بخشی از نامهً سیاسی شاه محمد ولی خان آگاه به شاه امان الله

بخشی از نامهً سیاسی شاه محمد ولی خان آگاه (آخرین یادگار دودمان درواز شاهان) به شاه امان الله
پادشاه متجدد افغانستان

اما نخست چند سخن در باب درواز شاهان:

کتاب اویستا کهن ترین مدرک تاریخی-مذهبی آاریایی ها و معتبر ترین سند تاریخی مکتوب اقوام ساکن در فلات ایران زمین، جغرافیای آریانا و آریایی ها را در شانزده منطقه آدرس می دهد، که نخست آن بخدی ( بلخ) و دوم آن راگا (درواز- بدخشان) است (1). 

فرافی شناسان در تحقیقات خود جامعۀ کهن بشری را به چند حوزه مدنی تقسیم کرده اند که پس از کلده ( بین النهرین)، مصر در قاره افریقا، سواحل مدیترانه (فلستین) توام با فنقیها و جامعۀ یهود، چین درشرق و آنگاه کانون پنجم مدنیت بشری را با 3 هزار ســال ســابقه پیش از میلاد ایران (آریانا) خوانده اند.  

مطلع الظهور ایران در اسطوره و تاریخ "ایرانویج" تلقی شده است. این نام و نام "سراندیب" هرگز ثبوت واقعی و مدرک تاریخی نیافته اند. در ایرانویج از طوایف و جوامع آریایی در حوزه شمال هند تا استقامت های فرارود (سغد-خوارزم، حصار، خجند، بخارا، سمرقند) را احتوا می کند. آنچه طبیعی بنظر می رسد آنست که خاک نزول خضرت ادم (ع) نیز در همین حوالی بوده است.

سراندیب مشمول کشمیر-بدخشان (پامیرها) و تا حوزۀ جنوب چین را در بر میگیرد و بهراحوال درواز معبر اصلی در گذر شرق به شمال و شمال شرق به مغرب می باشد. لذا اگر زادگاه حضرت ادم نباشد، مولود اقوام ایرانی بوده و هست.

دولت سامانی را دبیر و وزیری بود داناو توانا که با سه پادشاه وزارت و امارت کرد. این مرد سیاست و دانش، تاریخی نوشت که بسیاری از اهل نظر کتاب او را تفسیر تاریخ طبری دانستند. ابوعلامحمد بن محمد بلعمی، در مبحث نوح (ع) و اتفاق طبیعی دوران این پیامبر نسبت تاریخی-قومی اهل زمین را چنین بر میشمارد(2).

"
نوح را زنی بود کافره و از فرمان او بیرون، نوح را ازاین کافره چهار فرزند بود بنام های سام (عرب و عجم)، حام (مردم حبش و ...)، یافث (ترک تباران در شرق و شمالشرق) و کنعان که مانند مادر به نوح نگروید و در طوفان مستغرق آمد."

روایات و حکایات دیگری هم وجود دارد که نخستین اندیشه در مردم شناسی را چیزی شبیه همین داستان نوح بیان می کنند. فردوسی روح اصلی داستان فریدون پیشدادی را پس از سرنگونی اژدهاک (ضحاک جادوگر) که از همان نسل سام بر می اید، در میان انبوهی از غم و شادمانی و پهلوانی یاران فریدون چنین بر میتابد.

فریدون چو شد بر جهان کامگار
ندانست جز خویشتن شهریار
برسم کیان تاج و تخت مهی
بیاراست با کاخ شاهنشهی
همه مهتران از همه کشورش
بدان خرمی صف زده در برش
به نیکی ببست از همه دست بد
چنان کزره هوشیاران سزد

همین جا به درواز بر می گردم، در تاریخ مدینت های ورارود (ماورالنهر) درواز یکی از پایه دار ترین کانون ا اقتدار دودمان پادشاهی در بستر حغرافیای ایرانویج همان مظهر و مبدأ اقوام ایرانی است.
درواز شاهان چهارمین سلسله از نسل فریدون در ورارود هستند. سلسله اول در سرزمین آریانا، اقوام پیشدادی پنداشته شده اند، و نسل اول در سلسلۀ ورارود شاهان فریدون نخست فرزند جمشید بانی بلخ است.

بدخشان کنونی نه آن قلمرویست که پیش از ظهور اسلام بود و نه آن حدودیکه در سال های پیش از استیلای افاغته (1880 م) بود. امیر عبدرحمن در نوبت نوکری خویش به انگلیس و روس، بخش بزرگی از بدخشان زمین را به حکومت بخارای عصر امیر مظفرالدین منغیت و اگذار شد.
در پایان دولت ماد ها که یکی از سلسله های آریایی بودند و توسط کوروش سوم ( کوروش کبیر) استیلا شد دولت هخامنشی ( حقامنش ) جانشین دولت ماد گردید. مادها از خاور قفقاز و اطراف بحیرهً کسپین ظهور کردند و بروایتی 300 سال حکومت داشتند.

در نقشهً ایران دوران کوروش کبیر قلمرو ایران زمین که آریانا بعنوان ایران خاوری بحساب آید جمعاً 20 ایالت به نسبت های کوچک و بزرگ ثبت شده اند. نام این ایالت بزبان یونانی ا ز ترجمه پهلوی و پارسی باستان صورت گرفته است. این ایالات را داریوش سوم که همان داریوش کبیر باشد افتتاح کرده است (3).
ایالات سوم ، هفتم، دوازدهم، چهاردهم، شانزدهم و هژدهم به ایران شرقی مربوط بوده و در حقیقت بخش عظیمی از ایران باستان را در بر می گیرد. ایالات مذکور باالترتیب بنام های بغاز و تراکیهای آسیایی، و ساتاگیدها و گندهارا، وادیکها، آپاریها، دادیگسها ( تاجیک ها) ،باختری ها، ساگارتیها، سرنگیها، سیستان، سامانیان، پارتیها ، سغدیها، هراتی ها، ساتیان ها، و الارود ها شامل کوهستان های مرتفع پامیر منتهی به سغد، دامنه های هندوکش، ورادود ها و کابل قندهار تا دریای سند بوده است.

