تاریخ بدخشان – ٤

٢٠ حمل (فروردین) ١٣٩٢

پنجم: میرزا عبدالرحمان که درطبع نظم دلاویز واشعار رنگین ملاحت آمیز بدرجه میرزاعبدالقادر بیدل رسیده که ازعبارات اشعار دلچسپ او این است:
چو فکرم یک شکن پیچید آن زلف مسلسل را
نخواندم لیک دانســــتم کنایات مطـــــــــول را
روزی درباغ چهار چمن در انجمن شاهانه در منظره جم غفیر فواره در میان حوض مهیا داشته ودر سر فواره سیبی را که گذاشته بودند بنابر حرکت فواره آن سیب درمیانه آب متحرک ودر بازی بود که امیر فرمود که فضلای انجمن هریک بداهتا در شان این سیب و فواره چیزیرا بگویند، به انعام ملوکانه سرفراز خواهندشد. ازآن جمله فضلا ی ملاحت شعار میرزا عبدالرحمان چابک دستی نموده گفت:
بسکه کردم گریه آن بیرحم درنظاره نشد
دل باشک آمد برون سیبی سر فواره نشد
ازبسکه بی تامل و تفکر بداهتا انشا فرمود موجب تحسین و آفرین امیر ومجتمعیان گردید وامیرکبیر با خلعت فاخره و با ضم ده هزار تنگه بخشش وانعام سرفرازش نمود.
ششم: میرزا عندلیب که ازایران بخدمت امیر رسیده بود، در تالیف انشا وتصنیف عبارات نظم ونثر ووضع لغات وآرایش نکات باندراج رموز واشارات بحد معاینه مبالغه رسیده ویکی از منشیان روزگار وفاضلان نام دار وصاحب ذهن بلند بود وطبع رسا داشت وعندالاحتیاج بدربار پادشاهی بدارالسلطنت کابل بخدمت سلطان دوران احمدشاه پادشاه اورا میفرستاد. در ترجیح فضل این هردو میرزا وکلانی امیرمعلی قطعه بیت انوری که درحجان خودو بزرگی پادشاه وقت خود انشا نموده است کیفایه میکندکه خوب فرموده. قطعه:
بعد از این هرگز نزاید زیر چرخ چنبری
پادشاهی چون غیاث الدین گدا چون انوری
ختم شدبروی سخاوت برمن مسکین سخن
چون شجاعت برعلی بر مصطفی پیغمبری
هفتم: ملا عبدالله که در فصاحت زبان وملاحت بیان نادر عصر بود ویکی از معتمدان وسرکرده گان بهادران میدان وحاکم قلعه ملک چاه آب و ندیم خاص. امیر اورا بسیار دوست داشتی که خود علم ودانا درامور سپاهی گری ماهر ودر فن خوش خوانی ودرموسم ذکر جهر وخطبه های اعیاد ونماز جمعه بحدی بالحان تلفظ خوش تکلم مینمود که گویا سنگ را به ترانه پرسوز گداز دهد وجانهارا از حفیض ناسوت به علیین ملکوت به پرواز آورند واز همه فایق از رفیقان امیرکه زیاده دلیر و گستاخ بود جناب میرزا خواجه جان رستاقی بودکه غالبا امیررادر علم رفاقت واتحاد در عبارت لطیفه گوی وهزل از لطیف وقبیح وملیح بنابر مساعدت وقت هرچه میخواست بی محابا می گفت وامیر اورا هزالا از وی می پسندید واورا دادر یعنی برادر میگفت ودرخلاوملا از وی حجاب نبود.
اکثر انعام امیر به بزرگان وعلما و فقرای از دور آمده و هرمعذور و نابینا میرسید. به آخوند کلان درهردادن وانعام کردن از سی تاچهل هزار تنگه نقد واسپ وسروپا یکی میداد. از همه آخوند ملا عارف راکه در علم بمرتبه علامه گی فایز گشته بود، در عین اوج جوانی ونیکوصورتی وپاکیزه اسلوبی بود بنابر غرور علم که خمرالعلم اشد من خمرالعنب از وجه گفتگوی علمی اندکی گستاخی وجرات به نسبت حضرت ایشان مولوی بهمرسانیده وازآن وقت باز بمرض الموت افتاده که گفته اند، بیت:
در آن مقام که خوبان بغمزه تیر زنند
عجب مدار سر او فتاده در پایی
از قراری که امیررا به او محبت تام بود، در بارگاه خود بحجره خاصه جای داده بالین بستر زربفت مخمل شاهانه برای او مهیا ساخته وحکیم محمد ناصررا به ادویه واغذیه آن ملای بیمار تعین نموده حتی که غذارا بدست خود میداد. چون بیماری او سخت اشتداد پذیرفت ناچار ملا عارف را بهمان بالین وبستر ملوکانه بخانه اش فرستاد. عاقبت الامر بفرموده خودش اورا به نزد ایشان مولوی بردند واز غایت ندامت وپشیمانی در عذرخواهی چنان به عرض میرسانید که ای عرب پسترین خادمت میباشم وندانستم و بدکردم وتوبه وحضرت مولوی هرچند که میفرمودند بس بس چنین مگویید که شما عالمید، او زبان معذرت از خود نمی کشید، پیوسته میگفت وحضرت مولوی اورا دعای ایمان میکرد واز دعای عمر چیزی نمیگفت وبزبان نمی آورد. آخر ملا عارف تکمیل انفاس معدوده حیات نموده از دار فانی رحلت نموده بمرد. .
واقعه نواب شاه ولی خان افغان:

دیگر یک دوواقعه از آفت وخیز دنیای غدار بیقرار بتحریر میرود که شاعر چنین گفته است که بد نگفته، بیت: مباش ایمین ازبازی روزگار
که چون مارزهر دارد نگار
درایذن لاجورد ی سرای دو در
زدنبال مطرب رسدنوحه گر
چنین است دستورچرخ کهن
که چون سر برآری برآرد زبن
اعتضاد خلافت وفرمانروای اعتماد سلطنت کشورکشایی وزیراعظم دستور معظم نواب شاه ولی خان
افغان که لسان الترجمان پادشاه بود وصاحب اسرار وهمراز احمدشاه بنابر اهتمام مهم سعادت منتظم از حصول مقصد اعلی ووصول بذریعه اقصی که ادراک آن را سلطان بدون وجود آن وزیر باتدبیر محال دانسته ازپیشگاه خلافت باقطاع توران وعبور بسرحد بدخشان محل به نیل سعادت ازبدست آوردن وبدل جان بردن خرقه متبرکه محترمه علی صاحبهاالصلوات والتسلیمات مامور گردیده دراسعد ساعات وامجد اوقات باعساکر جرایر درانی وسپاه رکابی بااعلام عیوق سای وخیام مراحل آرای متوجه ترکستان گشته بورود اقصای زوایای هزاره جات وتمامی امرا وحکام از سردار بلخ وقبادخان وغیرهماازاعیان وارکان همه به استقبال شتافته وبورود به قندز قبادخان حصول این دولت را موجب شان وشوکت خود دانسته که سابق ازین هم عرایض مشتمل بر استیلاودست درازی امیر به مردم قتغان بخدمت پادشاه بدارالسلطنه کابل بتوالی وتکرارمرسول داشته ووزیر معظم هم بالاصاله مامور بسمت بدخشان بود که ازآن راز مستور غیر از وزیر وپادشاه احدی واقف نبود وقبادخان آمدن وزیر را که ازجمله کمک وامداد خود دانسته حرف امیررا درمیان آورده که انتقام خودرا دراین مورد از امیرسلطان شاه خواهند گرفت. وزیر هم التماس اور ا قبول فرموده بدریای عساکر نصرت ماثر متوجه بدخشان گردیدند ومدعای خودرا مخفی داشته که مبادا آن بهشتی لباس رااز جای بی جای سازند واز حصول تمنای شاهنشاهی محروم بمانند.
راز مگو فاش که گفتن بلا ست
کزپسی دیواربسی گوش هاست
چون رایات ظفر آیات نواب کامیاب باقشون نصرت مشحون از ولایت تالقان عبور فرمود نصرت آباد را کسان امیر از پش تاز صرصر معسکر واگذاشته رو بهزیمت نهادند.
