تاملی بر کتاب «زبان باز» داریوش آشوری

٢٥ میزان (مهر) ١٣٨٨

دغدغه ای كه از زبان، و تجربه شدن جهان مدرن در زبان، در کتابی زیر عنوان «زبان باز» ارایه شده است، در کل می توان گفت که این دغدغه به خوش بینی ای می ماند که دانشمندان دوره مدرن یعنی سده هژده و نوزده و بیستم، در باره مدرنیت و زبان داشته اند، که در سده بیست ویکم، این خوش بینی های هدایت گرانه، هم در عرصه زبان و هم در عرصه مدرنیت فروکش کرده است و به آرمان های انسانی پیوسته اند. بنابراین، کتاب زبان باز داریوش آشوری را می توان یک برداشت کلاسیک از زبان و مدرنیت دانست.

آشوری می گوید: جهان مدرن یک جهان باز است. جهانی است که همه ی چارچوب ها را می شکند، همه چیز را از نو می سنجد. جهانی ست نو که بر نو بودن ارزشی بی نهایت می گذارد. جهان پیش رفت است و بر پیش رفت حدی نمی شناسد... جهان مدرن به زبان باز نیاز دارد (زبان باز، ص 89 – 90). با این وضاحتی که بر پیشرفت جهان و بر باز بودن جهان تاکید شده است، آدم را به شک وا می دارد؛ انگار با یک متن خوش بینانه قبل از نیچه، رو به رو باشی! در این کتاب تاکید بر یک زبان منطقی شده است که طبعا این زبان منطقی دارای دستور هدایتی و قابل کنترل و از قبل سنجیده شده، می باشد. برای دست یافتن به چنین زبانی، باید رابطه میکانیکی در ساختن این زبان هدایت شده در نظر گرفت و با این کار، زبان را از وضعیت طبیعی بدر آورد: زبان های طبیعی، همچون عالم طبیعی زنده، ترکیبی از منطق و بی منطقی اند. به عبارت دیگر، قانونمندی و پیش آیندی(تصادف) در آنها هم عنان اند. منطقی بودن مطلق، یعنی وجود روابط علیت استثناناپذیر و همیشه یکسان، و در نتیجه، محاسبه پذیر و به آسانی پیش بینی پذیر. چنین رابطه ای ویژه عالم میکانیکی ست (زبان باز، ص 31).

آیا می شود چنین زبانی را برای آدمی ساخت؟ می شود یک زبان را به طور کامل میکانیکی کرد و بنا به یک مهندسی؛ زبان را قاعده مند ساخت؟ دیدگاه طرح چنین زبانی با تعریف دستوردانان کلاسیک از زبان (دستور زبان عبارت است از علم درست گفتن و درست نوشتن و درست خواندن است) چه تفاوتی خواهد داشت؟ در دیدگاه زبان شناسی امروز، زبان قاعده مند است اما با ویژه گی های ساختار خودش، یعنی قاعده آوایی حاکم بر زبان.

داریوش آشوری، نگران این است که در زبان، چرا، ساز: سازد و سازده و سازدم نشده، از قاعده بدر رفته و ساخت و ساخته و ساختم شده، به همین سان، چرا، رو: رفت و رفته و رفتار شده است.

حتا  می شود بر نام این کتاب اندیشه کرد یعنی«زبان باز»! پس از کتاب جامعه باز پوپر و پایان تاریخ فوکویاما، بسیاری ها بنا به همین دو برداشت؛ این دو برداشت را به علوم دیگر نیز سرایت دادند و زیر همین دو عنوان، کتاب و مقاله نوشتند، مثل پایان شعر، پایان فلسفه یا بنا به برداشت از پایان، تعدادی هم این واژه را به مرگ تعبیر کرده، و عنوان «مرگ فلسفه» را ساختند. زبان باز هم، عنوانی است کاپی برداشت از جامعه باز. چنانچه، آشوری به این برداشت اشاره مي دارد: نام این رساله را زبان باز گذاشته ام، به قیاس جامعه باز، زیرا میان زبان باز و جامعه باز نسبتی ضروری هست (زبان باز، ص 13).