در تاریخ باستان ایران که توسط حسین پرنیا (مشیرالدوله سابق) تالیف شده است. در سر زمین جاوید و در کتب یونانی مربوط به جنگهای اسکندر و پیشتر (هرودوت، آریان، ژوستین، دیودور، کنت کورس، گزنفون، بتلمیوس و دیگران، ذکری از شاهان کوهستان زمین نیامده است. اما راگا (راغ-درواز-بدخشان) و فرخار محل تولد زردهشت تلقی شده اند.

در نزد اجداد و نیاکان شاهان بدخشان که بعمد از احفاد اسکندر ویرانگر خوانده شده اند، نسب نامه و....نامه های بوده است که استقلال عمل آنانرا در دوران پیش از اسکندر نیز بظهور میرساند. تمام واقعه نویسان همسفر با اسکندر، نامی از درواز و ارتفاعات کوهستانی بدخشان زمین نیاورده و لی از جشن ها و سنت های دیرین پای آریایی در ورارود ذکر کرده اند.

هرچند که در درواز، قراتگن، دنج، کُلاب (بخارای شرقی) -بدخشان پیش از زمان عبرالرحمن امیر مستبد، با مرکزیت درواز، سفرنامه و تاریخ نامهً شاهان بطور رسمی به ثبت نرسیده واهم کتب قلمی و دستنویس است، اما تذکره و بیاض و خاطرهً شعرا و علما مطالبی را در باب سرگذشت شاهان و احفاد و اجداد انان فراوان بیان کرده اند.
از هرودوت، پدر تاریخ، تا امروز که دوهزارو جهارسد سال را احتوا میکند، هنوز تاریخ انسان و بشریت یا نانوشته مانده است و یا اگر نوشته هم شده باشد، تاریخ امرادء، فراعته، سلاطین و پیامبران و شاهان و زوراوران بوده است؛ نه مردم و گروهای انسانی متفاوت. سرگذشت غم انگیز انسانها برای رضای خاطر حاکم بوده است، نه حاکم برای کسب رضای مردم. پس تاریخ گذشته همواره دو درس برای نسل های بعدی داده است.

1-
هرگز شاهی بدلیل فقدان خدمت به مردم محاکمه نشده است، کما اینکه مردم بسیاری به اتهام نا صداقتی و بی اعتنایی به شاهان محاکمه و نابود شده اند. شاه و سلطان، قصیر و امیر، امپراطور و فرعون و هر صلاحیت داری دیگری که به مردم امر می داده است، در یک اشباح کاذب دیگران را موجود وابسته به خود و خدمتگاری خود شناخته است؛ نه برعکس.
2-
نسبت حیوانی و غریزه یی در زندگی انسان همواره بر عنصر انسانی چربیده است. حهانگشایی یا جهانخواری برای غارت هستی و دارایی مردمان گوناگون عالم چهرهً ددمنشانۀ آدمی را در دوران قدرت برتابیده است.
پس آموزه های تاریخ چیزی حز عبث نامه های ذهن آشوب نیستند. بقول همین تاریخ "مرور در جاده های خونین سرگذشت انسان حد تفکیک آدمی را از حیوانات عالم تا بدانجا می برد که حیوانات در ذات زندگی و طبعیت خویش سازش پذیرتر از ادم اند."

درواقع داستان انکشاف عقل و نزول دین، برای مهارکردن خوی خونریزی و غریزهً غرض ورزی آدمهاست. جبر و ستمگری، مزاج بی علاج انسان آزار کشیده ی تاریخ است. اصطلاح قهرمان، پهلوان، جنگاور و ... در فرهنگ اقوام مختلف تاریخ، شرح ماجرای برآشوبیدن، سرکوب و فنای جماعتی از انسانها برای تامین منفعت افرادی از میان آنهاست.

تمام انسان های صاحبنام و مشهور، چه مقدس و چه مقبح دارای وجوهات متضاد در شان واحد هستند. افتخار ملی یک قوم، آزار تاریخی اقوام دیگر است. مباهات یک ملت سرکوب و نابودی ملتهای دگر است. در فرهنگ ملی ما نمونه های داد و بیداد از امروز تابن تاریخ مشخص اند، هر پیشوای ملی برای ما دشمن فراموش ناپذیر دیگران خواهد بود. اسکندر، دشمن ما ولی پایه گذار امپراتوری یونان باستان است. امیرتیمور جهانگشای بزرگ عالم افتخار ترکستان زمین در اسیا است، اما جهانخوار ذهن محالفان خوداست.
و سلطان محمود، شاهنشاه خراسان، اما ویران گر فضیلت مردم قدیم هندوستان و ... نمونه های دگر.

دومین سلسله در خانوادهً شاهان آریایی کوهستانات درواز، بدخشان ورارود با میلاد مسیح (ع) و یحی(ع) مقارن بوده اند، بنام فیروزان شاه و فرزند او خسروشاه اشکانی (4) بوده ولی در تاریخ باستان از حوادث پادشاهی آنان پس از اعقاب اسکندر در مشرق باختر خبری نیامده است (5).

روابط شاهان درواز که از نسل کیانی ها و فرزاندان و احفاد کیقباد دانسته شده اند، در عصر پادشاهی هیاطله در بلخ و طخیرستان (تخارستان) و شاهان طراخنه (ترکها) که خراسان را اداره می نمایند. طبری این گفته ها را از شاهنامه قید کرده ولی شاهنامۀ فردوسی نیست بلکه پیش از فردوسی بوده است.
سومین سلسله در دوران شاهی شاهان درواز و کوهستان بدخشان را شاهین شاه فرزند بهرام شاه نوۀ شاه دروازی بن بهمن شاه دانسته اند (6).
بسیاری از راویان تاریخ شفاهی کوهستان یا بخارای شرقی، این سلسله را تداوم شاهان پیشدادی و هخامنشی می شناسند. بهراحوال شاهین شاه، معاصر احمد بن اسد فارسی واپسین فرمانروای سلسله عباسیان در ترکستان زمین بوده است که در سال 784 م ( 163 هجری) دوره حکومتش پایان یافته و در ظرف 200 سال بعد حکومت سلسله سامانیان به چوکی شاهنشاهی تکیه زدند (7).