چون خبر واقعه به امیر رسیدازکمال غیرت ومردی که دروجود خود داشت در صددآن درآمد که رفته در موضع ایمین آباد سر راه برایشان گرفته یکی خود را به آنها بزندکه تارمارنماید. سرکرده گان این جرات را از امیر نه پذیرفتند که مناره یی درپیش کوه بلندی برآوردن وشمعی در پیشگاه آفتاب افروختن چه صلاح باشد باآنکه آقسقال حیدربیک یفتلی که مردی بود سخنور او بعرض امیر رسانید که اول فهمیده شود که دولتخواه کیست ودر مقدمه ننگ ناموس کدامی باما یاری میکندوبه که خوبی خود را کرده ایم که الحال جانبازی تواندکرد. زیراکه بعد از ورود قلماق وکاشغری مردم بدخشی از نظر مرحمت اندکی افتاده چندان سرگرمی نداشتند. ازاین سخن امیر فهمید که حقیقت چیست وعلی الصباح که آفتاب عالم تاب لمعه پاش بساط زمین گردید پیشروان سپاه وزیر شاه ولی خان افغان رسیدن گرفتند واز تخت کوتل ریسکان تا سرپل چادر وخیمه زدند.
امیر سلطان شاه نیز ازین سوی فوج خود را آراسته ومیخواست که به نام ونشان خود باهم ردوبدلی نماید. فرقه فرقه از جانب امیر مردم ایلجاری جدا گشته روی بخدمت وزیرشاه ولی خان نهادند. امیر هم بکار خود گردیده با تمامی لشکر خود بجانب ایل واسطه که موضعی است بین پساکوه وچاه آب درغایت استحکام بدانجا رفت.
وزیر شاه ولی خان خرقه شریفه را بخود سعادت دارین دانسته باخود گرفته دیگر چندان بسود وزیان بدخشان نپرداخت که آنجاکه مدعا بود رسیدوتمنای که داشت بحصول آن مشرف گشت وباخود میگفت شکر خدا که هرچه طلب کردم ازخدا بر مقتضای همت خود کامران شدم. بعد از تسخیر فیض آباد شخصی را از جانب خود حاکم نموده مراجعت بدارالامن پادشاهی فرمود. امیر هم عزم فیض آباد نموده وارد شهر گردید وآنراکه وزیر شاه ولی خان نایب الحکومت نموده به قلعه فیض آباد مقرر کرده بود، سلطان شاه بغیر حق جبرا بقتل رسانیده وخود تکرارا به قلعه فیض آباد مقیم کردید وعمر عزیز خودرا بلهو لعب سرمستی باده وعرق وشراب وبازی زنان مهوشان صرف نموده برضا وناراضی گی اهل ولایت کاری نداشت وهمچنان درعالم بی ناموسی وبی شرمی گرفتار هم اسراران شرارت انگیز بود که چه از برادران وچه از اعیان وارکان دولت بصدق ویقین مخلص ومعتقدش نبودند. دراین مدت چند واقعه روی داد که اگر جناب حق از کسی اقبال را گرفته، آفتاب دولت وبخت اورا بدرجه زوال ادبار رساند بخود ذات اقدس پروردگاری به نهجی آسان است وبی انسانیتی امیر بدرجه سر زد وبمرتبه رسیدکه گاهی در حرم هفته ها ی پیاپی ازعرق مست وبا ماه رویان سرمست خواب وغفلت بسر میبرد واز مقربان بساط هم اورا نمی دید وگاهی بیرون با چندی از رفیقان معدود به چند بشرب شراب ومشاعره کتاب مقید میبود وهیچکس از ملازمان که انتظام مهام مملکت داری بدیشان منوط راه بمحفل او نمی یافت. اکثری خواص وعوام رابدین جهت در اخلاص سستی وتهاون پیدا شد وبرادران کامیاب را که گاهی بطریق ندرت شرف ملاقات میسر میشد، باخود همطبق نمیکرد. بعداز کشیدن تماکو چلیم را بی نی میل مثل سایرالناس بدست برادران میدادودر امور ضروریه عرایض را بواسطه بعضی از رازداران بزم انبساط میرسانیدند. ازاین سبب خاطر ایشان هم بگرانی انجامید ومردم بدخشی از جهت رواج کار قلماق وکاشغری و آبرومندی مردم هرجایی که زیاده بخود خفه ومتالم غیر از یک میرزا ویا از امثال اواز رازداران معدود که » به تنها چه برخیزد ازیک سوار«.
توره باز خان که در ادعا از همه فایق بود طغیان در طبعیت شان افتاده از موضع کول یورش نموده رستاق را بخود گرفت. ازآنوقت که باز هنگامه مخالفت او بشیوع کشیده آوازه به بیغم خانه عشرت امیر رسید. گویا آتشی بودکه درگلخانه نازو نعیم امارت افتاده که هرگز ازاین نوع مخاطره درجواروپیرامون خاطرآرمیده او نگردیده وازاین معنی تعجب تمام به او روی داده وآتش غضب او سر زده فی الفور بجمع آوری لشکر امر نمود ودراندک مهلت سپاه ولشکر سواری فرمود. چون به ده وری و ایلکاشان که ازقرای مردم بلوچ ازرعایای توره باز خان عبورفرمودندآنچه تعدی که بوددرباره آن بیچاره گان بظهوررسانید. از بسکه اول آنهاراتهدیدوارشادفرمودکه واردحضورشوندآنهادرجواب بی ادبانه درپیش
آمده که هرگاه توره باز خان بملازمت بیاید مایان خواهیم آمدن. بنابراین همه را اسیر ودستگیر کرد. اکثرآنهارا بقتل رسانیده بملک عدم فرستاد. توره بازخان دراین باب بقبادخان حاکم قتغان آدمان درمیان داشته که بمیعاد موعود وبلاتوقف واهمال وارد شود وقبادخان این معنی را از توره باز خان مژده وخوش خبری دانسته درسرانجام کار خود شد ومنتظر آن بود که به ایما از جانب توره باز خان خودرا به رستاق به امداد او برساند. چون غلغله وارسید میرسلطان شاه رسید، توره بازخان از شهر بموضع سررستاق آمده بهمراهی فوجی ازکمک سپاه اوزبک که قبادخان به پشتی وتقویت او پیشتر ازخود فرستاده بود قلعه یی درسررستاق بنا کرده برابرقد آدمی دیوار برآورده بود که بیکبار پیشتاز لشکر امیر رسیدن گرفت واز طرفین جنگ پیوستند. امیرهم نزول فرمود. توره بازخان بملاحظه آنکه اگر ازآمدن قبادخان بذات امیرسلطان شاه گزندی رسد به اوالبته بطریق اولی خواهد رسید، لهذا عرضه داشتی مشتمل برنادانی ونافهمی به تضمین عجز وفروتنی وبااندراج اینکه از بزرگان عفو بوده ازتهی دستان خطاوبااندماج خبر قبادخان به تحقیق آمدن وحضرت صاحب را باید برگشتن ویا درجای مستحکم استادن وبعداز مراجعت قبادخان به خدمت عالی رفتن مرسول داشته، امیر به استماع این تقریر زیاده برآشفت که غلام زاده رابین که مارا بواسطه قبادخان بیم میدهد. ماکه قبادخان را بارها در جنگلستان قندز کافته نمی یافتم. دراین دشت بی خس وخارکه اورابیابم صید خودرا چگونه از دست داده باز پس مراجعت نمایم. چون قضا کار خود کرده بود، کوشش به نصیحت هیچکس نداشت واز صبح تا شب به هیمه کشی تنور جدال قیام نمودندوسرگرم بخفتند.