اما چگونه می توان، از جامعه و زبان تعبیر و برداشت همسانی داشت، بنا به تعبیر جامعه باز از زبان باز، سخن گفت؟ جامعه باز را پوپر بنا به بلوک شرق و غرب، نوشته بود. در این کتاب ساختار اجتماعی- سیاسی کشورهای غربی باز دانسته شده، و ساختار نظام اجتماعی- سیاسی کشورهای شرقی بسته دانسته شده است با اتکا به اصل لیبرالیسم و دموکراسی.

کتاب زبان باز، ارتباط چندانی با جامعه شناسی زبان ندارد زیرا دغدغه نویسنده، بیشتر به سوی زبان است اما با یک روش زبان شناسی هم مطرح نشده است، بنابراین فراتر از یک انگاره زبان شناسی و با یک دید روشنفکرانه هدایت گرانه ارایه شده است که حال و هوای تصور کلی نگرانه روشنفکران مدرن را دارد.

در این کتاب بنابه برداشت اجتماعی داریوش آشوری از کشورهای انگلیستان و المان و فرانسه، زبان این کشورها باز دانسته شده، و از این جمله، زبان انگلیسی، زبان تحلیلی به شمار رفته است. در برابر، با برداشت اجتماعی آشوری از ایران، زبان فارسی زبان بسته و طبیعی قلمداد شده است که این مساله از نظر زبان شناسی، خیلی قابل تامل است!

داریوش آشوری در این کتاب می خواهد به چگونه گی شناسایی یک زبان منطقی یا منطقی کردن زبان، بپردازد. تعریفی را که از زبان منطقی ارایه می کند هیچ زبانی را نمی توان یافت که در این تعریف بگنجد: یک زبان قاعده مند مطلق که هیچ استثنا نپذیرد، زبانی ست مکانیکی، زبان مهندسی شده و ساختگی(زبان باز، ص 34). از نظر زبان شناسی این ایده، خلاف علم زبان شناسی است و بیشتر تخیلی و هدایتی است. بنابراین، این چنین زبان خشک، امکان ندارد به میان آید زیرا زبان تنهاترین دستاورد انسانی است که هر لحظه انسان در آن هر نوع ابراز احساسی و عاطفی اش را بروز می دهد. از سوی دیگر زبان، یکی از خلاقیت های مغزی انسان است که نمی توان انظباط و کنترول شدید را بر آن وضع کرد. از این روی به ساده گی نمی توان باور کرد که انسان روزی، زبانی کاملا مکانیکی ای را در اختیار داشته باشد. اما آشوری می گوید: ... واژه سازی علمی با واژه ی یونانی تبارbio  که هیچ احساس و عاطفه ای را برای مردمان اهل زبان های دیگر بیدار نمی کند، امکان آن را می دهد که نه تنها از نظر واژه سازی مکانیکی بسیار کارآمد باشد، که از راه آن بتوان پدیده زندگی را از بیرون، با نگاه سرد علمی نگریست(زبان باز، ص 67).

بی این که آشوری توجه بفرماید که این واژه وامی هم به زودی، معنای عاطفی پیدا خواهد کرد، این حکم را می کند. طوری که واژه های عربی در فارسی امروز، بار عاطفی، بیشتر از واژه های فارسی، پیدا کرده اند.

شاید علمی ترین انسان و خون سردترین ساینتیست، زبان را چنانچه آشوری از زبان منطقی اراده می کند، به کار نخواهد برد. زیرا زبان از نظر معنا رجعت می کند به امرهای ناآگاه تر روان آدمی، که برای انسان این رجعت کردن ها قابل تصرف نیست و فقط انسان بار عاطفی این رجعت کردن ها را در زبان تبارز می دهد و قابل احساس می شود. بنا به این برداشت، عنوان کردن «زبان باز» قابل تامل می شود! طوری که فرهنگ، در متمدن ترین جامعه، باز نخواهد بود. برای این که فرهنگ، بنا به کدهای ناآگاه تر جامعه، معنا می یابد. زبان هم معنایش را از کدهای می گیرد که انسان بر آن ناآگاه است، حتا مدرن ترین واژه، که همین تلویزیون و کامپیوتر باشد. این واژه ها، خود به خود معنا نیافته اند بلکه معنای شان را از خیلی دورترها گرفته اند و پس از به وجود آمدن تلویزیون و کامپیوتر، نام این دو چیز، صدها، بار عاطفی را در ناخودآگاه آدمی به میان آورده، نه تنها برای انگلیسی زبان ها بلکه برای غیر انگلیسی زبان ها نیز بار عاطفی یافته است. به طور نمونه ما فارسی زبان ها امروز از واژه های کامپیوتر و چت و ایمیل، استفاده شعری می کنیم. بنابراین، کاربرد زبان باز، بنا به ماهیت فرهنگی زبان، و از نظر معنا شناسی زبان، ناممکن می نماید و شبیه یک روایت کلان دوره مدرن است که در دیدگاه پسامدرن، گنجایش ندارد. در دیدگاه پسامدرن، سخن از علم محض چندان موجه نیست. پس زبان را چگونه می توان علمی محض، که فاقد حس و عاطفه باشد، ارایه کرد.