بدخشان، خجند، بخارا، سمرقند، اوراتپه، کاسان، پامیرها، حصار، کان بادام، تخار، کندز، بغلان و سمنگان بستر زیست اجتماعی تاجکها تلقی می شوند. مسلماً کابل ، بلخ، هرات و ارتفاعات مرکزی باتمام جمعیت تاجکها و هزاره ها اند.
در حالیکه اطراف بخارا و سمرقند، کته قواغان، قرشی، تاشکند، خوفند، یارکند و نواحی یی از تخار و دامان مزار -سرپل، جوزجان و فاریاب- همه عمدتاً ترک تباران ازبک و مردم خیلی قدیمی این سامان هستند.

ترکستان، سغد، بخارا و نواحی بلخ و بدخشان قسماً در زمان خلافت حضرت عثمان با سربازان پا برهنۀ عرب مقابل آمدند.(8) قَسِم بن عباس با کشتن "مغتنوش" پادشاه سمرقند که گویا محوسی بوده است به فتح ترکستان، بلخ و هرات و تالقان امیدوار شدند. اما در کوهستانات بخارای شرقی "دوازده دره" که درواز مرکز انان بود و نام درواز بدلیلی از همین کلمه مشتق آمده است، تا قرن دوم و آخر آن مجاهدین اسلامی قادر به پیشرفت نشدند.

اکنون برخی از یادداشت های شاه محمدولی خان دروازی متخلص به آگاه را در بخشی از خاطرات او بنام نامۀً آگاه به شاه متجدد امان الله خان طبق عنوان گذاشته شدۀ او بسیار مختصر و خلص شده نقل می کنیم. اگر محتوای نامه در جاهای رسایی کامل نشان ندهد، مال همین عیب است که برگزیده شده و مرتبط نخواهد بود.

من در تدارک تهیه و تالیف کتابی هستم زیر نام "خاطرات سیاسی محمد ولی خان آگاه" و هم "شناسنامه دودمان درواز شاهان" که هر دو از فهرست تحقیق و پژوهش دانشمندان تاریخ دور مانده اند. اکنون متن نامه محمد ولی خان اگاه:


نامۀ آگاهی اول حمل 1304 ش
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدالله و سبحانه عظیم، الرزاق و الحافظ و الکریم و بعد

جناب اشرف آقای امان الله شاه متجدد و متعهد افغانستان دامت عظمته العالی! و بعد:

خدای را در محنت شکر گذارم بر آنچه هدایت و کفایت یافته ام ازاو سبحانه، و خدای را منت دارم بر انکه، درین زمین فراخ، بدین مکان کوچک و ا ندک قناعت دارم و جز او از کسی منت نبرده ام. بازهم خدای را شکر دارم که به حضرت و فرفت در عزل و تقرر، امید و باورم را در احوالات گرم و سرد دنیا ضعیف نمی گرداند. آنچه مایهً نگرانی و اندوه نهانی در ضمیر من است از ان درک ا ست که مبادا بعملی دست زده باشم که مومنی را آزار بی موجب عاید شده باشد و من در لباس نخوت و غرور ازآن غافل مانده باشم.

درگناه خویش از ترک واجب آنقدر بیمناک نیستم، که از ترک وظایف و وجایب خویش در برابر مردم محروم و مظلوم وطنم درواهمه ام. چه ایشان را حق بسیار تلف کرده اند و کسی از متصدیان امور و مقربان حضور در دستگاه سلاطین و مالکین بدفاع برنیامده است.
منظور را قم سطور در مزاحمت اوقات سرور، برای حضور، آن نیست که ا ز نقش وموقف نامناسب خویش بسیار دلتنگ آمده باشم، بلکه اگر درست آموخته باشم، احوال موجود در کار ادارهً مملکت براهی میرود که ازآن سوی بوی ناقراری و غم بزرگ به مشامم میرسد...! من در طمع آن نبوده ام که اختیارات مملکت به حیط صلاحیت و ولایت من باشد، صلاح مملکت در آنست که، توان و ایمان شخص برای مقامی که دارد و یا میخواهد داشته باشد، در نظر گرفته شود. انگیزه خصومت که از قدرت بیاید، هلاک مردم و ضیاع منفعت عموم مینماید.

دولت بهیهً انگلیس که از نتایج معاملات سیاسی و ٣ جنگ با مردم ما، بسیار ناراضی ا ست، در کمین نشسته تا فرصت بیاید و به مسئولان این مملکت درد سر ایجاد کند. من بارها گفته و به آشکارا می بینم که انگلیس ها در پی انجام معامله و تفاهم با کسانی در داخل دولت شما شده اند.

اینهمه سرداران، شاه آقاسی ها، سپه سالارها، ایشک آغاسی ها، لشکریان- اراکن مملکت، اعتمادالدوله ها، بازماندگان امیر* و مرتبه داران واجب الاحترام، که به جز عیاشی و فحاشی خاصیت خوبی ندارند، رگ رگ حیات مالی مملکت را پوسانده اند. من مطابق قرار شخص شما در یک سنجش عملی، از کیفیت کار اراکن و آمران ذی الصلاح در نظام سلطنت، بیش از 70 هفتاد دفتر، اداره و وزارتخانه را کنترول کردم، در گذارش مفصل هیات به میر سیدقاسم خان وظیفه دادم تا صورت احوال شرح کنند و با قدرت منطق و دلیل صدر مملکت و فرزانه فرزند مردم حضرتعالی را در قبال اوضاع جاریه آگاهی رسانند.

شرح پریشانی خالات سیاسی چندین بار صورت گرفت. خیال حیانت و فکر فریبدادن شما در نزد برخی نزدیکان و امیرزادگان هویدا شده است. نادر خان و برادران با فرزاندان سلطان محمد خان، شبانه روزی در تدارک و تعاقب وقتی هستند که نزدیکان شما را با دشمن تراشی غیر سرداران علیه سلطنت بفریبند و ارتباط پادشاه را از مردم قطع کنند. چون هیچیک از گزارشات و راپور های مکتوب منعکس نگردید، فلهذا دانستم که بین همه کارداران صدیق و مومن در سطوح اجرایی دولت و مقام سلطنت، ممانعتی پیدا شده است.