موذن برآور اول قنوت
که سبحان حی الذی لا یموت
شبی خون زدازسوی پایان قباد
به هنگامه چون لشکرتندباد
هنوز سرگرمی نشه خواب خانه خراب ازدماغ سپاه امیر نرفته بود که نیزه داران گرد ایشان شغ گرفتند وغلغله گیراگیر وولوله ملتق تیر بهمرسید وازآنجاکه اخلاص واعتقادمردم از امیر برگشته بود، چندان کوشش هم نکردند وخودهارا دستگیر اوزبک کردن را بهتر وخوبتر دیدند ازآنکه از دست امیر خلاصی یابند. لشکر از مقدمه ننگ وناموس گذشته، کمانداریکه کمانش پر ازتیر بود، نخواست که یک تیر اندازد. دریک دم همه اسیر ودستگیراوزبک شدند تا که مقدمه بسر امیر آمده اورا بنفس نفس خود فرآورده نزد قبادخان بردند وتوره بازخان ازآنوقت باز که امیررا گرفتند فی الفور ازبین لشکر گوشه گرفته بجانب فیض آباد فراری گشت. قبادخان چون دیدکه شیرمرد میدان توره بازخان به فیض آباد رفته درپی کار خود شد. هنگامیکه امیر سلطان شاه را بحضور حکومت دستگاه حاکم قتغان قبادخان آوردند وقبادخان باکمال ادب از جای برخاسته بتعظیم تمام استقبال نموده ببالای منزل نشانیده وخود بزانوی ادب نشسته گفت:درعالم سپاهی گری چنین وچنان میشود. کدورت را بخاطر شریف راه ندهیدکه قواعد آدمیت درمیان باقی است. بعدهمه لشکریان را رها داده، از امیر التماس مهر کردکه خطوط از جانب امیر نویسند که گماشته گان قلعه را یله کنند. امیرگفت مهر بدست مهردار بود حالا معلوم نیست که بدست که افتاده     باشد. چون درعالم سیاست حاکم معظمی الیه قبادخان بحدی بودکه سوزنی در لشکر او گم نمیشد. بمجرد آنکه فرمود بیارید، آوردند وامیر رامع برادران ومیرزا بهمراه خود به قندز رسانیده ازآنجا که باز بسرتوره بازخان یورش فرموده خود در موضع ارگو فرآمد. پیشروان لشکرش به فیض آباد رسیدند وتوره بازخان از قلعه فیض آباد فرار نموده، در پساکوه در قلعه گاتک درآمد وهم در موضع ارگو بعضی ازمفسدان بدخواهان گمراه حاکم مومی الیه قبادخان را باآن همه مردیگری که داشت برآن آوردکه از ننگ وناموس گذشته وعهد وپیمان شکسته میرسلطان شاه اژدهارا به شهادت رساند که سابق ازاین اینچنین کارنالایق اصلا ازاو بوجود نیامده بود. بوسوسه شیطنت پیشه گان، حکم تقدیر ازل بجای آمد. الحکم لله تعالی درسنه ۹۷۱۱(یا۴۸۱۱) ه. ق بموافق تاریخ کلی از باغ ارم رفت. کالبد بییولایی مرکب از عناصر ظلمانی آن محفل آرای روضت السلام جاویدانی از پیش دید نظر ظفربنیان ظاهربینان عالم ماده وصورت مستور ومحتجب گشت. چنانکه شاعرگوید:
درخت کیانی در آمد ز پای
زمین گفت های آسمان گفت وای
ز اهل محبان بر آمد فغان
چودو کر بلا یی بد از خاندان
مکن نا سپاسی دراین خاندان
که لازم بود حرمت دودمان
مریضی به شکوه دلیر آمده
اجل خواست از جان بس آمده
القصه توره باز خان بکاتک درآمدن ولشکر به تعاقب او رسیدن ومحاصره نمودن وباز توره بازخان را از قلعه برآوردن وراه گرفتن وبنزد قبادخان حاکم قندز بردن ودرموضع دهن کیوان اول ملاعبدالله بقتل او فرمودن وازین معنی ابا نمودن وباز بمردم صده یی دادن واورا کشتن دردو سه روز این وقایع بانصرام رسید.
قبادخان بعد از هبوط به سمت قندوز میرزاصدیق را باهمراهی یکی از سرکرده گان خود به فیض آباد فرستاد ومیرزا مقصودرا نیز باهمراهی امیر بدرجه شهادت رسانید. میرزا محمدین ومیرزا ابوالفتح هردو در قندز ماندند.
درتاریخ سنه ۶۶۱۱ق. م. (۲۵۷۱ ترسایی) امیرزاده جوان بخت بیداردل از بطن مادر واز صلب پدرش که مرحوم مغفور میرسلطان شاه بوجود آمده که تاریخ ولادتش نیز موافق حروف میر بدخشی درحساب آمده سنه ۶۶۱۱ میشود. هنگامی که میرمرحوم بدرجه شهادت رسید، این نوجوان نورس باغ حکومت در سن چهادده سالگی آمده وتمتعی از بوستان کامرانی حاصل نموده در موضع چاه آب نایب مناب امیر بود وبعد از شنید وفهمید این واقعه سانحه امیرزاده محمد شاه بجانب تکناد رفت ومدت مدید در موضع تکناد بسر برد. میرزا دراندک زمانی که سرکرده قبادخان پدرود نمود، خود گماشته بالاستقلال قبادخان گردید. بعدبنابر خواهش مردم بدخشان ودفع تهمت ادعای میری گری خود نصرالله خان را میر گرفته اما سررشته کلانی واختیار همه در دست او بودودراندک فرصت میررا ازتکناد طلب نموده درقلعه درآورد ونصرالله خان ازدست میرمحمدشاه شربت مرگ چشیده در سنه ۱۸۱۱ه. ق. این عالم راوداع نمود.
چون قبادخان ازین واقعه خبر یافت فوجی کثیر از لشکربسرکرد ه گی قباد چچکه نام ببالای فیض آباد روانه نمود. قباد چچکه بعداز ورود ازموضع آب خوره تا قریب سنگ مهر فرامده از تیره ماه تا ایام بهاراستاد. هرچند بجدال وقتال کشید فتح فیض آباد میسر نشد.
چون منیر اعظم طی بروج زمستان و بهاران نمود، جمله صحراوکوه ودشت لاله گون وخرم وکرم ونرم شد، آنگاه خود قبادخان در تاریخ سنه ۲۸۱۱ بالشکر فراوان یورش نموده رسید. چون مردم دانستند که ازکمال کم قوتی طاقت مقاومت نیست ونمتوان کردن ناچار گروه گروه وطایفه طایفه شده به انقیاد ومتابعت او شتافتند ومیرزا نیز به ملازمت او رفت.
میرچون احوال مردم بدینمنوال دید رفتن خودرا از جمله ضروریات دانسته باجماعه یی از نمک پرورده گان خود بی محابا توکلت علی الله گویان در پیش اوشد. این هنگام بواسطه قهر قبادخان بلای عظیم وخرابی تمام به این دیار وافرالاعتبار ازقهر وغضب الهی نازل شد که تمام اهل شهر که عباره دازده هزار خانواده مقیمه وطندار اصلی بود غیر از مردمان آمده مقیم وطن شده همه را یغما واسیر کرده، تاراج نمودکه ازآن جمعیت کثیره بمقدار چهار تا پنج خانواده رسیده ماندند. خلص اینکه میر محمد شاه را با همراهی به قندز برد وبدلجویی او چنان سعی وهمت نمودکه ابدا گرد غبار دردامن میر پدیداری نداشت و همیشه میرمحمدشاه درسفر وحضر بیگمند وهمپای حاکم قندزمیرقبادخان بود. قبادخان ذره یی قدر درتحقیراو کوشش نداشت وهمیشه جز عزت و حرمت داری وسیله نداشت ومیر دایم درعرض دوسال بافارغبالی تام بشکار صید عمر بسر میبرد که به یک ناگاه واقعه یی پیش آمد که انتقام تمام امیر امیرزاده گان لازم الاحترام وامرای عظام امیرکبیر عالیمقام بتعدی تمام از وی بستاندوبموافق اینکه اذاارادالله شیا هی اسبابه، داروغه دفتر فرمان قضا جریان که منشوررابنام یکی از سپهداران افغان اندر تاریخ سنه ۴۸۱۱ ه. ق. مشتمل به تنبه واستهلاک او مرقوم فرموده، سردار مذکور به سپاه موفور به آرایش اعلام وخیام در حوالی قندز فرآمد. مردم قتغان مناسبه بنابر ادعای قباد چچکه توپ نموده امیر کبیر نامدار عالی تبار خدای نظر بیگ که درباره اوهم هرچه بیحرمتی بود، قبادخان بظهور رسانیده واو چون امیرزاده اصل قتغان بود، دراین مورد بکمک وپشتی سران افغان رواج یافته مردم اطراف با اوجمع گشتند، اطراف واکناف همه ازدست قبادخان رفت ودریک قندز قبل مانده اینوقت امیررا درقید زنجیر مقید ساخت که مبادا به نزد سردار افغان برود ومیرزا محمدین رانیز بزیر زنجیر گرفتار نموده مستحکم نمود وبه کسان خود حواله نمود که ازشهر برآورده به قتلش رساند. آنگاه که اورا حاکمان یعنی کسان قبادخان بخارج شهر بجای که میخواستند بردند وبه قتل عازم شدند وجمعی سپاه افغان را درآن حین گذرشان به آنجا افتاد دیدند که ملازمان قباد خان درپی کار هستند وملازمان قبادخان بمشاهده فوج افغانی بیکباره تارغیرت شان گسیخته شده وخودها گریخته رفتند وبندیان واجب القتل راهمچون دربند گذاشته برفتند. دسته فوج افاغنه آمده بندیان مذکوررا ازبند خلاص داده، رهایی یافته ازآنجا ببدخشان آمدند.