آشوری، زبان طبیعی را از یک سو فاقد قاعده مندی تمام، می داند و از سویی، خرافی: دانش های پیشامدرن قومی یا فولکلوریک اند، درآمیخته با خرافات و افسانه ها و اسطوره ها، با پایه ی بسیار محدود تجربی، بدون روش و امکان شناسایی سیستمانه (زبان باز، ص 51). در اینجا آشوری می خواهد بیان کند که مدرنیت، در زباني نمود می یابد که از نظر ساختار، قاعده مند باشد و از دید منطق معنایی، اسطوره زدایی شده: کاری را که ذهنیت مدرن با زبان کرده است می توان بنا کردن یک شاهراه زبانی نامید. شاهراه ( highway,Autobhn) های مدرن همه ی راه بندهای طبیعی را از سر راه بر می دارند و زمین را هموار و آسفالت می کنند تا رانندگان بتوانند از سرراست ترین مسیر با بیشترین سرعت به سوی سرمنزلی که می خواهند روانه شوند. شاهراه در مسیر خود اگر به رودخانه و دره بربخورد روی آن پل می زند؛ اگر به کوه بربخورد زیر آن تونل می زند؛ اگر به جنگل بربخورد آن را می برد؛ یا آن ها را دور می زند و از کنار شان می گذرد. شاهراه گذرگاهی ست که برای گذر خودروهای مدرن ساخته شده و انسان در آن به هیچ مانع طبیعی بر نمی خورد.

زبان علوم و فنون نیز چنین زبانی ست. زبان ست، یا بهتر است بگوییم، زبانمایه ای است که انسان در آن مانع های طبیعی زبان و محدودیت های آن را از میان بر می دارد یا آن ها را دور می زند و مسیر سرراست ویک نواخت و هموار ایجاد می کند تا علوم و فنون بتوانند به آسانی و با شتاب هرچه بیشتر به جلو حرکت کنند(زبان باز، ص 48-49).

آشوری با چه خوش بینی رنسانسی، از مدرنیت، اسطوره می سازد. و با چه شادیی کم عمق، از پیشرفت سخن می گوید و آدم را به شعارهای دوره کمونستی می کشاند که در آخر مقاله های شان، این شعار را می نوشتند: حرکت به پیش؛ حرکت به سوی پیشرفت. آشوری از تاثیر مدرنیت بر زبان طوری سخن می گوید، انگار که مدرنیت، زبان را از میان برداشته باشد و ما چیزها را با مدرنیت، چنان که هست، درک می کنیم و دیگر درگیر زبان نیستیم. این را نباید فراموش کرد، همین علوم و فنون، - انگار به پیش حرکت می کنند و می خواهند به آخرین سرمنزل مراد به زود ترین وقت و بی هیچ موانع زبانی، برسند- قاعده های بازی ای باشند که توسط زبان و در زبان به وجود آمده باشند، یعنی گنجایش زبانی است که اینها را خلق کرده نه معنویت فراتر از زبان.

اسطوره ها شاید از ذهنیت ما، به عنوان باور، فرار کرده باشند اما در زبان و منطق زبان ( که آشوری آن را بی قاعده گی و استثناپذیری یاد می کند) وجود دارد و حتا نقش موتور را برای بازی زبان، ایفا می کند. زیرا ماهیت معنایی واژگان زبان، بنیاد اسطوره ای دارد. موقعی که از غیر جانداران حرف می زنیم، داریم از اسطوره های فراموش شده، سخن می گوییم، که از ذهن ما به عنوان باور جدی، فرار کرده اما در زبان، هست: آفتاب برآمد. ماه هر شب، از بالای ما گذر می کند. و... برای آفتاب برامدن و گذر کردن ماه، چگونه جمله باید ساخت که عاری از خصیصه جانداری باشد و تاثیر عاطفی بر انسان نداشته باشد؛ انسانی که میلیون ها سال است، حافظه مملو از احساس و عواطف با اشیا و جهان دارد، و معنا بنا به همین کودهای حافظه اش به میان می آید.