از جناب محمود طرزی در خواست کردم که شما را به آیندۀ دردناک و اوضاع نابسامان مملکت واقف گرداند، تا باشد که اصلاحات فرمایند و"سُرداران" ا ز "سَرداران" جدا گردد و خدمت صادقانه به فرزندان صدیق خاک واگذار شود. من برای صلاح مملکت و بهبود زندگانی ملت جدا جدای افغانستان، حاضرم تارِک خاک شوم، اگر بتواند غیابت من موجتات رضایت خاطر کسانی را حاصل کند. مناسب حال خود دیدم، شعری را که " علی بن اسد" مولی امیرالمومین، امیر بدخشان در سال 424 هجری در وضع خویش سروده است و انرا فلیسوف خراسان، کاتب جامع الحکمتین حضرت شاه ناصر ولی (رح) با مشاهده نقل کرده است، برای احوال خویش ذکر کنم(الف):

گر بشد از من منال و مال ولایت
جود و شجاعت نشد، نه فضل وکفایت
شکر خداوند را که مایه به بجای است
سود کنم گر کند خدای عنایت
میدهد او روزیم، اگر نه ولایت
باری که دادست، عاقلیم هدایت

برخی ادمها به درخورشأن و قدرت خویش، به آفت غرور و تکبر گرفتار میشوند. این آفات هلاک عزت و حرمت دیگران میشود، چه غرور و تکبر ذوال ایمان و ضیاع عقل انسان مینماید. زحماتی که از نوجوانی ام در دستگاه امیر متقبل شدم، مرا بسیار خوب پرورده ا ست. من هرگز در کارهایم تردید و ناباوری را نمی پذیرم، کارهای مهمه و صلاح سیاسی به سنجش های عاقلانه مربوط اند. سعی و کوشش های صادقانه در زمان ایشان و بعد از آن چه در حوزهً سیاسات و چه در بخش های اداره و مدیریت امور، ن اعتماد را در من ایجاد کرده است که، بسیار زود به سنجش بگدزم و به پیامد اعمال ناظر باشم.

خوشبختانه در طاقت و حوصلۀ خویش آنچرا که بمن سپرده شده بود، بموقع انجام دادم و ازآن بابت درخود سرافکنده نیستم. آنچرا که دیدم و دانستم، اگر برای اجرا و انجام ممکن بود، معطل نکردم. تعلل، تغافل، خوش گذرانی، شوخی باامور و بازی با سرنوشت در شرشت بنده نیست. هرچه الحمدالله توفیق پرودگار نسبتاً شامل حالم بود.

آنچرا درین مجموعه یاد داشت ها ذیل نام "نامه های اگاهی" بشما و برای معطوف داشتن فکر و خیال شما در باب رهبری امور و دلیل وانگیزۀ قصور، نوشته ام و می نویسم، شکایت ، گلایه و یا توصیه نیستند؛ این جملات حقایقی اند که آب زلال عدالت و تحول در حاکمیت را به گنداب ظلم و بیهودگی بدل کرده اند، و آن شاه متجدد و خیر اندیش راکه یار دوران کودکی و نوجوانی من است، آرام آرام در اثر زهر پاشی وعیاشی برخی از عزیزان، نا آرام از کرسی ترقی طلبانه به پستوی فراموشی و بی اثری قرار داده میشود. پس حتمی دانستم که با این بهانه مشوره هایم را از آن دلاور واقعبین و مسئول امور والدین دریغ ندارم.

وجیبۀ امین به امیرمومن

بسم الله و اله الحمد... لازم بود آنچه را که مستقیماً به شما نمیرسانند و داعیان خیرو راهیان صراط المروجین می بینند که مبنای حکومت و اختیار خدمت در ذات شریف حضرتعالی بعمد و ترفند، بازداری میگردد، من بظهور آورم تا نکبت فریب و تحیل نا باوران و ریاکاران کاذب را از صراط المستقیم بردارم. آنچه مرا در نزد کوته نظران و نا آگاهان که به جز زرطلبی و بیعدالتی و حیانت و خدعه، خیال دیگری ندارند، بیمناک و خطرناک جلوه داده است، سخت کوشی و منع اجرای حاجات ناجایز آن مردم آزاران و درس نیاموختگان است. اگر جسارت نباشد و شما را در خاندان محمد زایی از بزرگان صدر و رائس جدا بشمارم، باقی هیچ یک اط ایشان در اهلیت و اصلیت بر ما و یا خدمتگذاران صادق این مملکت برتری و فضیلت عالی ندارند، چه بسا که ما و اجدادما نیز در چند نوبت و هزاران سال در کار اداره و تامین ارادهً واقعی بهدف خدمت در میان مردم و جماعتی بوده ایم.

تنها از شاهین شاه فرزند فیروز جد تباری من تا سلطان محمودشاه درواز و بخارای شرقی هزار و صد سال سپری شده است و اجمالاً ٣٨ پادشاه یکی پی دیگری آمده ا ند و بر مناظق بزرگی ا ز ایران شرقی و خراسان اسلامی استیلا یافته اند(ب). من هرگز به غلامی و اطاعت نا صواب رضا نداده ام، من با نام وابسته به غلامزادگی، غلام بچگی و حقارت ستمگرانه تن نداده ام و چنین نامی در عصر امیر عبدالرحمن مروج نگردیده، در ایام روزهای اخر عمراو، برخی نا اهلان و جفا گران برای موظفین امور و مخصوصا غیر احمدزایی و اشراف ناشدگان استفاده مینودند.

پس از مرگ عبدالرحمن، امیر قسی القلب و جنایتکار(محکوم به کشتن ملیون ها انسان) و نوکر خریداری شدۀً انگلیس ها، کسانی از جمع منشیان و کاتبان سلطنت، تمام اراکن غیر محمد زایی و برخی از سرداران بی اطلاع و ناچار را غلام بچه نویسانده اند.

اهل مفکوره و جوانان آزادی طلب در دورهً عبدالرحمن و مخصوصاً در زمان امیر حبیب اله، یکی از اهداف منورۀ خود لغو برده و غلام داری را قرار داده بودند. خیلی ها بدلیل شدت و قساوت امیر از داشتن فامیل و مربی ( پدر و مادر) محروم شدند و ناچار در دربار حکومت بخدمت گذشتند. الحمد الله در تمام دورهً امارت " پدر و پسر" بعنوان شریک فاخره و شایسته کار و اداره کار کرده ام.
مخوصاً که کوتاهی عبدالرخمن در نا صداقتی به اجرای پروتوکول "عهد نامۀ کریمیه- بخارا"(ج) در برابر کاکایم شاه محمود خان آخرین پادشاه درواز و توطئه امیر منطفر و امیر عبدالرخمن در برابر پدرم شاه ابوالفیض خان، این شجاعت را به من داده بود....!