امیر خدای نظربیگ به امداد افاغنه درشهر درآمد. قبادخان شباشب میخواست که بیک گوشه یی فرار نموده ازاین مهلکه خودرا برآورد. چون ازقلعه قندز برآمد، درحوالی قندز اورا دستگیر نمودندوبه نزد میرخدای بیگ نظر آوردند ومیرمحمدشاه مذکور بمجرد درآمدن همان میررا استخلاص فرموده که قدر زر زرگرشناسدوقدر جوهر جوهری. میرمحمدشاه را ازبندیخانه بهمان حالت بندیگری یافتند.
علی الصباح که علمدار سپهر برین به منجوق زرین بهمه فتح وظفر از معسکر انجم وقمر علمرا بمطلع انور رسانید، کار بگردش گردون دوار بالعکس افتاد. میر درکمال شان وشوکت قبادخان حاکم قندز قتغان مقید به سلاسل بند واغلال عقوبت گرفتار. چنانچه شاعر گوید:
سر شب سر رسم و تاراج داشت
سحرگه نه تن سر نه سرتاج داشت
به یک گردش چرخ نیلوفری
نه نادر به جا ماند نه نادری
القصه میر خدای نظربیگ قبادخان را بدست میر داد که با سخترین عقوبات وعذاب اورا قصاص نمایدکه برابر خون پدر خود سلطان شاه کرده شود واین قصاص کننده میرمحمدشاه ولد سلطان شاه است:
عقابیست اشهب سپهر دو رنگ
شبی صلح سازد کند روز جنگ
مشو غره بر جاه و مال ومنال
که رویست این جمله را در زوال
ازآن هنگام که نیر اقبال علم اجلال را از مطلع کمال برآورده حاکم قندز وقتغان قوت خان (قبادحان) را میرمحمدشاه ولد مرحوم شهید سلطان شاه به قربان گاه کشان کشان برده بموافق اینکه:
قضا گفت گیر و قدر گفت ده
فلک گفت احسن ملک گفت زه
اورا تیغ بیدریغ نموده وخود میر دراندک مدت بتمامی فرحت و مسرت وارد فیض آباد گردید وسلیمان خان راکه امیرمرحومی آواره وادی سرسانی گردانیدن فرارا از راه چترار بسمت دارالخلافه کابل رفته بودومدتی درآنجا بصد غربت وانواع مذلت بسر برده وهم درآن مضافات کوه دامن کابل وفات یافت. پسر او بهادرشاه بعد از انتقال پدر خود از راه چترار عازم بدخشان گردید. بعد از وصول به مضافات بدخشان طایفه یی از دولت خواهان سلیمان خان بااو درپیوستند وهمان مشعله عناد پیشینه را افروخته بالای فیض آباد آمده جنگ و جدالی دربین انداخت. عاقبت میرمحمدشاه بجانب چاه آب رفت وباز از آنجا آمده بهادرشاه مدعی را بطرف ولایت جرم برآورد. همچنین چند مراتب ومکرر دربین ردوبدل کردند.
شاه ونجی حاکم شغنان بنابرخرابی تمام از جهت نفاق میران ادعای بدخشان در سر او افتادکه در دولت انعام دراین کوهستان نظیری نداشت ودرآن عهد مرجع الیه این نواحی گشته یکی از نارسدان دون بی خرد از قوم قارلیغ آقسقال بهادر نام از جمله بهادران وشاگردپیشه گان که درامور سپاهی گری هوشیار وتیار بود، وسیله یی به شاه ونجی خان در پیوست وبه تایید دولت او انتظام تمام یافت، کار او بشهرت کشید، جمعی کثیری بدولت خواهی وتقرب انعام شاه ونجی با اویار گردید. سرانجام کار او به آن انجامید که فیض آباد را بنام شاه ونجی خان درتصرف آورد ومدنظر شاه ونجی آنکه اگر میران مورثی بدخشان را بدست آورند، آنهنگام کاراو بوجه آسان به انصرام رساند وبهمین امید اورا پرورش میکرد. » مادر چه خیالیم وفلک درچه خیال«. آقسقال بهادر در علم ومکرو فریب استادی بود. انواع اکرام واصناف انعام اورا بخود خزینه مفت دانسته، ترتیب سپاه ونوکربوجه کمال نموده چنان شدکه غیراز چاه آب تمامی مضافات را احاطه نموده برخود مطیع ساخت. بهادر شاه ولد سلیمان خان را درجرم محاصره کرده مدت هفت سال درمحاصره او کوشید، آخر بعهدوقسم اورادرجرم بنزد خود طلبید، بمجرد آمدن اورا گرفته، نقض عهد وپیمان کرده بهادرشاه را به عالم باقی فرستاد. آقسقال نمک الحرام در حق ولی النعمت خودچه کار نامرغوب را روادیدکه احدی جز نفرین تحسین نخواندند وسزاوار لعن وطعن گردید.
اما میربهادرشاه دراول حال خود جوانی بود باشرم و حیا وغایت کمال وجمال و پسندیده که افعال بلباس ابرار آراسته وبه اخلاق احرار پیراسته و بعد از تمادی آوان بموجب مجاورت بعضی از بی باکان بجهت غلبه نشه بنگ بوزه از اخلاق حمیده برگشته به اوصاف ذمیمه ظلم وقتل وغارت بیرحمی وبی انصافی را پیشنهاد خود گرفته اکثر اعیان واشراف وارکان را بقتل رسانید. میرزا راهم او کشت وبجهت استیلای جفای اوهمه مردم از وی بیزار شدند. غالبا به این سبب آقسقال بهادر رواج یافت تا رستاق وباقی حدود به او مهیا وآن سنگ برسر زده راسنگ لاجورد صاحب شان وشوکت نمود که لاجورد در مملکت ختای بهای تمام یافت تا که یک سیر سنگ بدخشان به هزارو پنجصد روپیه رسید. درین باب چنین قدغن تمام فرمودکه     ریزه سنگی ازآن بدست احدی از اکابر واصاغر نمی افتاد وهمبرین لاجورد خزینه معموره از نقود یامبوی نقره واجناس و امتعه اقمشه از هر جنس بهمرسانید. کران ومنجان راکه ازتوابعات سراب هزارچه ایمگان است تاخت وتاراج نموده همه را فروختند وخزینه بر خزینه می افزود ودایم خیال آن خام طمعی برآن بود که خدمت میررا به چه حیله ومکربدست آوورد وهمیشه کار به مکر وفریب میکرد. یکبار دراین باب بسر چاه آب لشکر کشیده و کاری از دست او نیامد ومکارانه بخود اندیشید ومردم یفتل را بخود دوست داران نموده، فرمود که به خدمت میرمحمدشاه پیغام نمایند به بهانه آنکه اگر آن عالیجاه اصالت دستگاه در بین قوم درآیند وهمه به آقسقال بهادر یکباره هجوم کرده بنیاد آقسقال بهادر راخشک نماییم وتخم اورا از صفحه روزگار براندازیم. از آن جمله فریبگران یکی آقسقال حیدر بوداز یفتل پایان. بهمین فریب میررا تا پس کوه قریب بند الیکل آوردند. آقسقال بهادر بالشکر بسیار در سنگاب بند الیکل کمین کرده که شاید کاری تواند کرد وازآنجا باز هم چند آدم معتمد رابهمراه آقسقال حیدر نموده که سخن اورا میر از جمله کذب وافترا نمیدانند، بخدمت میرمحمدشاه فرستادندکه بی محابا بزودی وارد یفتل شوند. آقسقال حیدر ازآنجاکه پرورده نعمای این دولت خانه بود وعقل خودرا بکار برده وکوتاه اندیشی اورا سهل دانسته، چون بحضور لازم السرور میر رسید، خبر واقعه رابعینه بسمع میر رسانید وهم ازآنجامیربجانب چاه آب مراجعت نمودوخودهم ازخانمان گذشته سر در قدم عالی نهادوملازمت صاحب زاده خودرا سعادت دانسته وازآنچه که تعدی بود بااهل وعیال اورسید، اما تمنای که آن مکار در دل داشت از حصول آن محروم ومایوس ماند. خیرالله بیگ اوترانچی از جمله قوم ترکیه وزیر اوبود. عاشورمحمد دیوان بیگی را وملاعبدالرحمان برادر کلان آقسقال قربان جان را درقلعه دریون از جهت قومیت که قارلیغ میرزایی است حاکم نموده بودوخود آقسقال قربان جان یساول او.
