تاریخ بدخشان - ٣

١٥ حمل (فروردین) ١٣٩٢

روزی آن غلام در خدمت حضرت آخوند ملاعبدالرحمان در هنگام خلوت چنان بعرض رسانید که بر فرض مردم رااز دست ظالم خلاص نمودن وبقدر مقدور دراین باب کوشیدن لازم بوده وثواب باشد یا نی، جناب ایشان مطلب سایل را دانسته فهمیدند که به امری محتوی است. لهذا موافق سوال مجمل جواب علی الاجمال تقریر فرموده به اینقدر اکتفا نموده  که این قدر هم نی، غلام دانست که راز از پرده برون افتاد و التماس آن نمود که  سر او فاش نسازند وخود هم متعرض این امر نشود وهمان شب میر راکشتند وطمع خام او بران تعلق گرفته بودکه خود میر وحاکم بالاستقلال گردد .وعلی الصباح غلام  بهمان خام طمعی بحضور ایشان قاضی آمده بعرض رسانید که حالا حضرت در باره ما چه صلاح می بینند.ایشان قاضی در جواب گفت که زندگانی بسی بهر کس غنیمت است شمارا رسدی زیاده از این امریست محال.غلام از آنجا که زیرک وفهیم بود ،حقیقت احوال رادانسته با فوجی دست پرورده های خود مکمل اسپ و براق وانجام بودند فرارا به چترار رفتند ودر تاریخ سنه ۱۱۶۱ یکهزارو یکصدو شصت ویک میر میرزا نبات هم ازین جهان دارالاخران بدارالبقا رحلت نموده بیرون رفت.

                                                      آنها که از عدم بجهان رهنمون شدند

                                                      وابستۀ محبت دنیای   دون   شدند

                                                      در کاروان عمر   ندیدند      فرصتی

                                                      رخت سفر کشیده ازینجابرون شدند

ایالت دستگاه میرپادشاه که درعهد میرمیرزا نبات در صوبجات مواضع چاه آب بوده سلیمان خان راکه از جرم برآوردند اونیز در نزد میر پادشاه رفته بود،چون از قضیه هایله رویداد آگاهی یافتند ،هردو به اتفاق به آراستگی لشکر خود ها عازم شهر فیض آباد گشتند.درراه برادر خورد میر پادشاه مسمی به اسم پدر یوسف علی خان نام بود،به برادر کلان عرض نموده که بهتر ازاین مورود باز میسر نمیشود ،بیا تاسلیمان خان را هم دراین جا بکشیم وخودرا از کشاکش بسیار روزگار خلاص سازیم تا دیگر خار آزار در ره اقبال از ادیار نماند.میر پادشاه ازین جهت که چند وقتی طوعا کرها پناه به او برده بود ودر عالم فتوت وجوانمردی این معنی را مناسب احوال خود ندید.

بعد از جلوس وکامگاری جرم را به سلیما خان داده مرخص نمود.چون در راه به خاش که جای ایلاق نشین مالداران ترکیه است،رسید وگله و رمه میرزا نبات که درآن چراگاه بود ،همه را دست برد نموده بعد از ورود جرم به ادعای همسری  وعمک پسری ونفاق و بد عهدی ظاهر ساخته روز بروز اعلان طغیان برآورد ویکی از زنان میرزانبات رامیر پادشاه به برادر خورد خود یوسف علی خان داد ودیگری رااز مخدرات حرم سرای نامزد شهزاده والامنزلت امیرکبیر که سلطان شاه است، نامزد گوشزد کرد  و

بی بی مذکوره را مخفیانه به میرسلیمان خان پیام کرد ومیربلاتوقف چند نفر مردان جرار ی را شباشب روانه ساخت وبی بی از راه آب دزد بسر میعاد رفته باهمراهی کسان سلیمان خان به آرزوی مواصلت او شتافت.میرپادشاه دراین باب والده ماجده خود میرسلطان شاه را بجهت التماس وطلب بی بی مذکوره به جرم نزد سلیمان خان فرستاده که البته از قواعد برادری درنگذشته وعمر یک برسر یک مسند درغم غریب بسر برده ایم وقدم رنج وراحت بیکدیگر سپرده ایم مناسب این نیست درپی ناموس یکدیگر کوشیم وبه عداوت خروشیم. بیت:

                                                 مبادا که فردا ز چرخ برین

                                                 دیگر بازی آید بروی  زمین

                                                  همان به که رویت بماندبما

                                                 فلک نیست باهیچکس آشنا

سلیمان خان چون از عزم توجه بیگیم مطلع شد، استقبال نموده آنچه شرایط اعزاز احترام بود زیاده کل بر رسوم رسانیده بجا آوورد و آنچه از هدایا وتحایف نیز بقدر موجود بهم رسانید.ولی بی بی را در عالم ناموس به اختیار خود گذاشته که اگر ذره میل برفتن داشته باشد از جانب ما مرخص است.ولیکن بزور دست بسته دادن را بیگیم سزاوار احوال ما نه بیند ونهایت این گنده گی بما نه پسندد.

فی الجمله دراین باب ارباب عقول به نصایح و موعظه شافی وافی زبان گشوده نصیحت نمودند ابدا کارگر نه آمد وپس مراجعت آن ولیه نعمت بی بی را سلیمان خان بنکاح خود آورده بر زنی گرفت. ازاین سبب میان سلیمان خان ومیرپادشاه خصومت ونفاق افتاده آخر کار بخونریزی  منجر شد.به اندک زمان سلیمان خان بلشکر خود فرمان داده  به بالای میر پادشاه هجوم کرده  به فیض آباد آمد ه میر پادشاه را اخراج نمود ومیر پادشاه درموضع لای آبه قلعه ساخت و نه ماه درآنجا بود وبا خود عهدی کرد که تا قلعه فیض آباد را نگیرم  موی سر را نیز نگیرم.

بعداز گذشت نه ماه بنابر دولت خواهی قوم دیگریزان که آن قوم ازعمده اقوام شهراند از گذر آنها درآمده در میان خیابان شهر محاربه ومقابله عظیمی واقع شده وسلیمان خان را شکست داده آواره ساخت. سلیمان خان بجرم رفت .مدت هفت ماه دیر نشده بود که باز لشکر کشیده بالای فیض آباد آمد ودراین هنگام میر درقلعه سخت کسل بود وآنچه دولت خواهان او بود همه مایوسانه بهر طرف منتشر شدند.میرشاه ابوالفیض وشاه آفتاب ازآب آن رویه بکومک میر آمده  ایشانان نیز در خانه ارباب وفای فیض آبادی قبل شدند.خلص اینکه میر را بجانب پساکوه راه میری داده درعین شدت مرض موت متوجه پساکوه گشته  دربین راه در موضع نزدیک توریاب جان به جان آفرین سپارید. بیت:

                                                 جز بار ندامت نبود حاصل آمال

                                                 مادرچه خیال وفلک درچه خیال

بعد ازاین واقعه میران از آب آنرویه مذکوره را نیز به در یون مرخص نموده مدت هفت سال سلیمان خان در فیض آباد کلانی وحکمرانی نمود.