من در مورد واقعات و حقایق گذارشات دوران امیر عبدالرحمن چه در سلطنت کابل و چه قبل از آن، ایام مهاجرت و مسافرفش در شــــمال و در پان دریا (بخارا) از زبان افراد آگاه و دانا مطالب زیادی جمع آورده ا م. کارجمع آوری آن امور را در نوجوانی اغاز کردم. اینکه براو چه گذشته است و او بر دیگران چه کرده است، رسوایی نامه یی است که من از قید آن شرمیدم!


درین نامه احتیاج برای شرح سرگذشت و کردارنامهً آنان نیست. این نامه بکسی عنوان یافته و برای مسئولیتی بنا شده است، که مردم از وابسته گی خونی او به آنان دل پریشانی دارند. خوشبختانه حضور شما در میان جوانان عصر امیر و همفکری شما برای انقلاب فرهنگی در حال حاضر دلگرمی ملت و خاطرجمعی امت مومن دراین مملکت است.

آن ایامی که امیر حبیب الله فرزند عبدالرحمن باتمام مشکلات با وجود سرگرمی وجوش هوسبازی در میان یک جماعه زن توانست اقتدار فردی و استبداد پدری را به نوعی مشارکت سمبولیک و نمایشی بدل سازد، هرچند که از بیعدالتی پدر و بی خاصیتی نظام چیزی کم وحل نکرد، اما واقعاً سلطنت یکنفری را حداقل به چند نفری موقتی مبدل نمود.

اکنون کارشما فکر و اختیار شما به هیچ یک از آن ودوکس قابل مقایسه نیست. شما را طرفداران اصلاحات، اداره، نظم و اجراآت در حال حاضر تحفه و هدیۀ الهی میدانند. البته این فکر بسیار دقیق است. وجود شما برای سامان یافتن رونق اقتصادی و پیشرفت ملی درین مرحله از تاریخ وطن، کمیایی ناپیداست.

عبدالرحمن بنام ایجاد حکومت مرکزی در فکر استقلال مملکت نبود، بعد از آنکه انگلیس ها با او به تفاهم رسیدند (1295 هجری- بخارا)، سعی کرد قدرتهای منطقه یی و نیروی مخالفان خود را در مناطق مختلف یا به پول یا به وعدۀ کار و خدمت و یا هم براساس توطئه تضعیف کنند و سرانجام مبارازان ملی و مجاهدان واقعی را که در برابر جنگهای نابرابر قوای انگلیس از خود شهامت و مقاومت نشانداده بودند، اعدام و یا تبعید و تحقیر نمود.

من نمی خواهم داوری کنم و برگ تاریخ بنویسم. دانشمندان ما بحد کافی خاطره و سر گذشت عینی با چشمدید های معین دارند. مورخین و حادثه نویسان در انبوهی معامله گری برخی سرداران بازمانده از دوست محمد خان از حقیقت نیز بیزار و ازرجال وطن در فراراند. من میتوانم به مرگ پرجلال مبارزان ملی سوگند یاد کنم که حکومت خونین امیر عبدالرحمن بر شانه های مبارزین و مجاهدین واقعی، بکابل حمل شد و سپاهیان او (مردم ازبکیه و تاجیک) از شمال برای انتقام آزادیخواهان در قندهار و کابل و هرات و ننگرهار به امر امرای محلی خودشان در اردوی عبدالرحمن جمع آمدند.

گاهان فکر میکنم ، ملت پارچه پارچه ما فراموشی تاریخی دارد. اما باز فکر می کنم تواریخ مکتوب ما یا جعل اند و یا حقیقت نااهل! هنگامی که مکاتب و تحریر حادثه نویسان را در باب وقایع معلوم مطالعه می کنم، به این نتیجه نزدیک میشوم که نویسنده گان در میان نقش ها و نقشه ها ره گم میمانند. جای تعجب است که تاریخ سیاسی در کشور یا بوسط امیر نوشته میشود و یا بدستور او، بدست کدام میرزای حقیر! پس بهتر است این تواریخ و حکایات را "خاطرالملوک"، " سلوک الامرا" ، " توهین الفقرا" ویا "سازنامۀ سرداری" بشناسیم.

تا جائیکه من در خارجه دیدم و پرسیدم، کارنوشتن تاریخ نه از وظایف رهبران دولت ها، نه ا ز تکالیف زعما و نه هم کار فرد تنهاست. در مالک دیگر تاریخ را به انجمن علمای تاریخ و یا به مرکز تحقیقات تاریخ محول دارند. اگر پایه کار آن بشود که هرامیر و سلطان، موافق ذهن و ذهدان خونین خود، آنگونه که بر مردم عملاً قیامت ساخبه باشد، و دوزخ و برزخ واقعی را بهشت موعود، و مرگ هزارو آزار بر مردم را مولود اعلام و ثبت کند، واقعا تاریخ تنبیه شده است!

مردم مومن ولی ساده دل و باگذشت ما، اگر خون ریزی، قساوت ، اجبار و اکراه و روح تجاوز گرانه در امیران و برخی رهبران را یا درحیات و یا پس از مرگ آن نادیده تلقی میکنند، نه از ان جهت است که او را بخشیده اند، بلکه ازان سر باشد که اسباب محاکمه و اوقات سلوک با ایشان را دستیاب نمیکنند. دراین مملکت یا ساست میراثی است ویا فراست.

باری امیر عبدالرحمن گفته بود: "در سرگردانی خود برای شکست مخالفان پدر و بعد مخاصمان خود یاد گرفتم که مخالفان خود را از آزار منقطح نکنم. "نام گیرکها"، "شش کلاه ها"، "شب نویسان" و جاسوسان من، بسیار خوب یادگرفته اند که خود ازدل دشمنان ما بنویسند و به ما برسانند. اگر برای عبرت، شدت نشود، اداره کردن میسر نگردد. این بی پیر (انگشت برروی کارد) اگر مستــــی نکند به جهت کارما مشــــکلات ببار آید...(د)"

بازهم عبدالرحمن خان میگفت: "به جهت خصم، زن و دختر و ملک پدر از او منفعل گردد، اما به جهت مخالفان، شکنجۀ تاوان، مرگ و تعافب و زندان، سزا بود. مجازات به جهت عبرت مجرم نباشد، مجرم و عقوبت او می باید عبرت دیگران شود"(ه) گمان میکنم برای شناختن امیرعبدالرحمن مراجعه به تواریخ و رسالات چارۀ خوبی نباشد. خاطرات افراد بازمانده از قربانیان و افراد او که وسیله اعمال شکنجه و تنبیه بوده اند راه احل است!