زبان باز آشوری، این تکلیف را برای گویندگانش، می طلبد: یک زبان قاعده مند مطلق که هیچ استثنا نپذیرد، زبانی ست مکانیکی؛ زبان مهندسی شده و ساختگی. چنین زبانی برای پیروی مطلق از قاعده های دستوری خود، یا، به عبارت دیگر، سازمان بندی عقلانی ناب خود، می باید راه ورد هر عنصر عاطفی و ذوقی یا هر خوشایند و ناخوشایند حسانی را ببندد تا استثناناپذیری قانون ها شکسته نشود. به عبارت دیگر، حسانیت زبانی می باید کنترول و سرکوب شود (زبان باز، ص 34).

اگر این اصول زبان قاعده مند آشوری را در نظر بگیریم، کویندگان این زبان باید پدیده های مکانیکی و غیر انسانی باشند، یعنی ربوت ها باشند که فقط قاعده های مشخص، در حافظه مکانیکی آنان تعبیه شده باشد و توانایی هیچ خلاقیتی را در کاربرد زبان نداشته باشند. اما برای انسان، کاربرد چنین زبانی، بنابه خلاقیتی زبانی که انسان دارد، ناممکن و خلاف طبعیت زبانی و بیولوژیکی انسان است. اگرچه آشوری، زبان ساختگی سپرانتو را، برای ادعای خود، نمونه می آورد. اما اين اسپرانتو هم، موقعی که آموزش داده شد و تعدادی از گویندگان به این زبان سخن گفت؛ با سخن گفتن به این زبان، به زودی، عاطفه و حسانیت در آن راه می یابد. طوری که برخی ها به زبان دوم ، شعر و داستان می نویسد، بنابراین، زبان اسپرانتو هم، زبان فراتر از زبان دوم یا در کل، پدیده فراتر از زبان نیست.

زبان، قبل از انسان، هست. انسان به خود با زبان معنا می بخشد و جهان را با نرم افزاری زبانی، در می یابد. شاید افراد انسانی، تنها تصرفی که در زبان داشته باشد، تصرف عاطفی و حسانی باشد. همین تصرف افراد انسانی در زبان به خلاقیت زبان می انجامد. اما این تصرف به آنجا نمی انجامد که زبان به طور کامل در تصرف انسان درآید و انسان هر طوری خواست به آن شکل و معنا بدهد. زبرا زبان خیلی بزرگ تر از افراد انسانی است، بنا به نامریی بودنش.

از نظر باز بودن و منطقی بودن و تحیللی بودن، آن چنان که آشوری، از آن اراده دارد، زبان های انگلیسی و زبان های دیگر اروپایی، نیز چنین نیست. در بسا موارد، زبان فارسی تحلیلی تر از انگلیسی است، از جمله در جنس، و در فعل های باقاعده.

می ماند بحث گنجایش زبان ها، درست است که تحولات اجتماعی سیاسی، فرهنگی، هنری،اعتقادی، صنعتی و تکنولوژیکی، سبب تحول در زبان نیز می شود. طبعا این تحولات، جنبه زبانی پیدا می کند و با این جنبه زبانی شان، به نرم افزار قابل دریافت برای انسان، به زبان در می آیند. که در نتیجه به افزایش واژگان، و در کل به گنجایش زبان و تحلیلی شدن زبان می انجامد. اما این تحولات، هیچگاهی، قاعده های کلی زبان را که قاعده های بنیادین زبان باشد، از میان برداشته نمی تواند. زیرا خود این تحولات بنا به قاعده های زبان به نرم افزار زبان در می آید و در زبان قابل دریافت و قابل انتقال و قابل آموزش می شود. از این روی، زبان باز، که داریوش آشوری، از آن اراده دارد، فقط در کتاب زبان باز، باقی می ماند و در زبان تحقق پیدا نمی کند.