یوسف علی خان ثانی در پساکوه استاده میرسلطان شاه ازآن جهت که چاه آب را  پدر بزرگوار او نامزد او ساخته  درآنجا آسوده واز جمله فرزندان میرپادشاه از همه کلان میرزای کلان که میرزابرهان الدین است، دویم میرسلطان شاه ،سوم میرمیرزا محمدین،چهارم میرتوره باز خان ،پنجم میرزامقصود، ششیم میرزا ابوالفتح،شش پسر ازشان باقی ماند.از میرزای کلان سیده النسا ،نعمت بیگیم کلان دختری بود که آنرا میرسلطان شاه بجهت پسر خود امیرمحمدشاه خواستگاری نمود. میرکلان میرسلطان شاه ثانی ،میرمیرزای کلان میرمیرزابرهان الدین ثانی ،میرسلیمان شاه از آن نجابت و اصالت بوجود آمده اند.ازمیرسلطان شاه همین یک نخل پرثمره بوستان شاهی امیرمحمدشاه ومیر عبدالصمد خان واز میرزا محمدین دوپسر ماند ،کلان وقابل ایشان وفات یافته ،دیگرش که در تعداد هیچ نیست واز توره باز خان کسی نمانده است.ازمیرزامقصود میرمحمدرضابیک واز میرابوالفتح میرشاه ولی خان قایم مقام مانده اند که بنابرتفصیل احوالات نگارش یافته خواهند شد،انشاالله.بدین نهج ابهت وایالت دستگاه امیر سلطان شاه چون به بیست وچهار سالگی رسید قدم بر تخت حکومت نهاده دغدغه ملک گیری وسلطنت حکومت روایی یوسف علی خانی را پرپاساخته تمام خطه بدخشان وبدخشانات را متصرف گردیده  حتی ازحدود خود تجاوز بحدود خطه اوزبک قتغان کرد.

بدین موجب که آن امیر ابهت جلالت تخمیر بنابر مایه خرد اعتلا که در نهاد عالی نژاد او ودیعت بود در آغاز امر در موضع چاه آب دولت روزافزون عروج نموده فرمانروای کل گردید.نخستین برادر بزرگ شان میرزای کلان یعنی میرزابرهان الدین از سر هوشیاری و آگاهی در جبین او هویدا دید وازسر ادب تعظیم وتکریم اورا بخود لازم دیده به کلانی او تسلیم نمود وبخلوص نیت درکمال محبت اختیار را بدست او داده درغایت آداب برخواسته سلام واکرام اورا کماهو بجای آورد ورتبه جانشینیی آبا و اجداد را به او مبارک باد نموده مراقب آن بود که مبادا عموی شان یوسف علی خان ثانی رشک بری نماید.

در حقیقت یوسف علی خان ثانی عموی شان شاید که از جهت رشک مالایعنی بنا برانحراف طبعیت نا هموار از فکر کوتاه اندیش رقبه ارادت از ربقه اطاعت بازداشته از سلوک جاده تسلیم ورضا استنکاف نموده آثار طغیان وگردنکشی از وی به شیوع پیوست وبعداز اهتدا وتهدید که بجای نرسیدند لشکر را از چاه آب بر سر او کشیده چون حبل المتین توبه را سابق ازین شفاعت خواه خود ننموده بود ،شفاعت کسی در باره او قبول نشد و بیک یورش اورا از قلعه پساکوه برکنده کرده پساکوه را به التماس برادرش میرزای کلان به او مفوض داشته آقسقالان دربین از خود تا سلیمان خان به آمدورفت مراسلات ونامجات معین فرموده درعالم انس و مواصلت به تدبیر کیدی ومکری رابطه خویشی بهمرسانیده دختر سلیمان خان را بخود نامزد ساخته وازارسال رسل ادخال وراعزه واشراف شهر نموده حقیقت وماهیت مردم را یافته،به ادراک تدارک کار خود بسربرده به بالای شهر فیض آباد آمد.ولی جنگ و جدل شهررا در قبضه تصرف درآورده مسخر نمود.هرگاه سلیمان خان به یگانگی مردم را مشاهده نموده از بی اعتباری مردم واز فعل شنیع خود هراس تمام برداشته جز راه فرار بخود مناسب ندید ناعلاج بطرف جرم رفت.امیر سلطان شاه هم تعاقب او رفت ودرآنجا نیز کارش موافق دلخواه نشد بطرف چترار فرار کرد.وآن گروهی که بی بی را به نزد او برده بودند همه بدم تیغ کشیده معدوم ساختند. واین هنگام غیر از آب آنرویه یعنی غیراز آنطرف آب همه ملک مسخر ومیسر شده بپای تخت فیض آباد جانشین گشت.بعد از انقضای یک سال از سرعت سیر فلک بیهمال از افتاد وخیز زمانه قریب الزوال درسنه ۱۱۶۲ ه.ق.شاهان ملک درواز طغمه شاه وشاه درواز و منصور خان وعزیزخان وشاه رخ میرزا وسعادت شاه وسلطان محمود از پسران شاه غریب الله با کمال تجمل اساس دبدبه بخطه شغنان آمده کمر عداوت را با میر سلطان شاه بربسته امیر هم بافوج بیکران در بالای کوه ایلاق در لب کول وحوض شیوه در مقابل ایشان فرود آمدند. میرزا صدیق نام شخصی را بسرکرده گی قشون انبوه پیش جنگ به موضع قریه غارجوین فرستاد.

از جانب دیگر لشکر شاهان درواز دررسیدند بافوج بدخشیان محاربه ومقابله نمودند.لشکر میر سلطان شاه راشکست داد.ازکمالیکه مردمان درواز درسایر امور از مردمان بدخش درباره جنگ وجدال ماهر وتیار بودند،باوجودیکه فوج اهالی درواز در ولایت ما نابلد ومسافر بودند ودرهمه حال بهمه کوه و دره و درگاب ما بدخشیان بلد بودیم وپیشرو رهبر داشتیم بااینقدر مهارت خود در ملک خود پیش رفت اقبال را دستیاب نشده مردمان درواز گوی سبقت دست بردی ازمیدان ننگ وناموس کرده  شکست فاحش به لشکر بدخشیان داده وبسیارتر ازلشکریان معه میرزای کلان اسیر شاهان درواز شدند.

