بیان نامۀ وارثان زمین

طنزی از استاد واصف باختری
پشاور، سال ١٣٧٨ خورشیدی

گوش فرا دارید
ای عوام کالانعام!ا
مارا زبانی خاص است
مارا بیانی خاص است
مارا بنانی خاص است
پرهیزمان باد از واژه های تابناک شسته
و تصویر های اینسو و آنسو در متن شعر ها رُسته
چون دانیم که تصویرگری همسایۀ دیوار به دیوار شرک است
تشبیه چه به کار مان آید
که به ظاهر از اهل تشبیه نییم؟
و از استعاره عارمان آید
زیرا مارا به یاد عاریتهایی می اندازد
که از خلقان گرفته ایم
و آنهارا هرگز بدیشان باز نخواهیم داد


ما نه از آن دست شاعران ژاژخاییم
که لب به ستایش فردوسی و سعدی بیالاییم
آن طوسی، مدیحه خوان گبران بود
و از سوی دیگر دانیم که طوسی و روسی یک میزان صرفی دارند
و سعدی، آنگونه که شیخنا فریدالزمان
و کاشف کنوز نهان
باری از سر تسخّر فرموده بود
و پشت همه پارسی خوانان
و پارسی دانان
به خاک سوده:ا
گویا عتیقه فروشی یهودی بوده است در دیار بکر
و لاجرم سراپا خدعه و مکر!ا


رابعه سزاوار رجم بود
نه در سپهران دانش، نجم
برادر مهتر او حارث
سزاوار اندک سپاس و ستایش است
که حمیّت مردی داشت
و نگذاشت
که خواهر گیسو بریده اش
به دلخواه خود شوهر گزیند.ا
اما وامی ازما
او را بر ذمت مانده است
دریغا! همروزگارش نبودیم
که او را تازیانه میزدیم
زیرا گفته اند که در دوران او نیز
زنان به گرمابه میرفته اند
و این خود نفس عمل گرمابه رفتن
از قباحت تهی نیست
و نیز باید دادگر بود:ا
آیا شپشهای بیگناه را زیستنگاهی نباید؟
و چه خوشتر
که این زیستنگاه
جامه و پیکر
و لحیه و سبلتان آدمی باشد
سلام برآن که میزبان سخاوتمند صد ها شپش بیگناهست!ا 

بدانید ای عوام کالانعام!ا
که کابل به هزار و یک دلیل
در نهاد ما کراهت پدید آرد
و بذر کین در مزرع قلوب ما کارد
یک دلیل ازآن دلایل اینست که
نام این دختر بی آزرم را
دراین شهر
بر بدعتکده یی گذاشته اند
و خیره سرانه درفش عصیان و طغیان افراشته.ا
و باز اندرین کابل شهر
محلتی را "نقاش" گویند
مردم این مرز و بوم را در این تسمیه
دو معصیت دست داده است:ا
نخست اینکه چرا عربی ندانند
و نخاس را نقاش گویند
و دیگر اینکه چرا ندانسته اند
ما را ازین نقاشان
چنان کینه یی در دل است
که گرگان را از گوسپندان.ا
و ما فرمان داده ایم
که در هر سفینه یی که نام "بهزاد" آید
بر آن خط ترقین کشند
و به جایش بنویسند
بدذات!ا
از خرابات اصلاً سخن به میان نباید آوردن
که هر گاه نام آنرا میشنویم
صد بار لاحول بر زبان می آریم.ا
دیگر از گناهان لا یغفر کابلزادان اینست
که در شهر آنان
روستایی را "ریشخور" گویند
و به این گناه
اگر صغار وکبار کابل را
بر دار آ ویزیم
هیچ فرهمندی بر ما خرده نیارد گرفت.ا
و دیگر اینکه ما ندانستیم
-خاک بر دهان زندیقان-
مگر کابل بهشت است
که درآن بلده محلتی را "جوی شیر" نامند؟
ازین رو دعا میکنیم
که مردم این شهر را بد رساد!ا
و چشمشان را رمد رساد!ا
و از خوردنی حد رساد و لگد رساد!ا
و از پوشیدنی و گستردنی حتا نمد مرساد!ا