رفتن میرمحمدشاه به درواز وکومک خواستن اواز شاه منصورخان:
یکباری میرهم بجانب درواز بنزد شاه منصورخان بطلب کومک وامداد رفت. شاه منصورخان نیز آنچه که شرایط ورسوم قدردانی بود اضعافا درباره میرمحمدشاه بظهور رسانید. شاه منصور خان التماس میررابخود لازم دانسته مهمی بجانب کولاب( ختلان ) داشت. دربازگشت سفربه تمامی لشکر ازجانب ملک راغ یورش کرده درموضع دوآبه از یفتل بالا نزول فرمود. پیشروان عسکر او ازکوتل کج خم پیش پیش عبور میکردند وآقسقال بهادر هم بالشکر خود از لای آبه گذشته قریب بزیر کوتل رسید. قضارا همان شب که شاه دردوآبه بودیکی ازشاهان قراتیگین شاه بالتو نام صاحب لشکر وحشم وخدم بود، به اندیشه خیال فاسد خواست که شاه را همان شب بگیرند وآنچه از دست او بیاید صرفه نکند ودرهنگامی که قریب نصف شب که خلوت از ملاوخلا یافته درسرا پرده شاه درآمداما ازدست او هیچ نیامد. ولیکن شاه منصور درعالم فراست دانست که خیال او به چه قرار یافته است. فردا که مشعله جنگ از هردوطرف شعله گرفت شاه منصوربجهت مخالفت فی مابین خودچندان کوشش نکردوهم ازآنجامراجعت نمود. چونکه بدروازبه قلعه خم رسید، شاه بالتو را درحضور خود داشته فرمودکه ترا بخانه خود به تمامی نظام واحتشام خود باید رفتن وتدارک استحکام خود باید کردن که ارمان درخاطرت نماند که ماهم اینک به تعقیب میرسیم وهرچه باهم داریم آنجا میکنیم، کما قال الشاعر، بیت:
ببینیم کز ما دو دولت کراست
خدا هرکرا داده باشد سزاست
دراین جا اگر دستگیرت کنم
فدای دم تیغ و تیرت کنم
نخوانند مردان مرا نیک مرد
که نتوان کس اندرحرم صیدکرد
برو تا تو باشی به ماوای خویش
که مردن بود مفت درجای خویش
شنیدم که شیران از بیمایگی
به مرگ آید از پاس همسایگی
رکاکت بود باز را در نسب
که با کبک همسایه آرد غضب
شنیدم که در مدت هفت سال
برآورد دود از سر بد سگال
چو شیرانه شاهی سکندر نژاد
به مردی ز روبه برآورد باد
ازآن پس سرش رابه شمشیرداد
به آن تشنه تیزآب غم سیرداد
بعد ازآن که شاه منصورخان مراجعت نموده بکار خود شد میرمحمدشاه بجانب چاه آب رفت. امیریکه از امداد مخلوق داشت، منقطع گشت ویکبار به قرغان تیپه نزد الله بیردی بیگ که از جماعه تاز بود، رفت ازآن جاهم قدردانی چندان نیافت. بالکل از یاری بنده گان سلسله آرزوی خودرا گسست وروی نیاز بدرگاه عزیز بی انباز آورد. چندی از روزها گذشته بود که خبرمرگ آقسقال بهادر را مژده گویان بتعجیل بسمع میر رسانیدند که ازجمله مردم کران و منجان که از آقسقال بهادر قارلیغ تعدی وتاذی یافته بودند. دوسه نفراز آنهارا در توپ خانه فیض آباد معین فرموده بود. اما تعین شده گان عداوت دل نگاه داشته منتظر فرصت میبودند که نوعی کرده کار آن بدسگال بداشکال را به اتمام رسانند. خود آقسقال بهادر هرروز چاشت وپیشین بالای صفه میرزا نبات شطرنج بازی میکرد که از فیل کج باز کشت مات رسیده روزی بمجردی برخاستن ازصفه ومتوجه شدن به قلعه آن جوانمردان از سر توپخانه به تفنگ دوتیره که پیش ازاین بدوسه روز تفنگهای خودرا خوب به نشانه رسانیده وباروت را موافق تفنگ های خود درست کرده از سینه تا شکم اورا بقراول گرفته چنان زدند که ریشه آمال زنده گانی از رگ وجود نابو د اواز بیخ وبن برکنده روز روشن را به نظر آن ترک تنگ چشم بدمست تاریک ساخت. هرچندکه شکم پر باد خودرا بقوت محکم بست کارگر نه آمده لرزه به اندام او استیلا کرده شب تا بروز بتلاش تلخی جان کندن آواره بود که قا لب تهی نموده جسد پرحسدش را به تیره خاک سپردند. این بود سبب قوت ومرگ آقسقال بهادر قرلیغ که بیان کرده شد.
واقعه مستقل میر شدن میر محمد شاه ابن میر سلطان شاه
بیا مرحبا میر فرخنده خو
که رفت از جهان مردک فتنه جو
نگین سلیمانی آمد به دست
به عفریت ملعون آمد سگست
از آن ریگ دیوار بنیاد سست
بنایی نماند ست بر جا درست
تویی زیب اورنگ ملک بدخش
بسوی بدخشان روان ساز رخش
خزینه اگر بایدت جا بجا ست
نگهداشته او نصیب شما ست
چنین است در عالم نیک و بد
که میراث موزی به غازی رسد
بیارساقی آن جام فرحت فزای
که جمشیدآمدبه مهمان سرای
به جامیکه ارزد به ملک جهان
میم ده بکام دل مهمان
گر او میر شد من شدم میرزا
بود خوش خدایت محمد رضا
موافق تاریخ سنه (۷۰۲۱) یکهزارو دوصدو هفت بود که در شریف ترین آوان به درآمد ماه مبارک رمضان درعین انفتاح ابواب جنان وآرایش حوروغلمان به تسکین التهاب نیران آن میر و امیرزاده عالی تبار عظیم الوقار کثیرالاقتدار ابهت وایالت پناه نجابت واصالت دستگاه سیادت وشرافت انتباه میرمحمدشاه ابن امیرسلطان شاه بتمامی عزو جاه به آراستگی نوکر وسپاه ازقعر چاه به اوج ماه ترقی فرموده بورود شهر فیض آباد مزیب اریکه اجلال ومسند مسند اقبال گردید واز خزینه آنچه گردون ذخیره او نهاده بود همه زیورآرای جوانان اخلاص کیش وملازمان خبریت اندیش گشت، علی حسب تفاوت درجات هرکدام از آن خطی وافر یافت صاحبان آمانی وآمال بمراد آرزوی خود رسیدند.