بعد لشکر درواز امیرسلطان شاه را ملقب به اژدهار تعقیب نموده باز همان واقعه قبل رویداد گردید.

لشکر سلطان شاه پراگنده شده وغیر چند کس معدود که درظلال عاطفت وپایه اقبال او خود را به فیض آباد رسانیدند،بقیه تمام افواج سلطان شاه دستگیر پنجه تقدیر گشتند.

بعد از تاراج واخذ اسباب ویراق اسلحه واسپ و لباس وغنایم بیشمار  که منافع افواج شه دروازیان شد،اسرا را رخصت دادند.مگر میرزای کلان را به تنهایی با خود همراه به درواز آوردند. واپس امیر سلطان شاه یعنی سلطان اژدهار بنا بر طلب میرزاجناب افضل العلما وثقت الفضلا داملا اعظم آخوند مفتی که نسبت دامادی به میرزای کلان یعنی میرزابرهان الدین داشت ،باچندین تحفه وهدایا نزد شاهان درواز فرستاده توقع پس گردانیدن وفرستادن میرزارا درخواست کردند.

هنگامی که مفتی مومی الیه به پای تخت دارالحکومه درواز به نفس شهر خم ( قلعه خم) وارد شد مشارالیه را از طرف شاهان درواز رسم تعظیم وتکریم وحرمت داری رابجای آورده مهمانیت وسفارتش را قبول کردند.یک روز در مجلس شاهی نشسته بودند،از هرقسم اعیان واشراف فضلا وعلما حاضر بودندکه بیک رمز ایمای بر مفتی مذکور فهمانید که مقدمه مباحثه علمیه ودینیه در میان انداخته شود.لهذا مناقشه ومباحثه طویل در بین مفتی وعالمان آنجا واقع شده آخرالامر ترجیح وختم مجلس اثبات مسایل بنام سفارت پناه ایشان مفتی ملااعظم آخوند شد.پس ازاین مجالس روزی مفتی آخوند باز طلب رخصت واذن دادن میرزای کلان را از طغمه شاه شاه درواز نمود وشاه مذکور نیز بسمع قبول اصفا مسالت امیرسلطان شاه وآخوند مفتی را نموده میرزابرهان الدین یعنی میرزای کلان رابا معیت مفتی آخوندبه انواع عزت و حرمت وهدایا ی لایقه از قلعه خم رخصت فرموده اوزاد نمودند.پس ازچندروز طی تلال پرملال کوهستان وارد قلعه فیض آباد گشته بشرف دستبوسی امیرسلطان شاه مشرف گشته ،فرحمند شادان آسودند.بعدازآن ازاین روزها ابتداکرده به امور مملکت داری پرداخته  روز بروز ترقی وتزایدصولت وحکومت برزیاده گردید.در معموری وآبادانی وترقی رفاهیت حال فقرا و مملکت کوشیده ،جمله ویرانی ها رو به آبادانی نهاد وروزبروز شهرت نیکنامی وسخا وکرم غریب النوازی رعیه پروری او گوش رس اطراف وجوانب گردید.همجواران مملکت چه از دور وچه از نزدیک چه ازیار وچه ازشریک همه مراقب این دولت مند شهیر شده آفرین تحسین خوان گردیدند.

سعی اجتهاد او آن بود هر عالم وفاضل ادعای علوم  میکرد وهرهنرمندیکه بهرنوع هنر  هنرمندباشدوهر شخصیکه بکدام نوع کاریکه اسباب ترقی ملک باشد ودعوی کارگری بکند همه آنهاعلی قدر مقدور مناسب حال شان برهرکدام آنها اعانت وکمک مددرسانی میکرد تا که فراهم کردن اسباب آبادانی ملک ولایت وشهرت وشان وشوکت‌ گردد.همه درایام حکومتش ازکبیر وصغیروچه از دهاقین واز بادیه نشین واصحاب حرفت و هنر وچه ازفقرا و جیش لشکر کل در کمال رضا وممنون آسوده حالی وترقی رفتار نموده،برکت نعمت وکثرت مال واموال جاه کسب نموده شادان فرحان در ظل عاطفت امیر سلطان شاه آسودند وهم دراین تاریخ جمله قلاع،بندرات داخله ممالک را تعمیروتجدید ومرمت فراخور موقعش نموده آبادان کردند واز جنس عجایب نگار رنگارنگ خیمه و شامیانه وخرگاه جهت قصر کوشک ایوان سراپرده های گوناگون تیار ومهیا کرده سرشته‌ کمبودی ها کردند.در اکثراوقات درباغ چهارچمن بعیش و نوش درآن باغ بسر میبردندوانواع لعب وسرمستی وسرخوشی و باده نوشی ونغمه سرایی و بزم گلچهرگان لاله رخان وپری وشان واشخاص خوش الحان از هنجره حلقوم عندلیب صدایان اندرآن حلقه دل جمعی مهیاو آشکارامیبودکه شاعری دراین خصوص میگوید:

مغنی چو برداشتی چنگ    را

چوموم آب کردی دل سنگ را  

زدستان سرایان درآن کوهسار

توگویی قیامت شدده است آشکار

تا بیک سال بدین منوال بدولت و اقبال بسربرد که مقدمه آمدن خواجه های با وقار از سمت یارکندو کاشغر یعنی خبر آمدن خواجه گان از یارکند وکاشغر به ظهور پیوست.

شنیدم ز پیران تاریخ     گوی

جهاندیده گان شما رنج جوی

ازآنجمله کوآگهی داشت‌ پیش

ملا سنگ محمدزاحوال  پیش

که  آری چو  سالی برآمدبرین

شده بخت نزدیک ودولت قرین

سبب را بتاییداقبال وجاه

مسبب که کرده بدازبهر شاه

زمهریکه داشت اوبرین شاهباز

به فربه ترین صیدش آورد تاز

در سنه ۱۱۶۳ ه.ق.دوبرادر از سادات مخدوم اعظمی از جمله نبیره زاده های قلماق کاشغری که به چندین پشت ابا عن جد درآن دیار بوده اند وبهمان نسبت وپیرزاده گی پیشوا ومقتدای آن نواحات بوده اند.چون بدر دولت توره قلماق به نقص زوال هلالی انجامید،نوبت دولت مملکت داری بخاقان چین رسید ،دست طایفه ختای به تصرف آن دیار دراز شد،این هردو برادر از بین ایشان برتبه خانی و کلانی امتیاز یافته بحکومت رسیده بودند.از اول بموافق اطیعوالله واطیعو الرسول والی الامر منکم از انواع مماسات واصناف مدارات بدربارپادشاهی از خاقان چین که بهمرسانیده بودند وفارغ البال بیگزند عمر خودهارا به عیش و عشرت بسر میبردند وهرگاه ادعای کلانی واستقلال درسرشان افتاده وباده غروردماغ شان را برآن آورد که پای مطابعت از سبیل اطاعت کشیده پااز اندازه بیرون شد.شهنشاه چین بنا بر گوشمال تادیب ایشان بیک دسته سپاه ختایی مقرر بدفع شان فرمود.