نه بیگانه پرستیم که از "نیما" سخن گوییم
که در اصل او "نی ما" است
یعنی از ما نیست.ا
وهر کی به اندازۀ یک خردَل خرد در سر داشته باشد
این داند
و گردونه آنسو که او راند نراند.ا
ما نه زان سبک مغزانیم
که "شعر نو" گوییم
زیرا هرچه نو است کفر را در گرو است
از آنچه شعر سپیدش میخوانند
به اندازه یی بیزاریم
که نژادپرستان امریکا از سیاهپوستان.ا
آن روز که شاملو را پا بریدند
گفتیم:ا
ا"یاللعجب!ا
در این دنیا چه جراحان بی معرفتی زندگی میکنند
که فرق پا و سر را نمیدانند!ا"ا


و این "خلیلی" که گویا از پروان است
نیز مارا پسند نیفتاد
زیرا اولاً خلیلی نام نوعیست از عنب
که از آن ام الخبایث سازند.ا
و ثانیاً پروان را نیز باید به آتش کشید
که بر وزن مروان است.ا
و این مروان را زنی
بالین بر دهان نهاده و کشته است.ا
وایا بر آن مرد که به دست زنی کشته شود!ا
این بدان ماند
که پشه یی ناچیز، پیلی کوه پیکر را فرو بلعد.ا
از شاعری عارمان آید
اما اگر بخواهیم شعر گفتن
در بحر رجز گوییم!ا
چون این قصیدت!ا
و اگر دشمنان نادان سفاهت بنیان گویند
که این چگونه بحر رجز است
و این چسان قصیدتی است
بدانند که این بحر رجز بر ساختۀ ماست
تا گور آن "خلیلک فراهیدی" بلرزد
که گفته اند با اصحاب اعتزال نیز
سر و سری داشته است.ا
متاع عروضیان در بازار ما
به حبٌه یی نیرزد.ا
مارا از خود عروض است
و قاموس است
و هر کی این نپذیرد
بدون حاشاالحضور
دیوث است!ا
و اگر بلفضولی گوید
که دبیران کهن عرب
در سجع نیز
اختلاف حرف رَوی را نپذیرفته اند
به جسارت گوییم که ما
ا"رسالة القافیه" را نخوانده ایم
همان سان که "شافیه" و "کافیه" را.ا
اما "وطواط" را بساط بر چیده ایم
و "زمخشری" و "تفتازانی" را قِماط دریده.ا
ما نه چون فقیهان شما
علم از اسفار و افواه رجال
اخذ کرده ایم
بل از معرکه آرایان جدال و قتال
ولی همه گان را از سطوت ما
رعبی در دل افتاده است.ا
و از شِحنه گان و عوانان ما چنان ترسند
که قبطیان عتیق
بدین اندازه از فرعونان نمی هراسیدند.ا
با "سلجوقی"ا
-آنکه "تجلی خدا در آفاق و انفس"را نوشت-
نیز اگر زنده بودی
راه مواخات و مواسات
در پیش نمیگرفتیم
زیرا با منکوحۀ خویش عکس یادگار گرفته
و بلاریب
آیینۀ اعتقاد اورا غبار گرفته بوده!ا


لفظ غبار را که بکار بردیم
آشوبگری فرا یادمان آمد
که او را "غبار" گفتندی.ا
و باید با عجله و با شور و هلهله
فریاد بزنیم
که سلام بر جعالان تاریخ
و ننگ بر آنانی
که چونان "غبار" بغاوت کردار
خط نسخ بر تواریخی کشیده اند
که سلاطین سلف
به مسخ آنها پرداخته بودند!ا
آتش بر تاریخ "غبار"ا
که صنادید مارا آبرو بَرَد
و شما عوام کالانعام را
به شورش انگیزد!ا
ای نسلهای آینده!ا
فرمان میدهیم:ا
ا"اورا از یاد ببرید و خاطره اش از الواح ضمایر
واوراق خواطر
فرو بسترید
این کار شما را ضمان باشد
تا از قهر ما در امان باشید!ا"ا 

