندگار گشت ،  درست دو سال می گذرد  .  از او دریکی از سایتهای  انتر نتی  سوگ سرودی خوانده بودم  در مظلومانه ترین مرگی در روزگار مان ، مرگ « نادیه انجمن » . شاید هم پیش ازان  بار بار در اینجا یا آنجا با  نام راحله یار رو به رو شده  و از کنار غزلهایش گذشته باشم . ولی آن روز خوانش غزل  « داغ دگری بر دل تنگ غزل افتاد » او مرا تکان داد .  زیرا در مرگ  بانو انجمن  ، شعر های زیادی از این شاعر و آن شاعر ، به ویژه شاعران همدیار او، خوانده بودم. ولی این یکی، «آنی»  دیگر داشت:

 

دردا و دريــــغــــا كــه لـــبـــــــــي بــــاز نــكـــــــردي
بـــــانــگـي نــــزدي مـــعــركــه آغـــــــــاز نـــكـردي

در پاسخِ  آن  مشت  که  آزرد  دهــانـــت
      مـــشــتــي نــــزدي درب قـــفــس بـــاز نــكـــــــردي

اي قــــمــــــــري مـــاتـــمــزده اي هــــمــســفـــر درد
مـــاتـــمــكــده ي عـــشــــــق ســـرافــــراز نـــكــردي

تـــد بـــيـــر نــكــــــردي خــطــرٍ دامــــــنٍ صـــحـــرا
مــــرغـــان چــمــن را خــبـــــــر از بــــاز نـــكـردي

آهـــو بــــره هـــا گــــوش بــه آواز تـــو بـــودنـــد...
اي قـــامـــــت ســــبــز غــــــــزل آواز نـــــكــــردي

سازی نــــزدی بــــرســــر تــابــوت شـهــيــــدان
جز در گذرِ حادثه  پـــــرواز نــــكـــردي

داغ دگــــري بــــر دل تنگ غــــــــــزل افـــتـــاد...

و بد ینگونه مصراعی نا گفته ماند ......

از خودم پرسیده بودم  این مصراعِ آخرین چرا بی پاسخ مانده است ؟ اندیشیدم شاید شاعر در اثر تاثیر شدید جریان عاطفی سرایش  وهیجانی که از شنیدن مرگ آن « همسفر درد »  بر او چیره گشته ، دیگر نتوانسته به ادامه اش بپردازد . یعنی شیرۀ جان درد مندش در این جا ته کشیده و توان ادامه را از او گرفته است . زیرا تکوین شعرهمانند تکوین نثر نیست  . همانگونه که پرنیان  شعر درکارگاه دل و جان گداختۀ شاعر ، بافته می گردد و در شعاع اندیشۀ اثیری  او  رنگ میپذیرد  ، گاهی شعر نیز آفرینشگرش را  آنقدر در خود  مستحیل می سازد که دیگر برایش رمقی باقی نمی گذارد  ؛ به ویژه زمانی که بداند  گلوی پر نغمه و آواز  زنی  با آنهمه شور زیستن و عشق و آرمان هنر وسرایش ، در چنگال دیوی  برای ابد از سرودن و گفتن باز مانده است  !

 در چنین حالاتی شاعر در اختیار خودش نیست و رشته نامریی  عاطفه و احساس ، گلوی خامۀ حرف وگفت و صوتش را آنقدر می فشارد  که مجال نفس کشیدن را از او می گیرد .  گاهی به گریستنش وامیدارد و گاهی خامه اش را می شکند تا از ان عوالم بیرونش کشد وبه حال خودش واگذارد . به یاد مولوی می افتم که در چنین حالی گفته بود :

خامش که من مستعجلم ، رفتم سوی پای علم 

کاغذ بنه ، بشکن قلم ، ساقی در آمد الصلا

دیگر نخواهم زد نفس ، این بیت رامیگوی وبس

بگداخت جانم زین هوس، ارفق بنا یا ربنا

یا :

خاموش که سرمستم ، بر بست کسی دستم

اندیشه پریشان شد تا باد چنین با دا

هیجانات هنر گاهی  بر شاعر اثراتی  بحرانزا  ایجاد میکند و او را  از مسیرش باز میدارد یا در مسیر تازه اش می افگند .

 پس این مصراع به هیچ روی از ناتوانی  گوینده نا تمام نمانده است ،چون دیده می شود که شاعر از استعداد ی شکوفا برخوردار است . شاید هم این ناتمامی  ، اشارتی باشد بر نا تمامی داستان  زندگی آن پرنده خوشخوان که صیادی  بد نهاد به خاک سیه اش  افگنده است .  

به هر حال . این غزل نا تمام  مرا هم دگر گون کرد  . دیدم در این  خراب آباد خود کامه گی ، زنی مرگی را فریاد کرده است  که پیش از این ،  « همسفر»  دیگرش « رابعه »  را و هزاران رابعۀ  دیگر را در کنج و کنار  این حمام خونین ، به چنین سرنوشتی دچار کرده بود . احساس کرده است که شاید او نیز دستخوش چنین وضعی می شد اگر در شرایط همسان قرار می گرفت .  ازین جاست که « راحله یار » این بار بر گردن  « مظلوم »   دست  همدردی حلقه نمی کند  تا برایش بگرید وبموید ،  بلکه همدردی و همدلی اش را  به گونه دیگر هشدار می دهد  ومیگوید : خواهر ، من اگر جای تو بودم ( ماتمکده عشقم ) را با (شکستن درب قفس سر افراز ) می کردم  و(مرغان چمنها)  وصحرا ها را  از کمینگاههای ( بازان )  وحشی بر حذر می داشتم  ولی ( بانگی نزدی )  و  (معرکه) یی آغاز نکردی  . خاموش ماندی  وما را در سوگ بزرگت  بی یار و یاور گذاشتی . اگر  میماندی  داغی دیگر بر دل غزل روزگار ما افزوده نمی گشت .