جانبازانی که از ملک و مال گذشته درناموس عالی از اهل وعیال تبرا نموده، آواره خانمان گشته، ملازمت رکاب ظفر انتساب رادر کربلای چاه آب غربت از حلاوت وشربت وطن شیرین و لذیذ دانسته بسرآب بفتح یحسبت الظمان ما، از عینان بحریان حدایق وفوایق روح وریحان درساخته دست از خوان الوان نعم گوناگون شسته، دیده گان را از نور بینایی قرت العیون از فرزندان ارجمند دلبند پوشانیده، در حقوق ادای وفا بجفا پرداخته، بدرآمد عید دولت دوده دودمان ثریامکان بمقاصد قصوی ومطالب عظمی فایزگردیدند. از بین امثال و اقران ممتاز گشتند. زهی حاکم محکمه قضا و قدر که جسب نیک نیتی بشر حق رارا بحقداررسانید. میرقدردان دوست نواز ودشمن گداز را بعداز جلوس اورنگ امارت موفق توفیقات مرضیه برآن آورد که رسوم نامرضای امرای ماضی را برهم زده اخلاق حمیده وافعال پسندیده از سر بنیاد نهاده، تکبر که ازشعار جباران است، نقش آنرا از لوح خاطر پاک شسته بمثال یارو رفیق با همدمان شفیق بیک طبق طعام وبیک سفره نان میخورد و صدرآرایان بزم طرب رادر پهلوی خود راه میداد وازساغرآب و شراب او همه سیرآب میشدند، صبح و شام دربار و باگاه او گشاده بروی خویش و بیگانه باز بود، خواص وعام را بارمیداد والوان نعم او درسفره او پهن ومنبسط بود، برهمه قدر شناسی و دلجویی میکرد. برای اعیادت بیماران میرفت وبر نماز جنازه مومنان حاضر میشد. پس از فراغ نماز صبح یکپاره کلام قدیم تلاوت مینمود ونمازرا با امام خود در قلعه بجماعت ادا میکرد، بمجلس علما وصلحا ومشایخ به صدق واخلاص واردمیشد واز محرمات چون امارد ونسوان غیر اجتناب میکرد، از قتل انفس که عبارت از هدم بنیان یزدانی است حتی المقدور پرهیز میداشت، کسی را بغیر شرع تعذیر بمال نمیکرد. شرابیان وبنگی وبوزه خوران را سخت قبیح وکریه میدانست، درنشستن دوزانومی نشست. همواره علماومشایخ را بتعظیم احترام مینمود ودرگفت وشنودروزگارباادبانه امیروارخودراترجیح نمیدادوگاه گاه از روی نشاط بسرگرمی مقربان به تفریح طبع مثلث انگوری بحد اعتدال که بدرجه سکران نرسد میخورد. از وجه دفینه و خزینه جز ماده توکل چیزی نداشت و هر چه که به او میرسید خیرات وانعام میکرد ودولت خواهان خودرا از حوایجات روزگار مستغنی مینمود. از وقت جلوس بمسند امارت میرمعظمی الیه الی یومنا هذا شانزدهم سال است که حکمفرمایی میکندبموافق سنه ۳۲۲۱ ه. ق. که عباره تکرار میارم که یکهزار و دوصدوبیست وسه است ازسنین هجری از قحط وکسرت وفطوری دربدخشان بفضل خداوندی واقع نشده وروز بروز در جمله خوردو بزرگ اهالی وایل اونوش نعمت وبرکت فراوان شده، حتی که برکت درآب روان ومیوه درختان
وشیر حیوانات وچارپایان ونقود وحبوب از هر جمله یی که در داخله ملک میبود دروفور برکت ونمو تاثیر تمام حاصل بود.
چنانچه از قصه بهرام پادشاه وروستایی از مضمون مقالات کتاب خمسه نظامی قدس سره گنجوی مبین است. بعدازاین امید ازحضرت باری تعالی وبیمین وبرکت ذات میمنت لزوم میرروشن ضمیرآن است که این
کوهستان ناحیه تخارستان وبدخشان وبدخشانات لعل خیز شادی انگیزرا ازحوادث روزگار وهوای حس فلک دواروانقلابات وتغیر ماه وسال واز زخم چشم تنگ چشمان معاندان همجوار مامون ومصوون داشته محفوظ ومحظوظ داراد، انه قریب مجیب.
چه نعمت بزرگ است که مردم شادو مملکت آباد، کسی را به کسی کاری نه. ویرانه و خرابه زارها دراین عهد همه معمور و آبادان واز نااتفاقی وجبروظلم لله الحمد نشانی نه ونمیتوان یافتن. فرقه یی برآن است که حکومت بجز از سیاست رونق پذیر نیست وطایفه یی برآن است که رونق ملکداری ونظام وکامگاری در رفاهیت وآسایش عباد است که بزرگان گفته اند:
پادشاهی که طرح ظلم فگند
پای دیوار ملک خویش بکند
نکند جور پیشه سلطانی
که نباید ز گرگ چوپانی

آری مملکت چمنی است که بی دستیاری باغبان امکان طراوت وابتهاج نه پذیرد ونسایم عنبرشمایم الطاف الطاف خسروان مهربان فیض رسان بروایج فوایج روح وریحان غنچه های خونین دل بوستان وگلستان عالم وآدم، رایشگر خند نازونعم مطالب ومآرب رسانیده سرسبز آب عاطفت وعنایت میدارندکه وجعلنا من الما کل شی حی دال برین مقال است. در حقیقت وجود ذیجود حکام عالی مقام، نصفت فرجام بمثابه همای همایون است که سایه عاطفت پایه بال اقبال همایون مثال را برسر هرکه اندازد ونتایج دولت وفواید برکت برآن مرتب گردد. چه سلاطین کرام وخوانین عظام، قهرمان بنیان صفت الجلال وستون بارگاه جبر وتند که حق تعالی وتقدس بحکمت بالغه ودانایی کامله نظام عالمیان ومدارکارگاه آدمیان بوجود عدل وبود ایشان منوط ومربوط داشته، یفعل ما یشا ویحکم مایرید، از اینجا است که گفته اند: عبادت چندین ساله زاهدان بعدل یکروزه سلطان برابری ندارد وقال الله تعالی ان الله بامرو بالعدل والاحسان وابنا ذی القربی وبینهیهم عن المنکر والبغی لعلهم یتذکرون.
جهان از رنگ و بو سازد اسیرت
ولی در پیش ارباب بصیرت
نه رنگ دلکشش رااعتباری ست
نه بوی دلفریبش را مداری ست
وگفته اند:
مرد خردمند هنر پیشه را
عمردویایی ست درین روزگار
تا به یکی تجربه آمو ختی
با دیگری تجربه بردی بکار
سعادت مندیکه بتمادی مدت وطول معیشت از گرم وسرد، نیک وبدروزگار دیده وچشیده وبرحسب امتیاز وادراک انتظار وفا از گردش گردون بوقلمون که باندک حرکت از     حالی به حالی منقلب میگردد وشاه را ازگدا امتیاز نمیتواندکردبجز از عبرت از زاییجهای این تقویم منظورنظرنیکواثراو نشد ونپسندید وبه فریب طول امل مبتلاودوچار نگشت، چنانکه گفته اند:
جهان نزد دانا نه ارزد بجو
برین بام کوچک چو طفلان مدو
چه لازم بود خفتن اندر مغاک
چه برتخت مردن چه بروی خاک
در آن دم که آید اجل پیشوا
نپرسد که شاه است این یا گدا
چو امروز وفردا روی زین جهان
سبک بار رفتن غنیمت بدان
بغم خواری خانه تنگ و تار
چراغ عمل گر توانی بیار
اجل آن زمان چون زبونت کند
از این قصر و ایون برونت کند
عمل گربود زادی ره نیست باک
و گر نه بمردی وگشتی هلاک
بعد از اطمنان خاطر وحصول درجات کامرانی وسرشته داری ملک میر معظمی الیه میرمحمدشاه ارباب محمد امین چاه آبی راکه درآنموضع گنده گی های بسیار از او سرزده ودر حق میر مذکور رسانیده بود و موافق به برداشت زمان وضیقی وقت درعالم تحمل برداشت وصبر نموده وبوجه سیاست قتل اورا در چارسوی نظارکیان خلق بعبرت خواص وعوام لازم وقت دیده زنگارخاطرراکه موریانه دل نشین گشته بود بصیقل جفا وانتقام زدوده شد.