ای عوام کالانعام
همه روزنها را فرو بندید
دیوار ها چرا کوتوله اند؟
آنها باید تا ایوان کیوان
قامت برافرازند.ا
بسته باد پنجره ها و حنجره ها!ا
پهناورتر باد زندانها!ا
مرگ بر شادی و شادخواری!ا
مرگ بر آذین بندانها!ا
جغرافیاها باید دگرگون شوند
لعنت بر جغرافیایی که تاریخ دارد!ا
نفرین بر خاربنهای هرزۀ تاریخ
که در متن و حاشیۀ جغرافیا روییده اند!ا
سردابها و شبستانها
آراستن جهان را بسنده اند.ا
ازان رو
سیلاب آتش خشم ما تشنۀ دبستانهاست!ا
دیگر نباید هیچکسی گهواره بتراشد
به پا بر خیزیم
برای گرامیداشت تابوت سازان!ا


پهنۀ زمین را هیچ چیزی زشت نمینماید
مگر گیاه و درخت
زیرا گیاه را
با تصحیف
میتوان "گناه" خواند.ا
و برگ اگر زیبا بود
شنودن نام آن
مرگ را بیاد نمی آورد.ا
سلام بر بیابانهای یخزده و کرخت!ا


تاک را از پا دراندازید
این "مایۀ شر" چرا خود را با پاک قافیه ساخته است!ا
نفرین بر شاعرانی که تاک را ستوده اند!ا
سر فرود آرید در برابر رادمردانی که تاکبُن را دروده اند.ا
بیفزاییم که اگر دیگران را
با "پاک" یک تعلق خاطر است
مارا دوست
و سخت نیکوست.ا
که باید ولی نعمت را سپاس داشت
و از نمک ناشناسی هراس.ا


ازین سخن ما بروشنی میتوان دریافت
ای عوام کالانعام
که به کوری چشم شاعران دون
که آنان را بخت باد وارون!ا
ما را در صنعت ایهام و توریه
دستی قویست
و دلایلی معنوی
شلاق باید بر سراسر آفاق فرمانروا باشد
ور نه چرا شاعران پیش از کشف آتش
آن را با آفاق قافیه بسته اند؟
ربابها را بشکنید
این زشت ترین واژۀ جهان با شراب هموزن است.ا


گیتی را مردانی نابینا سزاوار است
و زنانی الکن
مرگ بر چشمی که میبیند!ا
و اگر از لبان و دهان خودمان بر نخیزد
مرگ بر واژه!ا
مرگ بر سخن!ا
زن باید تنها
یک جاروب داشته باشد
و چند سوزن
ورنه چرا "روب" با "خوب" همآواست؟
و چرا سوزن با "زن" به پایان میرسد؟
خردمندان را شاید
که بر دیده گان زن، سوزن فرو برند؟
بدانید که زنجیر هم با "زن" آغاز شده است
و نحویون گفته اند
که "جیر" ممال "جار" است
فتأمل:ا
زن، همسایۀ زنجیر معنی میدهد
یعنی باید زن به زنجیر کشیده شود!ا


بدانید که آنچه ما از صرف و نحو دانیم
نه "سیبویه" میدانست و نه "ابن حاجب"ا
که "سیبویه" را اگر خرد میبود
در جهل قمار لفظی "قضیه زنبوریه" نمیباخت
و توسن در برابر آن که اهل بود
نمیتاخت.ا
و"ابن حاجب" فرزند پرده داری بوده است
و حال آن که نیاکان ما:ا
دریابهای خون جاری ساخته اند
و بر عارفان و فیلسوفان تاخته
و طناب بر گردن "سهروردی" و "عین القضاة" انداخته
ا"حلاج" را آویخته
و هزاران مرد جنگی را در نبرد با "پور سینا" برانگیخته
و اگر بریانگری از دارالخلافه
به پشتیبانی "سنایی" بر نخاسته بود
چونان بره یی
در غزنین
به سیخش میکشیدند
و بریانش میکردند.ا
نیاکان ما "مثنوی" را "مشنوی" خوانده اند
و "خیام" و "حافظ" را از همه جا رانده


درخشانترین صحایف تاریخ
همانهایی اند
که عصر سنگ را بازتاب داده اند.ا
حتا مرگ بر مفرغ
چه گمراه بوده اند آنانی که
از مفرغ بهره گرفته اند!ا
آخر دو حرف "دروغ" خودرا در مفرغ پنهان کرده اند
مفرغ حرامست!ا
همانگونه که دروغ