گاها در مواردی از نسبت و اصل زادگی خود و یادیگران گپ هایی گفتم، که در اصل منظورم فضیلت و افضلیت نشان دادن نیست؛ تنها هدفم جواب بعضی نفهمیدگان و قلم بدست های هموطنم هست که، برای رضای خاطر امیرالخواطر، اصل زادگی- آزادگی و حق انسانی، کسانی دراین وطن را قربان کرده اند و به جهت بسیارکسان کلمهً غلام زاده یا غلام بچه را بکار برده اند.

اکثریت این جوانان آزاده، از فرزندان شاهان و میران صاحب افتدار و صاحب نام در همین مملکت بوده اند. فرزند مبارزین و مجاهدین واقعی که برای حصول استقلال، جان نثاری کردند و بدشمن گفتند، نه! این امیر عبدالرحمن را به چند مفهوم باید غلام بچه می نویشتند، البته غلام روسها، غلام حلقه درگوش انگلیس ها و غلام بی محال شهوت و شهرت و شدت غیر انسانی! پس توصیه من به اهل قلم که دیگرجباری و غداری ازان وجود ندارد، اینست که درشت بنویسند اما درست بنویسند. ملت را هلاک علت نسازند و مردم را موجب آزار دم کژدم نخوانند!

فضیلت آدم در فلسفه خلقت(و)

بحث اختلاف آدم با شیطان و ملائیک در کتاب الله نیز به اصلیت متکی نیست. به اگاهی و فضلیت تقدم می باید. شیطان در انتقاد از خداوند گفت: " من به آدم تعظیم نکنم، چون مرا از آتش آفریدی و او را از خاک، من از عنصراصل و او از خاک پست است". (خلقتنی من نار و خلقته من طین) چون به به آدم مقام خلفت الله اعطا شد و به شیطان امر شد که: " اخرج مینها فانک رجیم وان علیک لعنتی الایوم الدین" قران سوره رجم.

ملائیک نیز تابع نشدند، مگر خداوند آزمایشی در کار اورد که آدم به اجرای آن موفق شد و لی مالئیک در آن بماندند. خداوند از ایشان پرسید نام حیوانات، نباتات و پرنده و چرنده و خزنده و گزنده هرچه هست بگوئید. ایشان نتوانستند، اما آدم آنرا خفظ کرد و بخداوند یکایک بشمرد. تا فضل آدم برایشان پدید آمد، و بدانستند که فضل بعلم و حکمت بدانش است، نه بر ا صل و گوهر(ز).

برخی فرامین خداوند در قران به رسول خویش، چنانند که باسبب رسوخ حالات استثنایی درروان پیامبر نازل شده اند، و او را بر حذر میدارند از آنچه که نباید از او بظهور برسد. مثلا میفرماید:" ای رسول ما، بدیهای کسان را در مورد خودت با آنچه نیکو تر است پاسخ گوی، زیرا ما برآنچه ایشان انجام میدهند آگاهیم" ( سوره مومنون٩٦).
باز میفرماید: نیکی و بدی یکسان نیست. تو بدیها را به نیکویی پاسخ ده. تا آنانکه با تو دشمنی دارند دوست تو گردند. دانسته باش، تنها آنانی میتوانند چنین کنند که پیرو ثبات و خویشتن داری اند.
پیامبر اسلام بارها در برابر سئوال صحابی و اصحاب جواب راسخ داده ا ست. از جمله در باب صداقت و درستکاری مومنان می گوید: اگر در یکسو کفار و نا مسلمانها باشند و در جهت دیگر مسلمانها، بر ظلم و بیعدالتی ترجیحاً دعوت مسلمین بعدالت و صداقت، جهاد افضل بر آن کار دگر است(ح).

قران کریم مفرماید: ای رسول، به بندگان من بگو که همیشه به بهترین صورت سخن گویند، تا شیطان میان ایشان دشمنی بر نه انگیزد. ( سوره اسرا 53). بازهم در مذمت نخوت و تکبر قرآن چنین هدایت مینماید" زنهار ای رسول و یارانت به تکبر از مردم روی بر نتابید و با غرور و تفخر بر زمین گام نگذارید، که خداوند از فخر فروشان بیزار است".

من از کسانی نیستم که برای کار اداره و سیاست، منتظر معجزه و نزول هدایت مجدد آسمانی باشم. من تقدیر و سرنوشت را جز در سعی و کوشش آدمی نمی بینم و " لیس لی انسان الا ما سعی) نصب العین من است. الحمدالله در دین نیز همین شیوه بازتاب دارد. در بحث میان مسلمانان و مسیحیان مدینه این ایات نقل می شده است: " برای آدمی جز سعی خودش حاصل دیگری نیست"( سوره نجم 39). هرکه را از ان پرسند که انجام داده است. (سوره بقره 139).

بسیاری از اصحاب دلیل ناکامی و پیشرفت نکردن اسلام در مکه را که با وجود دعوت مستقیم پیامبر اسلام که در 15 سال از یکصد تن تجاوز نکردند، دادن اختیار به قبول کنندگان در اسلام اوردن میدانستند و دعوت اختیاری را موجب کم رشدی صفوف دین دانستند. پس از هجرت و با آغاز جنگ ها، مجاهدین صدراسلام، از قدرت شمشیر و زور و اجبار استفاده کردند. و همان ا ست که ساحهً اقتدار و تسلط اسلام توسعه یافت. تفاوت آیات مکی و مدنی در همین است که اولی ها(مکی) نرمش و سازش را ترجیح داده است، در حالیکه بعدا دست به شمشیر بردن و قطع اختیار مطرح شده است. بسیاری از فقها نقش شمشیر و زور را بر تدبیر امور ترجیح داده اند و راه حل نیز همان را میشناسند.