خیرالله بیک اوترانچی که وزیر آقسقال بهادر قارلیغ بودبا همراهی چند نفر از هوادران یکدل حسد خود هارا برآن آورد که رخنه یی دراین دولت اندازند. آنها نیز به آتس بازی بیهوده خودرا خودبخودی سوحتند.
بعد از آنکه این سیاست را کافی دانسته اغماض وچشم پوشی را بجرایم کوتاه اندیش در پیش گرفته، اگر از کسی حرکت بیجادیده ویا از کسی چیزی شنیده، آنرا منظور نظر نداشت وبتمامی همت والانهمت را بمهربانی گماشت، چنانچه بارهاآثارتمردوطغیان از شاه وزیربیگ قچی وامثال او معاینه نموده درمهربانی آنها کوشید.
وهم دراین آوان در آغاز صبح دولت وبدو اقبال سلطان جلال الدین ابن شاه ونجی حاکم ملک شغنان با پدر خود مخالفت نموده، بخدمت میر ببدخشان آمد. دراین مورد جناب میر محمدشاه فرزند دل بند و اعز و ارشد خاطر پسند، امیرزاده جوان بخت وکامیاب خودرا که میرسلطان شاه ملقب به میرزای کلان است، سلطان شاه را با فوج بسیار وجوانان کارگذار بجهت مسخر کردن ملک شغنان مامور وپیش رو فرموده و میرزاده مومی الیه هنگامیکه وارد بسر کول شیوه گردید، پیشروان فوج خودرا رخصت دست بردی داده و علی الصباح خود هم باتمام خیل وخدم و حشم یورش فرموده مقدار ۵۷ هفتاد و پنج توپخانه که در تنگنای راه بود بیک تاخت وتاز ازآنها گذشته در موضع گل باغ روبروی قلعه فرودآمدندوفوج ملک شغنان مع حاکم آن دیار یعنی شاه ونجی خان درقلعه محصور وقبل شدند.
باشنودن این خبر ظفراثرمیرمحمدشاه هم شباشب ایلغار فرموده رسیدوشاه ونجی خان هم به میانه جی وواسطه بعضی از ارکان این دولت که ضمان شاه ونجی خان را بخود گرفتند، بملازمت میر رسید ومیررا به درون قلعه بر پنجه دارالحکومت شغنان برده آنچه که بساط وثروت و خزاین که بقدر مقدور دخل ولایت بود، همه را بخدمت میرمحمدشاه نمودند. ۱-ونج-لاقه یی است درملک درواز. ۲-مرادازتوپخانه دراین جابمعنی عسکرخانه که چون بندرواستحکامات آمده است، سرخ افسر.
زانواع مخمل برون از شمار *** مطلا متاع از هزاران هزار
بناتی ز هر جنس انبار دان *** متاع ختایی بقیمت گران
ختایی و تهوار ملون زر *** هم از خامپو این دگرآن دگر
ازاین پرچه آن پرچه رنگ دگر *** گراین نقره بوده ست آن بودزر
سفیدوسیه، زرد، سرخ وکبود *** دیگر آنکه از زر همه تار و پود ز ایران زمین یا ز روم فرنگ *** هم ازشال کشمیری خوب رنگ
هم ازمشک واززعفران گنجدان *** ظروف گران مایه مهتران
سمور سیه پوستین های نرم *** لطیف ازبریشم گرانقدروگرم
ز هر نوع اجناس و نقد جهان *** که باشد سزا وار گنج مهان
فزون از عدد بیشتر از شمار *** قناطیر سیم و زری بی غبار
زره های داوودی و کاووس سر *** سبک وزن و افزون بقیمت ز زر
جواهر ز هرجنس پر درج درج *** چوشب درفلک پرزسیاره برج
ملوکانه زیور مرصع نگین *** طویله ستوران زرینه زین
خچر تا شتر باسقر لاط جل *** همان نای وسرنای وطبل ودهل
از آن دیگ هایی چودیگ حمام *** بکاول بسامان آن صبح و شام
طبق های چینی وخوانهای طاس *** ز هر چیز کان ناید اندر قیاس
بهدیه همه گشته مجرای میر *** کنون میر شد میر روشن ضمیر
یکی رابکان نقره سیم خام *** خطا تاختن نقره تر تمام
تقاضای صولت برآن کاربست *** که تا رایگان دولت آید بدست
یکی گنج بنهادو بس رنج برد *** دگر آمد آن گنج را پاک خورد
یکی می نشاند نهال امید *** رمیدآندگریافت واین ناامید
دراینجاکسی را بوددست برد *** که هرچیزکاورددر دست خورد
در این کار زار تمنا خرا ش *** شبی را به امیدفردا مباش
به شب بهرفردا مشو ذله ساز *** زشب تا به روز است راه دراز
مبادا دراین راه خوف وخطر *** شود رنج تو مفت گنج دگر
بیارساقیامی که دم ایندم است *** نفس درتن مردتاهمدم است
میم ده حلال آنچه داری احضر *** که من درد فردا ندارم بسر
ندانم چه صبح از فلک میرسد *** مل نیمرس از نمک میرسد
ازآن کردخوطبع میرزا بمل *** که کم نقد به از نسیه پل
کذا قال اهل العرب فی الرسم که النقد فی اللم به ازآب ام
(مولف این کتاب مسمی به میرزا سنگ محمد بوده، مراد دراینجا از میرزا نشان اسم مولف است)
ازآنجاکه نیل بمدارج دولت علی حسب وسعت اهل دول است، چنانکه حکما فرموده اند:
گربه مسکین اگر پر داشتی
تخم گنجشک از جهان برداشتی
این دوشاخ     گاو اگر خر داشتی
هیچ کس راپیش خودنگذاشتی
جناب میرمحمدشاه با وجود آنکه مجموع اهل شغنان را بخود دستگیر واسیر دید، بنابر ترحم ومهربانی جمع قلیلی که از برده به اشاره شه ونجی خان بخود گرفت ودست تطاول از یرت و الوس کوتاه نموده در خرابی ملک شغنان کوشش نکرد وهمه را از سر جان بخشی وآزاد فرمود واز آن گنج بیرنج درخور ومرتبه هرکس انعام واکرامی معین کرده بدولت تمام وصولت وکمال مراجعت نمود. اما هر نفریکه بسرکرده گی وخدمت وآقسقالی مناسب بود، آنهارا به آقسقالی وسرکرده گی یورت واولوس خود ها مقرر فرمود.
ازآن جمله حرمت مبارزت دستگاه آقسقال قل محمد بیگ ابن آقسقال دورق بیگ که از جمله اجلای وکلای امیر بود وهمسنگ وپاسنگ ترازوی میرزا صدیق بود، اورا بجای ومنصب میرزا صدیق نصب کرده به القاب وخطاب مغل بیگی وآقسقال آقسقالان ممتازش گردانید، زیراکه او مرد خوش خوی وکم گوی ودلجوی بود واز اول تابه آخر جز مرضیات میر مخالفت نخواسته است ونخواست، روزبروز کار او در ترقی وتزاید بود.
دویم میرزا شکوربیگ که اتااوغلی قوم ترکیه است، از قدیم الخدمتان میر بود، درغایت آبرومندی ودایم به اظهارات حق گوی ومنفعت رسانی خلق الله بود وانگشت نمای ولایت بود، به انواع عنایات میر وغنا سرافراز بود. در سنه ۳۲۲۱ یکهزارودوصدوبیست وسه به آخر میرسد، وفات یافت وپسر اورا بجای پدرش نصب نمود.