سالها فریب کاریز را خورده بودیم:ا
گمان میبردیم که درآن کاه میانبارند
چون دانستیم که ازآن آب برمیدارند
همه را وارون کردیم.ا


در روزگار طلایی ما باید همه چیزها وجه تسمیۀ درستی داشته باشند:ا
مثلاً ساطور
چه واژۀ زیباییست!ا
شاید آن را نخستین بار از طور آورده باشند
یا شاید هم این واژۀ زیبا اصلاً "ساخت طور" باشد
و دانشمندان آن را "مرخم" ساخته اند.ا
بزرگترین اندوه ما اینست
که چرا هندسه بر وزن مدرسه است
همه منار ها باید منفجر شوند
زیرا در روزگاران عتیق
در بادیه های فارسان نیزه گزار
بر تارک منار ها آتش میافروختند
تا واپس ماندگان از قوافل
وراه گم کرده گان را
علامتی باشد.ا
چون امروز بر تارک هیچ مناری
آتش نمی افروزند
بدانها نیازی نیست.ا


مگر نه همین پیشتر فرمودیم
که در روزگار طلایی ما
همه چیز ها باید وجه تسمیۀ درستی داشته باشند؟
سالها میپنداشتیم
نخستین نهال را "دانیال" غرس کرده است.ا
چون دانستیم نه چونین است
فرمودیم همۀ آنها را از پا در اندازند.ا
پرده را ازآن دوست میداریم
که با اندک دستکاری
به "برده" تغییر سیما میدهد
و مگر نه اینست
که مارا هزاران هزار برده باید؟
ستبر تر باد پرده ها!ا
و فزونی گیراد شمار برده ها!ا
نیرومند تر باد مشتهامان
و سر انگشتهامان!ا
تا با آن اولینها
بر تارکها تان کاری تر بکوبیم
و با این آخرینان
چشمهاتان را از حدقه آسانتر برآوریم.ا
اگر روزی موریانه ها
دیوان های همه شاعران را بخورند
در حقشان دعا میکنیم
که به پیلهای دمان مبدل شوند.ا
ما مستجاب الدعواتیم!ا
جهان ماراست!ا
زمین ماراست!ا
زمان ماراست!ا


شنوده ایم که ابلهان دنیا
به ورقپاره یی چرکین ارج میگذارند:ا
گویا این کاغذ شیطانی
ا"اعلامیۀ جهانی حقوق بشر" نامیده میشود.ا
در آغاز
سخت از آن دوری جستیم
ولی اندیشیدیم:ا
چه چیزی بهتر از آن استبراء مان را؟
آخر گناه ما چیست:ا
در شمال و در جنوب
در خاوران و در باختران
و در همه کاخ های سیاه و سپید جهان
این کاغذ پارۀ چرکین را به چیزی نمیخرند!ا
پس باز هم زنده باد خودمان!ا
بر خیزید ای برده های لال
بر گور همه جلادان تاریخ اکلیل گل بگذارید!ا
بلند باد قامت دارها!ا
درازا گیرند تازیانه ها و سیمهای خاردار!ا
سقط جنین بادا بر زنان باردار!ا
به ویژه اگر از بخت وارون دختر زایند.ا


مارا خوش نیاید بسا از لفظهای پارسی
که به "دی" پایان مییابند.ا
بدانید که "دی" یکی از حروف الفبای کافرانست
پس زدوده باد از قاموسها:ا
آزادی
آبادی
شادی
رادی
و البته "بربادی" مستثنا است
زیرا الشاذ کالنادر والنادر کالمعدوم
ا"بربادی" را در همه فرهنگها 
با خط جلی باید نبشت.ا
و "گادی" که فارسی نیست
و کلمۀ پر معنایی هم هست
زیرا آرزوی ماست
که در قلمرو خویش
بر شمار اسپهای گادی بیفزاییم.ا
چه نجیبند اسپهای گادی
و آدمیانی که خوی آنها را میپذیرند!ا


