در فاصــله ها

 

شبی از ژرف جنگلهای نا پیدا

زآبادانی و ویرانی آنسو تر

فرا سوتر

به قدر لحظۀ سبز خیالی در درنگ خسته گیهایم

-  نشیمن کردی و رفتی

و من هر هفت  شهر قصه ها و غصه هایم را

به آذین نگاهت چلچراغی ساختم پر نور

ولی آن شب ؛

ترا از آن نشیمن – داربست قرن شب دیدم

هنوز از یاد جنگلبان آهندل

-  نمی رستی

و از فریاد مرغان  در غم پرواز

- می خستی

و می دیدم ؛

شکست ساق نرم  هر گیاهی را که دست تند باد شب

ستمکیشانه  پی می کرد

وشور زیستن را در شعور سبز هر واژه

ترا در سوگ  نا آرام  خود می برد.

* *

ازان شب تا کنون با سوگواران تو در راهم

که سر بر کردن  فجر بشارت را

زقاف جادوان آن طلسم خیره برخوانم

کزان شب تا تو رفتی یار

غمی در نای صبح لحظه های خلوتم بنشست

صدایی از درون شامهای غربتم برخاست

صدای پر ز بارانهای دلتنگی

صدایی کاو زبانم را از آن پس

- عادت همواره با خود گریه کردن داد

**

اگربرگشته بودی یار !

 اگر برگشته بودی یار !

 

کابل ١٣٥٩

از دفتر «برنطع آفتاب»