بحث را به اینجا نمی کشانیم که زبان در کل، استعاره است به جای اشیا و جهان و از این روی، هیچ زبانی، نمی تواند باز باشد. بازهم به پیشینه طرح زبان منطقی، اشاره می شود که در آرای منطقی- فلسفی فرگه در سده نوزده بازتاب یافت. فرگه از زبان منطقی ای سخن می گفت: که زبان اختصاری تفکر محض بر طبق نمونه زبان ریاضی، باشد. اما این زبان تحقق نیافت، با آن که در قرن بیست، راسل نیز این آرای فرگه را پیگیر شد. دیدگاه زبان کاملا منطقی، همچنان به عنوان مثل افلاتونی فقط در ایده بودنش می تواند، ارزش بحث و بررسی را داشته باشد.

زبان ها بنا به اعتقاد و باور ذهنی گویندگانش، از نظر به کارگیری واژه ها، فرق می کند. در برخی از  ‍زبان ها، گشاده تر است و در برخی دیگر، عرصه به کارگیری واژه ها تنگ تر است به دلیل کاربرد استعاری، که واژه های تابو را به میان می آورد. طبعا غربیان از این نگاه، برخورد شان با زبان و به کارگیری واژه ها گشوده تر و بی ریا تر است.

اما از نظر توانایی واژه سازی و ظرفیت زیربنایی زبانی، زبان فارسی با زبان های اروپایی؛ انگلیسی، آلمانی و فرانسوی، بنا به بنیاد مشترک خانوادگی زبانی، قوت یکسان دارد. جدای از این که، در انگلیسی، روزانه چقدر واژه ساخته می شود و در فارسی، ساخته نمی شود. این امر ارتباط می گیرد به تولید، چه در عرصه فرهنگی و چه در عرصه مادی. باید این تولیدات به نرم افزار زبانی، دربیایند. از این روی، حکم نمی توان کرد که این زبان، منطق ظرفیتی دارد و زبان دیگر ندارد. از نظر ظرفیت واژه سازی، زبان فارسی هم همان ظرفیت را دارا است که انگلیسی دارد. برخورد انسان ها با زبان برخورد اقتصادی است، بی ضرورت، واژه به وجود نمی آید، و بی ضرورت، واژه معنا هم نمی یابد.

در مورد ظرفیت واژه سازی زبان های هندواروپایی، که زبان فارسی هم شامل این ظرفیت می شود، دکتر حسابی می گوید: ... زبان های هند واروپایی دارای شماری کمی ریشه در حدود 1500 (هزارو پانصد) عدد می باشند و دارای تقریبا 250 پیشوند (prefixe) و در حدود 600 پسوند         suffixe)) هستند که با اضافه کردن آنها به اصل ریشه می توان واژه های دیگری ساخت. مثلا از ریشه «رو» می توان واژه های «پیشرو» و «پیشرفت» را با پیشوند «پیش»، و واژه های «روند» و «روال» و «رفتار» و «روش» با پسوند های «اند» و «آر» و «اش» ساخت. در این مثال، ملاحظه می کنیم که ریشه «رو» به دو شکل آمده است: یکی «رو» و دیگری «رف». با فرض این که از این تغییر شکل ریشه ها صرف نظر کنیم و تعداد ریشه ها را همان 1500 بگیریم، ترکیب آنها با 250 پیشوند، تعداد 1500* 250 = 375000 (سه صدو هفتاد و پنج هزار) واژه را به دست می دهد. اینک هر کدام از واژه هایی که به این ترتیب به دست آمده است را می توان با یک پسوند ترکیب کرد. مثلا از واژه «خود گذشته» که از پیشوند «خود» و ریشه «گذشت» درست شده است، می توان واژه «خود گذشتگی» را با افزودن پسوند «گی» به دست آورد و واژه «پیشگفتار» را از پسوند «پیش» و ریشه «گفت» و پسوند «آر» به دست آورد. هرگاه 375000 واژه ای را که از ترکیب 1500 ریشه با 250 پیشوند به دست آمده است، با 600 پسوند ترکیب کنیم، تعداد واژه هایی که به دست می آید، می شود 375000 * 600 = 225000000 (دویست و بیست و پنج میلیون). باید واژه های را که از ترکیب ریشه با پسوندهای تنها به دست می آید نیز حساب کرد که می شود 1500 * 600 = 900000 (نهصد هزار). پس جمع واژه هایی که فقط از ترکیب ریشه ها با پیشوندها و پسوندها به دست می آید، بیست وشش میلیون و دویست و هفتاد و پنج هزار واژه. در این محاسبه فقط ترکیب ریشه ها را با پیشوندها و پسوندها در نظر گرفتیم، آن هم فقط با یکی از تلفظ های هر ریشه. ولی ترکیب های دیگری هست مثل ترکیب اسم با فعل (مانند: پیاده رو) و اسم با اسم مانند: (خرد پیشه) و اسم با صفت (مانند: روشن دل) و فعل با فعل ( مانند: گفتگو) و ترکیب های بسیاری دیگر در نظر گرفته شده و اگر همه ی ترکیب های ممکن را در زبان های هندواروپایی بخواهیم به شمار آوریم، تعداد واژه های که ممکن است وجود داشته باشد، مرز معینی ندارد و نکته قابل توجه این است که برای فهمیدن این میلیون ها واژه فقط نیاز به فرا گرفتن 1500 ریشه و 850 پیشوند و پسوند داریم،... (ماهنامه طلایه، محمود حسابی، مهرو آبان 1374، ص 11- 17).