کاش سه رجل جلیل و نبیل
-و کیاست و فراست را دلیل-
در روزگار پر انوار ما میزیستند.ا
تا هر سه برمیکشیدیم
و به ندیمی میگزیدیم:ا
نخست "بوسهل زوزنی"ا
که پاک طینت بود و دور از حسد و ضلت
دیوان اشراف و انهاء
اورا می سپردیم
و دیگر حکیم "سوزنی"ا
که دشمنان ما
-از بیم مهاجات او-
دچار مرگ مفاجات میشدند.ا
و دیگر ابوالمؤرخین استرآبادی
که اگر بعد از حُقنه شدن
-پس از یبوست دیرین-
تیزی از ما بر جهد
در تاریخ خویش بنویسد:ا
ا"سلطان جهان سِتان
ریحی چون ریحان
صادر فرمودند!ا"ا


ای عوام کالانعام!ا
مارا به نیکویی بشناسید
و بدانید و آگاه باشید
که تنها ما وارثان زمینیم
و بدون ما لیسَ فی الدار.ا
ما اجابت معکوس آن دعاییم
که گروهی پنج بار
و شماری پنجاه بار
در شبان روزان
میخواندند:ا
"و قنا رَبنا عذاب النار"


و نیز بدانید ای عوام کالانعام!ا
که جماع جز با منکوحۀ مشروعه
از معاصی کبیره است.ا
و اما، ما
نه با سر پوشیده یی
بل با چند "چیز" جماع کرده ایم و میکنیم و خواهیم کرد:ا
جغرافیا
تاریخ
فرهنگ
زیرا اینها را از اموال لامالک میپنداریم.ا
از سوی دیگر
هیچ فقیهی را چنین فتوی
بر زبان جاری نشده است
که زنا با "چیز" معصیت دارد.ا
این را ازآن آشکارا گفتیم
تا مپندارید سلاطین تان
از فرقۀ ضالۀ روافض اند و تقیه را واجب می انگارند


و نیز بدانید که اگر چه بر لب نمیآریم
ولی در دل به دو شهریار مهر فراوان داریم:ا
اگرچه نخستین، از سلسلۀ جابرۀ ساسانیست
و کیش مغان دارد.ا
و دومین، از رویگرزاده گان سجستان است
و او را عمرولیث گویند
زیرا هردو واحدالعین بوده اند
و این عمرولیث را
مکرمتی دیگر نیز بوده است
و آن این که
چون برادر بدعت گستر خویش
-یعقوب منکوب-
روی در روی امیرالمؤمنین نایستاد
و مهر مفسدت آزادیخواهی برجبین ایمان ننهاد
و باز این ازآن گفتیم
که مپندارید
سلاطینتان را
آیین تقیه است
زیرا نیاکان پاکیزه بنیان ما
هزاران هزاران هزار رافضی و باطنی و مغتزلی
و حتا شافعی و حنفی را
ا-اآشکارا
و علی رؤس الاشهاد-ا
بی دریغ از دم تیغ کشیده اند.ا
و آن اعاظم قبیله و اکابر عشیره
به پیمانه یی مدبر بوده اند
که بر جبین بسا از خصمان خویش
یکی ازاین مهر ها را کوبیده اند
و بدست دژخیمش سپرده.ا
اگر چه میدانسته اند
که آن دشمن مکار غدار را
عقیدت نه آن بوده است.ا