برای آ نکه خداوند با مالکین، قیصر، حاکمان و سلاطین چه خواهد کرد، سخنی را از گوهر نامۀ میرزا انور دروازی منشی شه سلطان محمود جد خویش در سال (1080) نقل می کنم: " از زبان مولانا محمد موسی دروازی (ط) نقل کرده اند و من آن روایت و حکایت آن فاضل بی نظیر را بقید کتاب گرفتم. او می گوید: "در عهد رسول امین مردی بنام جابربن عبدالله از صحابی رسول در باب قیصر، خسرو، سلطان، پادشاه، امیر و وزیر... که حاکمان باشند، آل ساسان خاصان، چنین پرسیده است: "ماذا فعل الله بکسرا وقیصر، فقال سألتنی عما سألت عنه اخی جبرییل، فقال جبرییل همت ان اسال الله عزوجل عن ذالک. فاذا الندا تحتالعرش، "ما کنت لاعذب بالنار ملوکا". عمرو بلادی و نعش عبادی. ترجمۀ کوتاه این روایت، حدیث وآیت چنین است: از رسول مبارک پرسیدم که خدا با کسرا و قیصر و سلطان چه کرد؟ گفت: تو ازمن همان پرسیدی که من از برادرم جبرئیل پرسیدم، گفت: من قصد آن کردم که به عزوجل ذکر این سوال عرض دارم از زیر عرش ندا شنیدم که: ما بندگانی را که عمارت د نیا وعدل بارعا یا که بندگان ما اند، نمایند به دوزخ نسوزاینم"(ی).

مناسب است که از ایام کودکی بهرام گورپهلوان شاه عجم در تاریخ ملی خودمان سخنی برای تلمیح ذهن و خاطر شما نقل بیاورم. که بر احوال ما و شما بسیار نزدیک است. کودکی بهرام در نزد نعمان شاه یمن (ملک عرب) بوده است، شاپور دوم شاهنشاه ایران زمین که ملک عرب و غرب و امرای عجم در شرق ازاو تابعیت میکردند، فرزندانش چون بدنیا آمدی ، بعد از چند ماه بمردی، لذا دستور داد این فرزندش را به بادیه ببرند و به نعمان توصیه کرد تا در تربیت او خارج از فضایی ایران اقدام کند. ملک نعمان این کار بدرستی بفرجام کرد. بهرام که ده سال داشت روزی به نزد نعمان بیامد و در باب آموزش خود گفت: "اگرچه خردم ولی بعقل بزرگم، اگر مرا وقت علم اموختن نیست، اکنون طلب باید کردن، تا چون وقت علم اید، علم با من بود، که هر چیزی که نه بوقت طلب کنی، او را نیابی، و چون پس از وقت طلب کنی، ادراک آن معتذربود (ک).

متاسفانه از نظر من که پایهً تفکر و مایۀ باورم حق و عدالت است، فردوسی نامدارهم در داستان پانانی کتابش در کشتن مزدک و مزدکیان که تاریخ مسلم دارد، حقیقت آشکاررا قربان پادشها تاجدار میکند و قتل عام یکصد هزار انسان برابری طلب را که برضد حکومت انوشیروان به اعتراض و انتقام و قیام پرداخته بودند موجبه و وجیۀ پادشاه میداند. یکصدهزار انسان ناراض از فساد و فحشا دولت ساسانی در یک هفته با یکهزار شمشیر بیرحمانه سربریده میشود (ل).

بشد مزدک و باغ بگشاد در
که بیند مگر در جهان بارور
همانگه چو دید از تنش رفت هوش
برامد بناگه از او یک خروش
یکی دار فرمود کسرا بلند
فروهشت از دار پیچان کمند
نگون بخت را زنده بر دار کرد
سر مرد بی دین نگونسار کرد
وزان پس بکشتند به باران تیر
تو گر با هشی راه مزدک مگیر

در ادبیات فارسی همین کاری که امروزه نیز رواج دارد، جای خوش سخنی برمسند غیر حقیقی جلوۀ حق یافته و کسانی چون فردوسی ، فرخی سیستانی، عنصر ملک الشعرا، منوچهر دامغانی، ناصر خسرو، مسعود سعد، انوری خاقانی و دیگران انوشیروان را حکیم و دانشمند و عادل و جامع الخاصیتین ستوده اند و مزدک و آل قباد ساسانی را ندیم و لئیم و کور و مستوجب السزا گفته ا ند.

جناب شاه امان الله خان
حضرتعالی که همیشه در احوال مملکت و افعال پسند اراکن قدرت، رغبت و معنویت داشته اید، درین مرحله نیز می باید حسن سلوک مسئولان و اقدام بعدالت را بدون در نضر داشت قومیت و زبان و مذهب مردم دستور فرمایید. بسیاری از سرداران و عده ای از تشنگان قدرت مداما در خیال رسیدن به مقام و بهره گرفتن از اُمام است. در دولت علیه شما همه مشکلات وانمود شده اند، چاره و موجبات حل آن وجود دارد، آنکه برای حل قدم بگذارد بسیارکم است.
از نظر بعضی اشخاص که در دولت وسیعا پایه و مایه دارند، اشتراک فرزندان مردم ( غیر سردار) کراهت دارد. شما بارها از ایشان رنجیده خاطر بودید، اما ایشان به نزول بلا علیه شما حاضرند.
من بارها عرایض بندگی را گفتم و مانند آفتاب روشن است که، نرمش های شما در برابر افراد مشکوک موجب آن شده است تا تاراصلی از پارچۀ زیبای دولت بِرُوشد و رخنه در تارو پود حاکمیت بیاید!

اگر اراده واقعی ما که معطوف به پیشرفت و رفع عقب مانیها در مملکت است، تمثیل نگردد، ما نا گزیر به تطبیق اراده و دساتیر دیگران میشویم. اینست که فکر آبادی و بنای ازادی بیهوده میماند و آنگاه چند نوکر بر مسند بالاتر تکیه میزنند و در آنصورت فاتحۀ تجدد و اساس ترقی که هدف یگانه و اصلی دولت است خوانده می شود، اگر دیر بجنبید افغانستان میشود هندوستانی بازار.