به این اساس، زبان پارسی هم، از این توانایی واژه سازی برخوردار است.

اگر بگذریم از طرح زبان باز، و بپردازیم به برداشت داریوش آشوری از زبان پارسی، به این مورد ها بر می خوریم که درخور بحث است:

آشوری زبان انگلیسی را زبان تحلیلی می داند به دلیل وام گیری اش از زبان یونانی و لاتین. اما به این توجه نمی کند که زبان فارسی، پیشتر از انگلیسی این مرحله را از سرگذاشانده است،  در این عرصه، فراخ تر از انگلیسی است. زیرا واژه های را که زبان فارسی از زبان عربی (که روزگاری در شرق، زبان علم و کلام بود)، ترکی و مغولی، و انگیسی، وام گرفته بود. امروز این واژه ها در زبان فارسی به تحلیل رفته اند و بنا به قاعده زبان فارسی، جز واژه های فارسی شده است: محققانه، غیرتی، قانونی، سیستم، متودیک و... .

آشوری از استثناپذیری زبان فارسی چنین یاد می کند: در این زبان از فعل های کاشتن و کشتن اسم های کاشته، کشت و کشته را داریم که با ریشه ی فعل همخوان  است، اما از مردن مرگ را داریم، که با ریشه ی فعل همخوان نیست، به جای «مرد» که با آن همخوان است. از خواب خوابیدن را داریم، اما از آب آبیدن را نداریم. از نرم نرمش را داریم، اما از گرم گرمش نداریم. از گریه گرییدن یا گریستن داریم، اما از اشک اشکیدن نداریم، همچنان که از فراز فرازییدن داریم، اما از بالا بالاییدن نداریم. جمع قانون  می شود قوانین اما جمع کانون نمی شود کوانین! از رقص و فهم، دو واژه ی عربی تبار، مصدر فارسی رقصیدن و فهمیدن را داریم با صورت های اشتقاقی چندین گانه، اما از بزم و رزم، دو واژه فارسی ناب، بزمیدن و رزمیدن ندریم، از رفتن رفتار، از کردن کردار، از دیدن دیدار را داریم، اما از دویدن دویدار و از پختن پختار نداریم. از خریدن خریدار داریم، اما از واژه ی مقابل آن فروختن، فروختار نداریم، فروشنده داریم، همچنان که از خریدن خرنده نداریم (زبان باز، ص 29).

در اینجا به عدم توجه استاد آشوری، در باره واژگان فارسی و در باره ریشه واژه ها بر می خوریم: آشوری می گوید از مردن مرگ را داریم، در حالی که از مردن مرگ را نداریم، مردن از ریشه جدا و مرک از ریشه جدا آمده است. مانند دیدن و بین. دیدن دیدار می شود. بین بینا می شود. اما از مردن مرده را داریم که آشوری از آن یاد نکرده است و باید گفت که از نظر ریشه زبانی، مرگ، ارتباط با مردن ندارد زیرا مرگ، نامی است از ایزد و اسطوره فراموش شده، اما مردن اسم فعل است که بیانگر یک امر بیولوژیک است. طوری که در فارسی داریم: چنگال مرگ، گلوی او را در جوانی فشرد، نگذاشت تا او زندگی کند. یا: مرگ، به زندگیش پایان بخشید. اما اگر به جای واژه مرگ، در این جمله ها واژه مردن را بگذاریم، بنا به منطق معنا دهی، واژه مردن اسم شده نمی تواند و جای نهاد را در جمله اتخاذ نمی تواند، بنابراین، معنا ناخوش ساخت می شود.