تابیک سال کار وزار نموده بدرآمد.سال دوم دوچند سپاه دیگر ازچین آمدند،با اینها نیز قتال و جدال نموده خود را ازدست ندادند وپای مردانگی استوار داشته ودود دمار ازنهاد روزگار کفار اشرار چین برآورده ومردانه کوشش کرده اند.اما بدرو کردن از جنگل ونیستان چیزی کم کردن نتوانست از بس که افواج چین بسیار بودند.سال سوم دریای ذخایر ازلشکر ازآن داراطرب بیکبار باستیصال اینها معین گردید،فوج فوج رسیدن گرفته ازآنجا که مجال مقاومت رامحال دیده بامقدار دوازده هزار بنه یعنی خانه وار از مردان کار مبارزت شعار که از جمله ملازمان بودند باهمراهی خودها گرفته  شهر یارکند را تاراج نموده رو به این دیار نهادند.درراه چیزی که مییافتند،دستبرد نموده غنیمت می پنداشتند.نه هزار بنه یعنی خانه وار از ایشان به سمت های ممالک خوقند افتادند یعنی رفتند وسه هزار بنه که بقیه بهمراه شانان مانده ،مذکوران از راه پامیر براه شغنان روی به بدخشان آوردند.چون به شیوه رسیدند خبرواقعه آمدن خواجه گان را بسمع امیرسلطان شاه رسانیدند.

امیر سلطان شاه بجهت آنکه با خواجه گان فراری در نسب وحسب متحدالاصل ونژاد بودند واز تعدی و استیلای کفار آواره این سبیل ودیارگردیده ،مسافر وواجب الاکرام والتعظیم بودند.لهذا اعزارواکرام شان را لازم دیده بورود شانان در صوبه ارغنج خواه آقسقالان رابه استقبال مهمانان فرموده که دل جویی ومواسات شانان رابا حسن ترین وجوه بجا آورند.

ولاکن ازلشکراوباش بی باششان در موضع ارغنج خواه چیزی ازمال واسپ مردم اخذ نموده صاحبان مال که بنابر اتلاف اموال شان طاقت نه آورده صورت حال لشکریان را براه عریضه داری بخواجه گان رسانیدند ولاکن خواجه گان عرض فقرا راگوش نکردندواز استماع این واقعه دل امیرسلطان شاه متغیر گردیده با وجودمیرزای کلان یعنی میرزابرهان الدین را به پیشواز فرستاد وخود امیر درآب جوزگون بنا بر اکرام وتعظیم مهمانی استقبال نموده واخوردی کرده تا بالای قلعه زغیرچی آمده بمنزل خود مراجعت فرموده،خواجه ها درآنجا صف کشیده وشامیانه وخرگاه وخیمه خودها استوار کرده ودرشهر به چشم خریداروبه تامل بسیار نگاه کرده داعیه آن در خاطرشان افتاد که اگر توانندگزندی به میرسلطان شاه رسانند واین ملک را بخودها بغنیمت گرفته حاکم ومتصرف بدخشان گردند. خواجه گان دارای سه هزار سوار جرار از مردان کار درملازمت خود تیار داشتند که هر کدام روبروی شیر نر می جنگیدند واز هجوم آور وقربان شدن باکی نمیداشتند ونوکران شان پیرامون ایشان پر دریافته منتظروایمای ایشاره وفرمان میبودند.از چاشت تا وقت آخیر پیشین در قلعه زغیرچی بموقفهای خود توقف نموده تا کوچ وبنه های آنها بتمامی درحوالی آستانه حضرت ابوالمعروف چادر و خیمه زده فرود آمدند.آن زمان ایشان هم سواری نموده در باگاه خودها نزول ساختند.امیرسلطان شاه درعالم انسانیت و مروت آدمیت برسم مهمانی ضیافت ملوکانه فرموده علی الصباح میرزای کلان را بطلب ایشان مرسول ساخت وخواجه گان آمدن را بدربار عالی ازجمله ننگ وعارشمرده نیامدند.ازین جهت خاطر  امیر سلطان شاه زیاده کدورت پذیرفته برآشفت واز خام طمعی ایشان بخود فهمید.ایشان از وقت بامداد کوچ وبنه رااز سر کوتل عبور فرموده ،خواجه کلان ( بالغات یارکندوکاشغر خواجه کلان راکته خواجم ویا چونگ خواجم میگویند ) راکه درحکومت دخلی نداشت برسم فاتحه خواندی به پیش امیر فرستاده امیر اورا در قلعه از جهت استنکاف برادرش نگهداشت وخواجه خورد( وخواجه خورد را کینچیک خواجم میگویند) با شاگرد پیشه گان شان بلب کنده از بالا تا پایان صف کشیده تا نماز دیگر استاده،چون دانست که بنه یعنی خانواده واهل عیال از کوتل گذشته بیک منزلی رسیده اند.آن زمان عازم گردیده راه قافله خویش در پیش گرفت.لشکریان او درحین عبور کوچ وبنه از کوتل گله ورمه مردم ترکیه راازروی دشت لای آبه هرچه که یافتند باخود بردند وازین دست درازی شان امیر رادرعالم غیرت وغضب بر خاطر مستولی گشت.بامدادان که ایشان متوجه ارگو شدند امیر هم درعقب افتاده دردشت ارگوبا همدیگر مقابل افتاده مقابله عظیم برپا کرده زد کشت بسیاری کردندکه شاعر میگوید:

بدخشی هژبران  درنده   خوی

ربوده  ز شیران  درنده   گوی

درخشیده فتح ازسپهر  برین

به نام امیر بدخشان    زمین

و الحاصل در ضرف دوسه ساعت مقابله ومقاتله افواج خواجه گان تاب آور بدخشیان نشده رو بگریز نهاده بالکل انجام سرانجام خواجه گان چه از گنج وزر وگوهرو اموال و اجناس نفیس ومتاع گران بها که بسرکار عالی اختصاص داشت ،تمام مخصوص امیر روشن ضمیرسلطان شاه گردید وبیشتر ازآن بود که منشی دفتر نویس سریع الرقم عدد آنهارا درسلک تقریر ثبت حساب و کتاب نماید.چنانچه شاعر به تعریف آن گوید:

زطاس زمولون  شتر بار ها

جواهربه من زربه خروارها

متاع گرانمایه از جنس جنس

کم نادیده چشم کس ازجن وانس

زهرچیز کش نام بردن توان

روان شدازآن  کاروان کاروان

کشیدند آنرا سواران بجهد

بدرگاه سلطانشه شاه عهد

القصه سه هزار بنه از مردم قلماق و کاشغری بیکبار آورده  ساکن شهر فیض آباد گردانید.ازآن وقت اساسه ودبدبه ایالت وبزرگی امیر بحد مبالغه رسید،سه هزار سوار خونخوارباطمطراق،باکمان وصداق از جوانان قچاق ،مکمل اسپ ویراق در رکاب ظفر انتساب تیار ومهیا آن قوم سرمست باده پرست از روز تا شب مقید نای نوش مشغول جوش وخروش بودند.