در سیاست های قدیمه و در عنعنۀ قدرت، همیشه بی عدالتی و خیانت کفۀ سنگین ترازو بوده است و ترقی و عدالت خواهی که برای استعمار مرگ آور و برای استبداد گورستان میشود، مورد توطئه و تهدید بسیار قرار می گیرد. جنبش مراهته در هند قرن 18 و سرکوب آن توسط احمد شاه درانی که برای کمپنی انگلیس راهگشا شد در حافظً تاریخی ملت ما موجود است.
نهضت کنونی خارچشم خارجیان و انبار خاک روی گورستان ارتجاع و نوکران ملتجأ است. اگر تعلل و تغاقل صورت گیرد، ضعف اراده موجب لغو اداره میگردد. من حاجت انتقاد را در انقیاد نمی بینم، بلکه مشورت برای مؤدت تحکیم سیاست را اصل ضرورت برای سیادت و ایجاد مواحدت می بینم.

کاری که از واجبات دولت مستقل افغانستان جدید برهبری شاه آگاه و حامی اراۀً ملی و تمثیل حاکمیت مردمی است، لغو تمام اصطلاحات و کلمات تبعیضی، تفریقی و اعزازی است، که در حقیقت ایجاد تفاوت بین خادم و خائن و صالح و مانع کرده است. سردار، اشراف، امیرزاده و غلام زاده و کلماتی چون بهینه خواه و دهقان تبار و یا ذکر اقوام و اهل و نااهل خواندن مردمان دیوار مانع برای دولت از مردم و ملت خواهد شد.


1- میر غلام محمد غبار: افغانستان در... ص 37.
2-
حدیث نوح ص 37 تاریخ بلعمی.
3-
تاریخ ایران باستان جلد دوم ص 1316-1320.
4-
تاریخ طبری ص 12.
5-
اشکانیان از نژاد اصلی ایرانشاهان هستند. مرکز حکومت آنان وسط زمین بود و فرزندان کیقباد ذکر شده اند.
6-
تاریخ درواز چاپ سمرقند سال 810 هجری. نشتۀ میرزا موسی دروازی. این کتاب دستیاب نشد.
7-
بخارا گهوارۀ تمدن ص 2.
8-
بخارا گهوارۀ تمدن ص 3.

 


الف- تاریخ بدخشان نوشتۀ سنگ محمد بدخشی. متن مقدمه حرف (نه) امیر بئخشان درزمان ناصر خسرو.
ب- تاریخ کوهستان نوشتۀ مولانا محمد موسی دروازی در سال 915 هجری، یا تاریخ بخارای شرقی.
ج- قرارداد توافق مقام صدارت برای شاه محمود خان دروازی در سال 1295 هجری در بخارا نسبت به حکومت آیندۀ افغانستان. محمود خان در سال 1297 هجری در کابل صدراعظم اعلان شد ولی ترک آن وظیفه نمود!
د- میرزا گل محمد خان منشی عبدالرحمن در باب شکنجه ها و تنبهات مخالفان.
ه-یادداشت عبدالملک خان نورستانی سرکردۀ نظامی سال 1291 خورشیدی.
و- قرآن کریم تفسیر مشفالاسرار.
ز- تاریخ بلعمی ص 35 داستان آدم و انسان.
ح- ابن قتیبه به نقل از ابو ظفار به نقل از ابو خریره.
ط- گوهر نامۀ میرزا انور دروازی ص 210. این کتاب به شیوۀ سیاستنامه یا سیرالملوک نظامالملک نوشته شده است.
ی- کتاب بالا ص 215. گوهرنامه به خط نستعلیق توسط شخص میرزا در 510 صفخه نوشته شده است.
ک- تاریخ بلعمی -بهرام گور- داستان رمز مرگ فرزندان شاپور بن بهرام ص125.
ل- پادشاهی خسرو انوشیروان (عادل) از نجم آبادی ص110.







به دیگران بفرستید


دیدگاه ها در بارۀ این نوشته

پوپل 16.07.2014 - 05:36

 امبرعبدالرحمان خان با انکه باجمع بندی نظریات وتحلیل شما درتاریخ افغانستان یک شخص مستبد وخودکامه معرفی شده است ولی نه باید فراموش که این کشوربالراازملوک الطوایفی که درآنزمان توسط خوانین وبیگ ها درولایات بدخشان وتخاروبعضی نقاط ولایات مرکزی که چندین مرد سوارکار وجنگ آزموده داشتند به یک دولت مرکزی ومحوری مبدل ساخت . درانزمان کشورهای استعمارگیرانگلیس وروس منتظر فرصت بودند وخواهان ازهم متلاشی حدود مرزی واستیلا این کشورراداشتند . تاجاییکه من فکرمی کنم ، به استناد تاریخ میرغلام غبار، علامه حبیبی ومرحوم یوسف کهزاد یک مقداردرنوشتار زیاده روی شده است که سونیت مورخ وانزجارشخصی وتاریخی وی را درقبال حوادث ورویدادها تشکیل می میدهد. بااحترام پوپل کابل ، افغانستان

ولیزاده پنجشیری27.05.2014 - 07:08

 خیلی عالی بود نتیجه تحقیقات واقعی شما،ما را از نا آگاهی وافتیدن در تاریکهای تاریخ افغانستان نجات میدهد. اجازه بدهید از عمق احساساتم نفرت خود را از شخصیت وحشی صفت وکارنامه سیاه نادر غدار ابراز کنم. مردمبارز وطن عزیزم محمدولی خان روحت شاد باد

علی - کرمان 09.02.2014 - 08:33

  برایم جالب بود چقدر بین ما ایرانی ها و افغان ها اشتراک فرهنگی و اقلیمی وجود دارد.واقعا همه ما آریایی هستیم و به آن افتخار میکنیم . اما مردم افغانستان باید کاری کنند که ستیزه گران خود خواه که آبروی افغانها را برده اند نابود شوند.

عبدالجلیل27.04.2013 - 09:47

  بسیارنوشته عالی بود ولی امروزکه بیش ازدوصدسال ازان میگذرد چه مشکل انوقت ویاچه مشکل کنونی راحل میکند ، صرف انقدراست که یک قضاوت خوب درباره طردید نویسنده وخودگذری ان محسوب میشود ،یعنی اینکه درتاریخ افغانستان درتمام ادواربوده کسانیکه دید انتقادی داشته وتمام اجراات وخودسری های زمامداران امورپوشیده ازنظرمردم نمانده زودیادیرمسایل آشکارشده اما چه دردرا مداواخواهدکرد . خداکند که خسته نشده باشید بااحترام یک هم وطن شما موفق باشید
نام

دیدگاه

جای حرف دارید.

شمارۀ زیر را درج کنید
   



رحمت الله بیژنپور