در این سر آغاز آشنایی  وشناخت و ماندگاری بود که  از راحله یار غزلهای بسیار خواندم و دانستم که میراث آن غزلسرای بزرگ هموطن و شاعر نخستین ، چون خونی جوشان و دونده  ، در رگهای او دوام خودش را پی گرفته است. غزلهای شور آفرینی چون : دعا بده بروم ، مهتاب زندانیست ، آتش ، وای برمن ، یار ، خون آزادی ، چه میکنی ؟ ، خیال یار ، بی ما سفر مکن ، تا شدی عاشق ، بی همسفر ،  بیهوده گی ، فاجعه ، اعدام قناری  ، هیچ ،  نشد ، عقاب زخمی ، سفرۀ نوروز ، عصر بی تلخه وننگ  ، به راد مردان ، قهرمان داستانم ، اگر دوباره ندیدیم  .  و ازین دست  چند تای دیگر .

جای شگفتی نیست اگر  امروزه زنان هنرور ما  با همه نا سازگاریهای روزگار  ،  چه در میهن ، چه در بیرون از آن هنوز دست از دامان عاطفی ترین هنر ها یعنی شعر نکشیده اند و آن  را به جان می پرورند  و درین  زمینه  هر کدام  دستاوردی دارند که باید  سپاسشان گفت و « راحله یار » یکی از این رونده گان پیگیر  وکوشنده است . تا اکنون دوگزینه شعر از او چاپ شده است .  اینک سومین دفتر او از نظر خواننده می گذرد  که  نشان  پیشرفت بر جبینش آشکاره  است   .

به نظر من غزلهای  این دفتر شامل دو بخش است . غزلهایی که بر محور عشق می چرخند وبر عوالم احساس عاشقانه و یا دردی ویژه  استوار اند  و غزلهایی که بر موضوعاتی چون شکایت از زمانه و سرنوشت ، کاستیهای اجتماعی ، پرخاش با ویرانگران زنده گی  بسته گی دارند . شعرها  همه  ، در قالب غزل شکل پذیرفته اند . البته در همه موارد غزلها یکدست نیستند ودر  این راستا فکر میکنم عامل زمانی را نباید از نظر دور داشت . خوشبختانه شاعر آگاهانه قید زمان را در پای هرغزلی  آورده است .غزلها همه از ژرفای جان شاعر تراویده اند ؛چونان بارانی و رگبارانی  که عطش خواننده گان غزل را در ابعاد گسترده ، سیراب می سازند .

درونمایه های دفتر « از تلخی  ترانه » غالباً از تاثرات عینی و حسی شاعرسرشار است  که بیشترینه از بر  داشتهای (همزمانی) شاعر مایه گرفته اند   ونه از برداشتهای (در  زمانی)  او :

 ای دل!  سرت به نیزه اگر می رود رواست رنگِ تو از کلیشه ی رنگِ زمانه نیست 

برحالِ شاعران نفسی گریه می کنم             عمری ست فرصتِ غزلِ عاشقانه نیست (بیهوده گی)

 

 درغزل ( اعدام قناری) از آوازۀ پایش شب در کشورش بیمناک است که صدای جغد را شنیده است . سمبولهایی چون جغد ، شب ، خفاش ، باد ، یاد آور وحشت آباد کشور شاعر است و از استعاره های  (دامن دریا) ، (ماهی آواره ) و ( اعدام قناری) برای  میهن زخم دیده و آدمهای آواره و بی سرنوشت آن ،  پیامهای پیامد نا میمونی را شنیده است:

 

بازهنگامه به پاگشته که شب می پاید

جغد میخواند وخفاش از آن خوشنود است  

باد گستاختر از پیش به رقص آمده است

ریشه با تازه ترین زخم تبر نابود است

چقدر شعر دگر بوی جنون خواهد داد

چقدرشاعر دلسوخته نا مسعود است

چقدر دامن دریا شده  آلوده به زهر

چقدر ماهی آواره کنار رود است

چقدر دستِ پریشانِ ِ دل من خالیست !

چقدر عرصۀ پرواز دلم محدود است

داد از عشق ! که امروز به دردی نخورد !

چقدر لحظۀ اعدام قناری زود است

 

این شاعر آواره ، که دیری با دست خالیی دل پریشانش ، زیسته ؛ چقدر در غم  عشقهای برباد رفتۀ خود و همگنان خودش  در غربت  گریسته است  ؟ این را « از تلخی ترانه » هایش  میتوان  خواند   .

 

در این یاد آوریهای کوتاه  که ، سر ِ کند وکاو غزلهای این بانوی شاعر  را نداشتم  و ندارم ؛ خواننده گان و خواهنده گان غزل معاصر خود بر دریافتهای خویش خواهند بود . چون بدین باورم که در جهان هرگز شاعر و هنرمند صد درصد به  کمال رسیده و ایدال ، وجود نداشته و ندارد . به ویژه که وزش دیدگاههای امروزینه بر دریچه های شعر و هنر معاصر ، یکسویه نیست .  هدفم ادای سپاسی بود و طرح این پرسش در ذهن  خواننده که : آیا کشورمان  هنوز با زنان سخنورش نفس می کشد ؟ یانه.

 



دکتر رازق رویین
کابل – افغانستان
ماه تیر 1387
  
Copyright © 2005-2009 www.khorasanzameen.net