اهالی شهر فیض آباد بورود این ها نقش کدورت وخفقان از حاشیه لوح خاطر پاک زدوده بوفق طبایع آن ظریفان وجوانان رعنا وآغاچه گان یعنی جوان ،زنان زیبا مدام سرگرم بزم و صحبت بوده وامیر سلطان شاه نیز درخلا وملا در صدد همین خیال و سودا بود، واز جمله جوانان نامی قلماق باقلپاق مرصع کمرزرین وجواهرآگین قریب سه صد کس از عمده اشراف قوم از امثال : اسلام بیک،توکل بیک، فرغومیرزا، انیگیش بیک، دلبه جیان، بالتوجیان، جرغلان، بازونک وغیرهم .ازقوم قلماق عبدالخالق بیک عثمان بیک، نیازبیک، عبدالرحیم بیک، محمدامین بیک، شکوربیک، عبد الرزاق بیک، یعقوب بیک، عنایت بیک وامثال اینها .ازقوم کاشغری واز محرم بچه های زلف وکاکلدار که در معرکه امیر امتیاز یافته عبدالکریم، عبدالرحمان، یعقوب خان، تنگری بردی ، بول اسلام ،خواجمیار، لاچین، بورانچی واقران اینها که تحریر یافت،موجب طول کلام است. ازآنجمله که خدایار قوش بیگی است که در هنر شکار میر شکاری بشرف وعزت واختیار امیر کامگار رسیدند.

دیگر اسلام بیگ دادخواه که بخوش کرد نظروالاگهر امیر بین الاقران شرف امتیاز یافته برتبه سپه سالاری سرفراز گردید.

چون دبدبه وعسعسه دولت ترقی افزون بدینگونه استعلا وتقویت صولت وسر پنجه بازوی امیرپذیرفت،هنگام ادعای آن شدکه دغدغه ودبدبه آبای کرام واجداد اعظام را رونق وانتظام داده اعلام ظفرواهتمام رابه تسخیر ولایت قتغان که طرف مرد مردم بدخشان واز اصل معاند ایشانند دردرجنبش  درآورد تادود دمار ازدماغذبادیه نشینان قمیزمست برآورده تابع ومنقاد نمایند. براین نیت کمر همت بربسته ،سلاح مردانگی پوشیده،توکل بخدا گفته رجای واثق وامید صادق از خداوند بنده پرورکرده یورش فرمود.

                                       بار دوم رفته وظبط کردن ولایت قتغان

فتح دوم در مضامین یورش امیرسلطان شاه بسر حدود قتغانیه با انبوه افواج بدخشان و باافواج دریا موج جوانان قلماق کاشغری بعد ترتیب توغ و بیدق باتجملات شاهی همه انجام مکمل چه از خیام چه از آذوقه وعلوفه مابلازم درستی را بجا آورده وایضا درخدمت امیر موازی پنجصد نفر اشخاص از روسا مردم قتغانیه برسم ملازم پیشکی از طوایف مناسبه درخدمت بوده ومیر همه را ازسر نو انعام خلعت داده در رکاب ظفرانتساب بادعای پیش جنگی ودعواطلبی آماده و تیار استاده،منازل ومراحل را رنگ و رونق داده،در تالقان فرود آمده مدت شش ماه قلعه راقبل ومحاصره کرده وگرفته بیکی از دولت خواهان خودرا داده وازآنجا بطرف اشکمش عبور فرمود،هرچه که از دشمنان سرکش ومعاند درآن ولایت رویداد میشد،همه را گوشمالی تادیب میداد وبعد از تصرف آن قرا به آب بنگی که موضعی است نزدیک قندز درهمان موضع فرود آمده قلعه بنهایت استحکامات بنانهاده قندز را همچون سیاهی مردمک در چشم تنگ اوزبکان در قبل ومحاصره کشید.

قبادخان( قوت خان) که از حاکمان عالی قدر وبهادران نامدار بود ،درقلعه قندز بمثل پشه یی که به جنگل قندز افتاده باشد وخود را قبادخان بنوعی برپا داشته مدت دراز بدین سان رسانید.گاهی خرسند وارجمند میرفت وگاهی بفرحت ومسرت مراجعت میفرمود.بالاخره بناچار طرح مصالحه وآشتی گری در بین انداخته راه دوستی را پیشه کرد.پس ازآنجا امیرسلطان شاه مراجعت نمود.چنانچه گوینده میگوید:

همین است بازیچه   خسروان

چنین کرده ومیکند   سروران

بصیدآزمایی که   آرد  به چنگ

به ازشیر خوابیده روباه   لنگ

چو فردا بود روزناموس ونام

تن آسوده گی آنجا باشدحرام

چنان روسوی خصم دررزم گاه

که یاسر نهی یا ستانی    کلاه

زدنیاغرض نام ننگ است‌وبس

چه به زانک نامی بماند زکس

بمردی گرت نام گردد   بلند

ازآن نام نیکو شوی بهره مند

اگر اژدها باشدازشرزه شیر

سوی آدمی زاده ناید    دلیر

نترسی زخرطوم پیلان مست

که آن آستینی است خالی زدست

سوم فتح راغ،چون قلعه یی است ازقلاع قدیمه آن سرزمین.

سوم فتح ملک راغ ،شاه یادگارحاکم راغ ساکن قلعه یاوان: چون از قدیم الایام صوبه راغ که دربین شاهان ملک درواز ومیران ملک بدخشان درحین غلبه و استیلا ی هرکدام طرف بهمان طرف تابع وخراج گذار گردیده معاملات رعیه گی را بجا می آوردند.ولی هنگامیکه بنابر غلبه دروازیان صوبه ملک راغ را بحاکمان وشاهان درواز تعاملات عادت چنین بود که هرخانه سالی یک تنگه وهر باز وشنقار وچرغ وشایین که صیادان راغ بصید دستگیر میکردند،به قلعه دروازیان به قلعه خم میدادند.