آشوری می گوید از خواب خوابیدن را داریم، اما از آب آبیدن نداریم. زبان به عملکرد انسان و به برداشت انسانی ما ارتباط می گیرد. بنابراین، اسم فعل آبیدن در زندگی ما چه معنایی، می تواند بدهد!

ایشان می گوید از نرم نرمش داریم، اما از گرم گرمش نداریم. اگر گرمش را نداریم، گرما را طبق قاعده آوایی زبان داریم. بنابراین، کم نمی آوریم. حتمی نیست که اسم فعل ها، همه همسان باشد. مهم این است که نیاز به کمبود واژه، نداشته باشیم.

بزم و رزم، هر دو واژه، امروز، در زبان فارسی از واژه های مهجور است. به همین سبب گردان تازه، از این دو واژه به میان نیامده، اما از رزم در متن های قدیم فارسی، رزمیدن را داریم.

از خریدن، اسم فاعلی خرنده را داریم، اما آشوری می گوید: خرنده را نداریم.

به طور کل می توان گفت که آشوری می خواهد بگوید، که چرا گردان ها یکسان نیست. در حالی که قاعده های آوایی است که گردان واژه ها را به میان می آورد و در اینجا ما با یک واقعیت بیولوژیک انسانی رو به رو استیم نه با یک ساختار مکانیکی. اندام های گویایی و صوتی ما بنا به ناگزیری ها و توانایی های بیولوژیک خود عمل می کند. اما آشوری، این واقعیت را در نظر نمی گیرد. و پرداحتن آشوری به این امر، که چرا یک اسم گردان می شود، مانند: خوابیدن و خوابیده. اما اسم دیگر چنین گردانی را ندارد، یعنی آب. فکر می کنم چنین برداشت از زبان، به برداشتی می ماند که از نظر زبان شناسی، و بنا به ماهیت زبان، بیشتر هدایتی است تا تشریحی. از این روی، آرای آشوری، به دیدگاه زبان شناسان کلاسیك نسبت پیدا می کند تا به دیدگاه زبان شناسان معاصر.

آشوری می گوید: دو ترم «پیشوندگونه» و «پسوندگونه» را من پیش از این برای واژه هایی در فارسی به کار برده ام که در اصل پیشوند نیستند، ولی می توانند به حالتی شبیه پیشوند یا پسوند با واژه های دیگر، از یک سو یا از دو سو، ترکیب بسازند، مانند «سر» در ترکیب هایی چون سرپا، سردست، سردار، بادسر، خیره سر؛ ویا «گوش» در گوش آزار، گوشزد، خرگوش، چارگوش؛ یا پوست در سخت پوست و پست کن (زبان باز، ص 70).

باید گفت واژه های «سر» و «گوش»، در نظام واژگانی زبان فارسی، از شمار واژه های ریشه و اساسی است، و می تواند از هر سو با واژه های دیگر ترکیب شوند و واژه تازه بیافریند. مانند واژه های: بناگوش، گوشگیر(مخبر)، گوشه، گوشی(سیت تیلفون همراه)؛ یا سردار، سرور، سرپایی(باپوشی که در درون اتاق و خانه استفاده می شود)، بی سر(بی بند وبار) و... .

اما اصطلاح پیشوندگونه و پسوندگونه، به این دلیل، قابل پذیرش نیست که از نظر رده شناسی دستوری، نه جایگاه واژک بسته را دارد و نه واژک باز را. به طور نمونه: سر + دار = واژه جدید، را این گونه نمایش دهیم: پیشوندگونه + پسوند = واژه تازه. و پیشوندگونه را واژک بسته بپنداریم، در این صورت نمی شود از دو وند یا دو واژک بسته، واژه ساخت. درست این است که واژه سر را واژه ریشه بپنداریم، طوری که واژه ریشه هست: سر(واژک باز یعنی ریشه) + دار(واژک بسته یعنی پسوند) = سردار(واژه ساخته). اگر دقت کنیم؛ تمامی واژه های ریشه، از این توانایی برخوردار اند که از هر دو سو با واژه های غیر ریشه، ترکیب می شوند و واژه ها را با معنای تازه می آفرینند. بنابراین، جا ندارد، تا طبق قاعده علمی زبان شناسی، مشخص نشود که این پیشوندگونه و پسوندگونه؛ واژه است، واژک است، واژک بسته است یا باز؟ چطو می توان این اصطلاح را وضع کرد و واژه ریشه را به نام پيشوندگونه و پسوندگونه یاد کرد؟