درسال چهارم بعداز فتح راغ که عنقریب به نگارش خواهد رسید، با آمدن این بیکاره هیچ کاره ازولایت افغانستان باجور به بدخشان معدود چهل عددکارد وشمشیر زرین غلاف که برحسب اختیار میرازخزینه درستی نموده شد، بهر کدام از سرکرده گان معتمد مقررگشت. چنانچه قل محمدبیگ در مرتبه فایق است. دویم میرزا شکور بیک، سوم اسماعیل بیک که برادر قل محمدبیگ است، چهارم آقسقال قربان جان قارلق میرزایی که وزیرومیر بزرگ است، پنجم برادرزاده محمدیونس یساول که درمرتبه قرب ودوست داری
میر از همه پیشقدم است، ششم آقسقال ایام بیگ ازقوم یفتل که صاحب علم وحشم وآقسقال باشی جماعت تاجیکیه است، هفتم مخدوم میرزا عصمت الله ولد ایشان قاضی میر عابد که به اوصاف او پرداختن کلام بطول می انجامد، ارغنج خواه به او مفوض است، هشتم دیوان بیگی آدینه محمدکه درعالم عزت وآبرومندی بمرتبه میران است وخود صاحب انعام واحسان در دولت میر بلکه صاحب اختیار بود ومدرسه یی که قریب حوالی میر است بنا کرده یی مومی الیه است وعشر غله مردم شهر بنابر مهربانی میروقف همین مدرسه نموده شد. دراین باب سندی بمهر میروامیرزاده گان بدستخط ثقه عالیجناب اشرف العلما آخوند داملا مسجدی از قوم دالک یفتل پایان نگارش یافته است. نهم غربت دیوان بیگی که ندیم ورفیق میر است. دهم ارباب محمد نظربیک ابن آقسقال قلندر بیگ از یفتل بالا پسر آقسقال رحمان داد.
یازدهم ارباب گدامحمد برادر آقسقال قلندربیگ، دوازدهم رشید بیگ اترانچی برادر خیرالله بیگ، سیزدهم رستم بیگ پسر قلندربیگ کلته تای، چهاردهم آقبی بیگ، پانزدهم نظرمحمد یساول پسر شاه قاسم بیگ، شانزدهم آقسقال عبدالوهاب شهر بزرگی، هفدهم مخدوم میرزا وفا کاتگی، هژدهم مخدوم محمدصالح سمرغی ولد داملا نیاز محمد از چاه آب. ارباب دولت ودولتبیگ ولد ارباب غازی بیک، ملاعبدالحمید ولد میرزا نظر از سمتی، تنی بیگ از ینگی قلعه، ایش محمدبیگ از خلیان، ایشان قاضی منصور وخواجمقل پروانچی، نیازمحمد بهادر حاکم دریون وبرادر زاده عاشورمحمد یساول، دولت محمد یساولقارلق، گرگ علی یساول حاکم یمگان، خواجه اعرابی حاکم زردیو. ازمیران برادران کامگار میرعبدالصمدخان، میرشاه ولی خان، میرمحمدرضابیک، میرپادشاه ابن شاه عبدالقادر ازاولاد شاه رییسی ازشاهان ملک چترار علی القیاس هذا معرکه را بزروزیور آراسته خود میر ادعای آن نمود که مضافات تابعه بدخشان را طوعا وکرها درقبضه اقتدار تصرف آورد، لهذا.
شاه ابوالفیض خان راغی ابن شاه شجاع که بنا بر تفرقه روزگار بعروض امرای بدخشان هرکه به ادعای خود بملاذ حواصر حصین وقلاع چراغ نخوت ازدماغ خشونت برافروخته، رسوم استکباردرپیش گرفته جاده پیمای استغناوابا بودند وشاه ابوالفیض خان هم به استحکام خود مغرور گشته سر تکبر به آستانه علیه میرمحمد شاه از روی انقیاد وتسلیم فراهم نمی آورد وبه تهدید ارشاد ایلچیان میرمحمد شاه گوش نمی نهادواز پند هیچ کس بهره نمیشد، به هیچوجه بطرف میرمیلان نمیداشت، باآنکه جهت مندی سابقه به این خاندان داشت. ازسلوک جاده عافیت استنکاف نمود. بنابراین غیرت میر در صدد تنبه وتادیب او بلزوم کشید که بیک صدمه ضرب دوداز دماغ او برآرد که دیگران را نیز کفایه نماید. بعداز تدارک قشون مشحون عازم قلعه یاوان گردیده خود درموضع مرچ نزول نمود. لشکر میر گروه گروه از بلندی وگریوه سرکرده آمدند. شاه ابوالفیض خان دراستحکام قلعه وشیرازی او بحسب مقدور خود جدوجهد تمام نموده ومردم راغ بجهت ناموس شاه خود هاوننگ ملک خود ها کامل وتمام فراهم آمده دربند آن بودند که فردا به صاعقه های تیربارن نهنگان دریای وفارا بقطرات امطار باران عرق خجالت خود ازخوددفع سازند. آن روز
سپاه بدخشان تا بشب آرمیده وبعضی مشغول نای نی بزم وطرب شب را بروز آوردند وعلی الصباح طبل و نقاره جنگ را بنوا انداخته مشغول حرب وضرب گردند. چنانکه شاعر میفرماید، نظم:
سحرگه جوانان به فرمان میر *** زقربان کمان خواست و از خون تیر
یکی نیزه در دست و دیگر تفنگ *** یکی نعره می زد دیگر طبل جنگ
همی یک ز شمشیر و دیگر ز شاف *** به هنگامه جنگ می کرد لاف
زره پوش مردان جنگ آ زمای *** به مردان مردی فشردند پای
ز کرنا و سرنا بر آمد فغان *** فغانی که میرفت بر آسمان
بجنبید لشکر بیک باره گی *** سپه تند و خو تیز تر بارگی
در اطراف آن قلعه گرد آمدند *** بهم رو برو سر به سر در زدند
ز مردی که با هم برابر شدند *** شکستند دیوار اندر شدند
جوانان جان ده به اقبال میر *** نکردند آن روز پروای تیر
بسی نای از مردم جان سپار *** بمردند مردان و در مرده زار
کند عاقبت مرد ناموس دار *** سر خویش در پای مولا نثار
برین است رسم جوان پروری *** که در خدمت خواجه سر بسپری
به تاریخ راغی ابو الفیض خان *** ز یاوان شد آواره خانمان
ز سرمایه آب و خاک این دیار *** گل میوه دارد به دست چنار
تهی گشت از خلق آن مرز بوم *** نه بینی مگر جغد یا بوم شوم
آخرالمر دراین محاربه جانسوزکه در تاریخ سنه ۹۵۲۱ ه. ق. واقع شده بود، ابوالفیض خان تاب طاقت نکرده ناچار سر فرار در پیش نهاده بطرف ملک درواز گریخت وبمسند غربت وزحمت افتاده دریکی از موضعات ملک درواز که کوف وخواهان میگویند رحل مسافرت واقامت انداخت ومیر بدخشان قلعه وملک راغ راتماما ظبط نموده مظفرانه به قلعه فیض آباد برگشت. مدت حکومت میرمحمدشاه سی سال بود. ابتدای جلوس میر مذکور از سنه ۷۰۲۱ تا سنه ۷۳۲۱ هجری قمری بوده وبعد سی سال دیگر خودرا عزلت گزین نموده وپسران خودرا بهر ملک وقلعه های بدخشان نامزدوتعین نمود واز جمله پسران خود یکی را نامزد فیض آباد نمود که مرقوم کلک بیان خواهد شد. میر محمد شاه درسن چهل ویک سالگی در سال ۷۰۲۱ ه. ق. میر شد، سی سال حکومت کردوسی سال دیگر گوشه گرفته، مملکت را میان پسران تقسیم نمود، مدت عمرش بصد ویک سال رسید. درسال ۷۶۲۱ هجری قمری فوتیده شد.

ادامه دارد.







به دیگران بفرستید


دیدگاه ها در بارۀ این نوشته
نام

دیدگاه

جای حرف دارید.

شمارۀ زیر را درج کنید
   



رحمت الله روند