همچنین بر غلبه بدخشیان راغیان بدین منوال خراج گذار بودند ومیرسلطان شاه ازکمال قوت  و شجاعت تکمیل سپاه به نیروی بخت واقبال شاه یادگار ازشاه درواز ترک تابعیت کرده استقبال روآوری به میرسلطان شاه نموده فقط از حکومت خانه دروازروگردان گشته رابطه قدیمه راشاه یادگاربرهم زد.

ازاین جهت حاکمان دروازکه درشهرخم درقلعه بحکومت کلی مستقیم بود،مضراب خان بوده ودر در تدبیر خود افتادکه نوعی کرده شاه یادگاررا بحیله دستگیر کرده گوشمالی به او بوجهی بدهد که بعبرت احوال او مردیگران را پند باشد.

خبر آمدن مضراب شاه خان شاه درواز ببالای قلعه راغ :

مضراب شاه خان که مردی بود قوی هیکل وشیرچنگال ودر معرکه ومیدان به اصول قدیم بهادر وعالم بود،خصوصا در مهارت نیزه وشمشیر چه پیاده وچه در سواره گی هنرمندی تام داشت وکسی هم از نیزه دستان وکمان کشان نیزه وکمان اورا بکار بردن ازعهده برنمی آمدند.

در امر مساله راغ مضراب خان به همراهی برادران از مثال  شه درواز خان وشه منصورخان وغیرهم که سابق ازین ذکر یافته اند از سرحد درواز بمضافات راغ تا رونج آب وسیاه آب نزول نموده آدم معتمد در بین مانده که به شاه یادگار روید واورا دیده بنصایح بخود تابع سازید.شاه یادگار از سر نادانی که سرحدی وقشلاقی بود از قلعه خود برآمده برسم سیر و تفریح  بجانب برراغ رفته ودروازیان که از قدیم درفنون علوم سیاسی وسپا‌ هی گری معروف ومشهور اطراف وجنانب  هستند شباشب ببالا قلعه یاوان غور وهجوم ونردبان گذاشته قلعه را گرفتند وقلعه دار رامعه مردمان معتمد که در قلعه راغ بودند ،در بند وزنجیر کشیدند وبه شاه یادگار نیز از سر فن وریو ومکر آدم مانده که  بی وهم اندیشه  وهراس  آمده مارا دیده تا که قلعه وملک اورا به او باز پس بدهیم وآن ساده لوح به فریب او فریفته گردیده بحضور مضراب شاه خان حاضر شد ،همان امر بقیدو زنجیرش کرد که انتقام سابقه راازوی با حسن وجه  بگیرد.

چون این خبر به سمع میرسلطان شاه رسید، لشکر فراوان از ترک و تاجیک،اوزبک وقتغان مهیا کرده بزودی بالای قلعه یاوان بحرب دروازیان رسیده از جانب تنگان شب باده که بندی است تند صف صف شده ببالا قلعه فرود آمدند، چنانکه شاعر گوید:

فرو آمد از کوه سیلاب    تیز

که ازپیش اوکوه‌ کردی گریز

چون دروازی وبدخشی با همدیگرمحاربه ومقابله کردندودروازیان خود را به قلعه یاوان محصورکردند.

وامیرسلطان شاه مظفرانه بخرسندی  تام در موضع مرج روبروی قلعه یاوان نزول کرده وشبانگاه بمشورت بعضی خواص خدمت خود مصلحت چنان دیدند که البته دروازیان ضرب وکوب بسیار دیدند اکنون مارا باید که ازاینجا قدری به کناره رویم تا اینکه دروازیان راه گریز خودهارا خالی یافته ناچار برآمده بطرف درواز گریزندکه مجال استقامت آنها بسی محال است.

پس امیر بنابر مصلحت خاصان خود از موضع مرج برآمده متوجه موضع دورنگ شد یعنی برای خالی ساختن راه دروازیان بعقب گشت.چون هنگام سحر دروازیان میدان را از اغیار خالی یافتند ولشکر جایداری از جانب امیر که در روی یاوان قلعه بامداد امیر استاده واز پس گشته رفتن امیر بی خبرانه برجای معین استاده وغافلانه از دست دروازیان بقتل رسیدند.

چون امیرسلطان شاه دید که دروازیان اختیار وحرکت برگشته رفتن ندارند  قلعه در موضع زو انداخته در قبل ومحاصره آنها سخت کوشیده ،لشکر بسیار باسرکرده نامدار مقرر فرموده ازاین بهار تا بهار آینده در محاصره ایشان کوشیدند. چون ایام سرما مبدل به گرما شد از طرف بدخشان بالای قلعه یاوان بمقابله شاهان درواز  لشکر بسیار آمده فرود آمدند وصدد مقابله ومحاربه کوشیدند.همچنانکه شاعر درین باب گفته ،بیت:

درآن سنگ لاخی بهم بر زدند

بهم سر بسر خوش برابرزدند

قفا داده دروازیان در     گریز

ثباتی ندیده   درآن  رستخیز

یلی نامور یعنی مضراب شاه

چودیدی هجوم بدخشی سپاه

چنان کردی ازچابکی بازگشت

که تنها ز قلب سپه  میگذشت

گرفتی چونیزه بدست استوار

نماندی ببالای زین یک    سوار

چنین گاه درجنگ وگه درگریز

برون کرد قوم خودازرستخیز

حاصل مطلب دست امیرسلطان شاه بلندی کرده قدری بیک تل بلند برآمد درپی کاروزار بود که مضراب  شاه بزیر آمده روبطرف شهر خم که عباره نفس پای حکومت درواز است ،مراجعت نمودند.

ودویمین مراتب بملک راغ به قلعه یاوان یادگارشاه حاکم گردیده امیر بدخشان بخاطر جمعی تام به قلعه فیض آباد مراجعت نمود.

فتح ملک چترار:

فتح چهارم سراپای حدود وتوابعات الگای عشرت خانه چترارکه یک قسمی ازملک داردستان است ،میر سلطان شاه ادعای آن نمود که اگر ایزید برحق ظفرمناسب حال من بیند خطه ملک چترار را به حیز تسخیر آورم.محل وقوع حادثه وهنگام آن آرزودرتاریخ سنه ۱۱۶۵ ه.ق.بوقوع آمده که درآن مدت بقلع و قمع اهل شیعه شنیعه باطلیه اسماعلیه که اندر ممالک بدخشانات وچترارات است،سلطان شاه عزم وجزم نموده که همه آنهارا در ظبط وشکنجه درآورده حراست نماید ودرآن باب اندیشه مملکت گیری ملاحظه بکارمیبرد.اتفاقا معزالدین خان باجوری بادو نفر پسر خود ازمنصورعلی خان ومحمود خان وجماعه از سرکرده گان قوم افغان‌‌ از مومند وسالارزایی از ملک خود ها برآمده فرارا بملک چترار رسیده واز چتراربه آوازه کلانی میر متوجه فیض آباد گردیده آمده بملاقات میر نایل گردیدند وامیرهم دراین مورود ازامدن مسافران غیرتمند زیاده خرسند شده واندیشه یی که در دل عالی خطوریافته بود با اودرمیان نهاد‌‌‌ زیراکه مردم افاغنه به چترار عیالت میباشند معظم الیه مذکور بخاطرخواهی امیر بهمگی صدق وراستی درآمده اذعان این امرنموده امیر بع از انعام و اکرام اورا با فوجی گران از لشکر خودبرآن داشته که بعد از نزول صده زیباک پیش رفته وخود بعد از رخنمود واقعه متعقب سواری نماید وپسر کلان خان مذکوررا منصورعلی خان با خود نگاه دارد وهمین صلاح راخان مذکوراز امیر پسندیده،محصلان راازسرحد واخان تا پایان حدود بدخشان وقرای قتغان بجمع آوری قشون فرموده از هرجانب فوج فوج آمدن گرفتند وبعدازاجتماع عساکر رایات وخیام را بتمامی زیب و زینت برآورد.

بفرمود تا رخش را زین کنند

دم اندر دم نای زرین     کنند

تموج دریای قشون نصرت مشحون متوجه گردیده در صده زیباک فرود آمده خان مذبور راباموکب قوی وانبوه ازراه کوتل دوراه وکوتل نقصان پیش روانه نموده بمجرد عبور لشکر بدیار چترار از مضع شغت تا قلعه پای تخت همه مفتوح گشت. چون این خبر بسمع عالی رسید پسر معزالدین خان مذکوررا کما ینبغی به انعام ولطف واحسان ممتاز ساخته بیک باره گی بلاتوقف واهمال لاهوشد.چون به پای تخت چترار نزول ارزانی فرمود از سرحد حدود ملک مذکور تا پایان ( دوراش) همه را چن ماهیان بی دست وپا وگله گوسفندان مانده برجا در تور اقبال وشغ اجلال در کشیده( تور کوپ) تا( موری کوپ) و توابعات مستوج جنس با اهالی آنها گرفته متواری شده گان رانیز از هر برج کوه کنار یافته وسرگردان بالشکریان قیشلاق به قیشلاق فرامده اسیران را در حضور خود جمع مینمودند.مدت شش ماه بدین نسق بنای نوش دربساتین عشرت خانه مذکوربسربردند وهر کس بطور خود غلامان خوبرو کنیزه کان سنبل مورا بخود آراسته ،همه وقت به بزم صحبت پرداخته در طرب را بخود مفتوح داشتند.چنانکه شاعردراین باب میگوید:

به هر خانه  بزمی   بیاراستند

 بخوش نای نوشی بپرداختند

وآنچه از خمس اسیران را مستثنی کردند ومحض ومخصوص ورسد میرسلطان شاه بحساب سه هزار نفر غلام بچه وجاریه گان بودند ومجموع اسیران در قید حساب آمده وظاهرا در عدد درامد،پانزده هزاربودند وغیرازآن اسیران که در پنهانی بود در نظر دفترنویس نیامدند. واین مقدار بشمار رفت وفراخور عزت ووقار سرکرده گان ومقربان ا نعامی از حصه سرکارعالی در باره هرکدام صدوریافت.

بعد از انقضای شش ماه میرسلطان شاه از طرف خود شخصی را درقلعه چترار منسوب نموده وخود به فتح ونصرت تمام متوجه ملک بدخشان گردیدومعدود چهل نفر غلام و کنیزک در وجه قلمانه یعنی حق القلم به میرزاعبدالرحمان ومیرزاعندلیب داده وزیاده برآنکه قبل برین رسد خود ها گرفته بودند.

آنگاه که امیرعالی مظفر ومنصور وارد حدود بدخشان گردید اهالی ولایت بدخشان رسم استقبال پای اندازی کرده بدین مضمون بلسان خودها متشکرا ترنم سازی امیرکبیر مرحبا وخوش آمدی نموده گفتند:

جانهای ما فدای تو جانان خوش آمدی

با فتح رفته آمده سلطان  خوش آمدی

بی تو مباد  صفحه    اوراق    روزگار

طغرای دلکشای  بدخشان  خوش آمدی

ازآن جمله بهادران وبعضی از غلامان از امثال نیازمحمد بهادر،غریب محمد ،گرگ علی یساول،نورعلی پیشخدمت،آدینه یساول وغیرهم که به حسن قابلیت ممتازبود دربین اقران وامثال بعزت وامتیاز رسیدوهریک صاحب ملک و مال وقلعه گشتند.

آهن که به فارس  آشنا شد

فی الحال بصورت طلاشد

واقعه پنجم دستگیر نمودن:

لشکر ویغماگران ختلان ( کولاب) از ماوراالنهر درتاریخ سنه ۱۱۶۶ ه.ق. بود که از دریای جیحون مردمان لشکری وغیر لشکری یعنی کولابیان عبور نموده از هر رهگذر وممریکه باشد،میگذشتند وفوج فوج میرسیدند،دست درازی کرده درملک چاه آب وینگی قلعه بمال ومواشی اهالی آنجا تالان ویغما وتاراج پیش میگرفتند ومیرفتند وامیرسلطان شاه دراین امرمتاثر شده امیر درصدد استیصال دفع وگوشمالی آنهاشد.بنابرآن متبصران از دولت خواهان قتغان معین داشته که هرگاه که انبوه بسیاری از یغماگران تابعه ختلان یعنی کولابیان عزم تاراج ویغماگری اینجانب نمایند خبر واقعه را زود تر وپیشتر بما رسانند که شاید به تنبه وتادیب رسانیده شوند، پس بوفق اینکه المرو اذا جده وجد عاقبت جوینده یابنده بود ،یکی از نزدیکان آن دیارکه از صلاح آنها خبر دار بود ،بخدمت سلطان شاه عرضه داشت نمود که دراین دوسه روز البته متصدع شوند که فوج قوی ازیغماچیان وغارتگران ختلان اتفاق کرده بسرچاه آب، ینگی قلعه وخلیان از آب عبور نموده خواهند رسید.