ما که فرزندان خلفیم
و بر سیرۀ سلفیم
و نشان پدر داریم
زمین را از نحوست و پلشتی
هزاران هزار شکاک و لاادری
و صوفی و شطٌاح
پاکیزه خواهیم ساخت.ا
بدانید که ما همواره
ماهی را با فَلس آن خورده ایم.ا
و این کار
بر آ تش خشمی که از فلسفه در دل داریم
اندک آبی افشانده است
اگر قلیلی از اَحِبٌا
و همه اَعادی را ازاین سخن ما
شادی در قلوب پدید نیاید
و ذلیلی چند را
دلیلی بر ضد ما بدست نیفتد
گوییم که در خفایای درون
و زوایای مکنون خواطر خویش
ا"ابو حنیفه" را نیز تفسیق میکنیم 
و نامش را از شمار ائمه تفریق.ا
نیاکان فضیلت بنیان ما
حق داشته اند که بدو گویند:ا
ا"ای فرزند چاریکار
ترا با فقاهت چکار؟"ا
زیرا او رأی و قیاس را
مُجاز شمرده
و با این جواز خود
شریعت را اساس وارون کرده.ا
سخن پرداز طنٌاز
و خطیب بلند آواز
از ایل و خیل ما فرموده بود
که بقراط بقر است
و سقراط از صدر نشینان سقر.ا
دریغا که ما ندانیم
ا"فارابی" را گور کجاست
تا فرماییم آن را تنور سازند.ا
ا"بوریحان" خود مجوس بود
و به آیین هندوان نیز مهر میورزید.ا
اکنون داوری شما راست
که آن مبتدع
به چند میارزید!ا
شنودن نام آن حلاج زاده
خواب مارا برمی آشوبد.ا
غرق در لُجۀ تحیریم
که چرا نیاکان عظام ما
حلاجان را نیز
چون دباغان و جولاهه گان و حجامان
از اصناف پست و فرودست
نشمرده اند.ا
و گاهی ازاین ناحیت
چنان خشممان فزونی گیرد
که هراسیم
شاید روزی جلو خود را
نتوانیم گرفتن
و عِظام آن عظام آتش زنیم.ا
"ابن عربی"
در سرزمینی زاده شده بود
که مردم آن
زود از اسلام رو برتافتند
و به وادی ضلال شتافتند.ا
گاهی اندیشۀ عمیق و انیق ما
بدین میگراید
که شاید نسٌاخان را
در نبشتن نام او
لغزشی دست داده
و با تحریفی، یا تصحیفی
ا"ابن غربی" را "ابن عربی" نبشته اند
و راه گمراهی خلایق هموار کرده
زیرا "فتوحات" و "فصوص" او
اهل نفاق را نصوص اند.ا
از "اسفار" "صدرا" نیز
-آنسان که شنوده ایم-
بوی رُعُونت خیزد
و عفونت بدعت.ا
پس از شنودن هر قول او
لاحول باید گفت
الی یک حرف ژرف شگرف پاکیزه تر از برف
که اندر باب زنان گفته
حقا دُر معرفت سفته
و رخش فطنت
در میدان بلاغت رانده.ا


اگر گاهی بساط لواط میگستریم
هیچ دلیلی ندارد
جز این که از زن سخت کراهتمان آید.ا
و اگر آدینه شبی
با منکوحۀ خویش میخوابیم
از بهر آنست که شیطان و نفس امٌاره
از راه بدر نبرندش
که آن جهنمی "عبید زاکانی" را
اندر باب حرمسرای فقیهان ریاکار
داستانهاست.ا
و باز این از بهر آن گفتیم
که مپندارید سلاطین تان اهل تقیه اند.ا


و اما
شمارا باد ای گم کرده راهان:ا
روزگاری عَفین!ا
خلوت گور!ا
و خلعت کفن!ا
وای، یاد ما رفت:ا
دیدار اهل قبور با یکدیگرشان یکنواخت شده است
آنان را معاشران تازه باید
و شهر بی دروازه.ا
شما را چونان لقمۀ نرم و گوارا
از حلقوم دروازۀ این شهر، عبور باید داد.ا
مارا باد اکنون و آینده
با کامگاری پاینده
و زنهای زاینده
و دندانهای خاینده
و سوهانهای ساینده!ا
زیرا از اکنون هراسمان نیست
زیرا در فرهنگ ما، آینده
چندین هزار سال پیش ازاین را گویند
زیرا "پاینده" هرچه بود از قبیلۀ ما بود
زیرا باید آدمخواران فزونی گیرند
زیرا هنوز تندیسهای سراسر جهان را
بلع نکرده ایم
زیرا هنوز نقشها و کتیبه ها برجایند.ا
واپسین سخن هیچگاه فراموشتان مبادا:ا
سیارۀ ما از هزاران هزاران هزاران هزار آدمی انباشته است
و بیشتراینان در نگاهمان دستگاه های کودسازی هستند
نه انسان
پس باید شمشیر ها را فسان زد
و در میان آنان اوفتاد
آنگونه که گرگان در گله.ا
ما به "حفظ محیط زیست" عشق آتشین داریم!ا







به دیگران بفرستید


دیدگاه ها در بارۀ این نوشته
نام

دیدگاه

جای حرف دارید.

شمارۀ زیر را درج کنید
   



استاد واصف باختری