امیراز قلعه فیض آباد بلشکرتیاروازشاگردپیشه گان وحضار بلاتوقف سوارشده وقت نماز خفتن از بیرون رستاق بیک گوشه ایلغار کرده استادند ونیمه شب بودکه خود رابموضع خواجه جرغاتو رسانیده بالای پشته یی درآنجا فرود آمد.علی الصباح که سپیده دم بود ،نیمه لشکر یغماگران کولاب ( ختلان) پایان تر از خواجه جرغاتو استاده نیمه دیگرقریب چهارصد سوار ازشاهراه کلان میان قلعه تخت آباد و حدود خلیان گذشته به خام طمعی مال ومواشی اندکی توقف نموده استادند.چون کسان امیربفرموده عالی راه را گرفته بند کرده بودند وهیچ اثری از آدم ومال پیدا نشد.چون دانستند که روز روشن شد و کاربرسوایی میکشد،ناچار پس گشتند وازین طرف امیرسلطان شاه فرمان داد وختلانیان راتعاقب کرده رسیده زدوکوفت بسیاری کرده ،دوصد نفر ختلانی بقتل رسیده وهفتصد راس اسپ وچه مقدار کمان و زره ونیزه وشمشیر باولجه دستگیر گردید که شاعر بدین مضمون که بد نگفته است:

قلیلی از آن  نیمه کاول پرید               دیگر جمله گی را سر از تن برید 

-

 درااروگیرودار بمقدار دوروز بسر برده، پس از اتمام این امر بطرف مشهد سفر کرد.بیت:

بفرمود  بر  پشته  آن  دیار

امیرآن دوصدکله هارا منار

 

پس سلامت به مشهد رسیده به قلعه نصرت آباد نزول اجلال با تجمل اقبال فرمود.

نصرت آباد قلعه یی است که امیر بعد از تسخیر تالقان وقرای قتغان درموضعی که وی را مشهد نام است به استحکام مردم سرای بنافرموده ودرغایت فراخی و وسعت درآنجا مقدار شش هزار خانه بهم رسانید ودرآن عمارتی بخود تعمیر فرموده بود وبرآن جای بازار دکاکین برپاکرده به آبادانی آنجا همت نمود .بسیارترین اوقات بجهت مصالح امور مملکت اوزبکیه درآنجا میبود ،زیراکه ازاعتدال هوا ووفور صید وشکار بنابر ذوق مندی امیر خود باافواج خاصه درآنجا بسر میبرد.

واینچنین درموضع دریون قلعه انداخته وتعمیرات دلکش نموده هنگام شکار صید بودنه( بیلدراجین) اکثر اوقات درآنجا سکونت مینمود.

دیگر ازنوادران روزگار بخصوص این دیار درآن آوان دولت عالی تبار چند نفر اشخاص نامدار اشراف و احراروعالمان ذوالاعتبار به تحریر می آید که دراین اطراف عالم واشراف بنی آدم بخصوص هیچکدام ازحکام عالی مقام موجود میر نبود. ازآنجمله دونفرعزیز کریم النفس که هریک نبعوت تخلقو باخلاق الله موصوف وبشمایل رجال لاتلهیهم تجارت ولا بیع عن ذکرالله معروف  اول عالم وعارف ربانی کامل و کاشف حقانی متورع پرهیز گار ایشان مولوی عبدالجبار قدس سره که تحصیل علوم ظاهری درلاهور هند نموده بعد در نسبت حضرات بیعت درخدمت حضرت حاجی محمدامین لاهوری کرده وباجازه ارشاد رسیده در فیض آباد بدخشان در مدرسه بالا میبودند.

امیر بخدمت شان زیاده محب ومخلص بود ودرامریکه شان خاطرخواهی مینمودند خلاف آن بوجود نمی آمد.تاوقت چاشت بمراقبه اشتغال داشته،بعد بتدریس علوم میپرداخت ومدام در ریاضت   و مجاهده بودند ودرایام عید ها بلازم آمد فاتحه خواندی به نزد امیر میرفت ،بیک یابوی سوارشده که آن یابو بصد تازیانه بزور ازجای پای میراند وباطراف زیر رکاب عالم مذکور هروقت بمقدارپنجاه نفرعالمان

صاحب علم دستار میبودند وروز های جمعه بعد از نماز بذکر جهرامر اشتغال مینمودند.

دویم‌ سیدالسادات العظام وسلالت الاولیای کرام ایشان میرغیاث الدین قدس سره که ایشان درسرهند درخدمت شاه معصوم ولی برده الله مضجعه تحصیل احوال باطنی کرده اجازه وارشاد یافته وازبرای حج بزیارت حرمین الشرفین رفته در راه سبب استیلای جذب که به ایشان مستولی بود مدت شش ماه

دربر مجنون افتاده بی زادوراحله بنابر غلبه احوال درآن بیابان بود ودرایام دولت سلطان شاه وارد شهر فیض آباد گردیده خود یکی ازسادات کبار این دیار بودند.روزهای دوشنبه وجمعه بذکر جهر اجازه میدادند وقریب چهار صدقلندر درخدمت شان بود وقلندربچه گان خوش الحان زمزمه ونغمه که از حنجره حلقوم میکشیدند دلهای گروییان عرش معلی رامیربودند وایشان لباس فاخر میپوشیدند،واگر کلاه وجنده میکردند ازشالهای گرانبهای کشمیر کلاه و ژنده میساختند وبه اسپ خوب سوار میشدند و هرگاه که به نزد میر رفتند بهمان شیوه قلندری باقلندربچه گان خوش آواز زمزمه اندازی کنان میرفتند.

سوم ازحکمای نامدار حذاقت شعار ،ختم الاطبای آخرالزمان جالینوس الاوالی وسقراط الثانی ،حقیقت شناس مزاج وطبایع،مجتهیدالقیاس،زجاج وصنایع،صاحب طبع سلیم محمد ناصرحکیم که ایشان نیز از هندستان ببدخشان افتاده یکی از اعاظم ارکان واماجد اعیان امیر کبیر گردیده درشان وعزت گویی ها امیر ثانی اوبود.بغیر از ذات عالی بکسی دیگر نمی پرداخت واعزه واشراف راکه به شان حاجت می افتاد ،یکی از خدام خود رابکار او مامور میساخت وخود بر بیمار نمیرفت.

چهارم از وزرای نامدار وندیم اعتبارعضدالدوله وموتمن المملکت العالیت الحالیت موسس اساس اخلاص واعتقاد ،بانی ومبانی ارادت ،اتحادالرفیق الشفیق میرزامحمدصدیق که درمراتب اخلاص از هوا وهوس گذشته در مرضیات امیر فانی گشته.امیرهم اورامختارالدوله خود گردانیده ،اخذ وجبر معاملات وآداب وسلام خوردوبزرگ وخراج وشکن همه به او مفوض گشت.وداد وفریاد فقرا وغربا به اومتعلق گردید وامیرسلطان شاه تمام بفارغبالی به عیش وعشرتسرگرم باده غرور ونفسانی ومست شراب وکباب ومی ناب بوده فراغت مینمود.

 

ادامه دارد.‌







به دیگران بفرستید


دیدگاه ها در بارۀ این نوشته
نام

دیدگاه

جای حرف دارید.

شمارۀ زیر را درج کنید
   



رحمت الله روند