این واژه ها (کرد-و-کار، پیچ-و-تاب، ساخت-و-ساز، گیر-و-دار، خورد-و-خوراک، پخت-و-پز، کسب-و-کار، ساز-و-کار) با یک میان وند از ترکیب دو فعل، به جز از واژه خورد وخوراک که از یک فعل و یک اسم ترکیب شده، واژه جدید ساخته شده اند. شیوه نگارش این واژه ها قابل بحث است، برای این که با این مشکل نویسی در شیوه نگارش، چه سودی، زبان می برد؛ و چه سودی، در زود فهمی ما ایجاد می کند؟ بهتر این است که نوشته شود: ساز وکار، گیر ودار. بنا به چه اصلی، یا چه ضرورتی، میان وند(و) را بین دش(-) قرار داد؟ آیا واژه سراسر را هم باید چنین نوشت: سر-ا-سر؟. این واژه هم با میان وند از دو اسم و واژه ریشه ساخته شده است. بهتر این است، شیوه نگارش آسان تر را برگزید.

آشوری می گوید: فارسی مدرن، که با برآمدن اسلام در ایران و فروپاشی امپراتوری ایرانی پیش از اسلام از درون فارسی میانه سر برآورد،...(زبان باز، ص 96).

مراد از فارسی میانه در اینجا، زبان پهلوی ساسانی است و امپراتور ایرانی هم، امپراتوری ساسانیان می باشد. اما امروز، اصطلاح های ساخته شده فارسی باستان و فارسی میانه و فارسی نو یا مدرن، اعتبار علمی و تاریخی اش را از دست داده است. تنها ایرانیان وابسته به رژیم، و راسسیست های دانشمند نما، به این تقسیم بندی، تاکید می کنند. در برابر، دانشمندان ایرانی، که واقعیت و ایدولوژی را از هم جدا می پندارند؛ به این باور نیستند که زبان فارسی، برآمده از درون پهلوی ساسانی باشد، یا پهلوی ساسانی فارسی میانه باشد و زبان هخامنشیان فارسی باستان! در حالی که همزمان با پهلوی ساسانی چندین زبان پرقوت دیگر، از زبان های دوره میانه ایرانی(ایریانی)، از جمله تخاری- بلخی در شرق، بوده است. حتا زبان فارسی یا دری یا هم فارسی دری، به عنوان یک گویش، با تاثیرپذیری از زبان های دوره میانه ایرانی شرقی، همزمان با اواخر حکومت ساسانی، و همزمان با زبان پهلوی ساسانی، یعنی یک الی یک ونیم قرن پیش از هجری، در خراسان وجود داشته. بنابراین، این اشتباه خواهد بود که بگوییم، زبان فارسی، به طور کامل، شکل تحول یافته پهلوی ساسانی است. در حالی که تا قرن چهار- پنج هجری، متنی به زبان فارسی، در ایران نداریم، اما در خراسان(افغانستان امروز) و تاجکستان، نثر وشعر به این زبان داریم، تاریخ بلعمی و شاهنامه منصوری به این زبان نوشته شده است.

ناصر خسرو در سفرنامه اش، از قطران تبریزی، می گوید: كه شعر به زبان دری می گفته اما زبان دری یا فارسی را نیک نمی دانسته است.

حافظ می گوید:

ز شعر دلکش حافظ کسی شود آگاه

که لطف طبع و سخن گفتن دری داند

این بیت روایت از این دارد، که در ایران قرن هفتم، زبان فارسی دری، زبان همگانی نبوده و تازه به عنوان زبان کتابت و دفترداری، زبان رسمی شده بوده.

  نظامی گنجوی از زبان فارسی به نام دری یاد می کند:

سخن پیمای فرهنگی چنین گفت

به وقت آن که درهای دری سفت

این درست است، اگر اسلام نمی آمد و ساسانیان را سقوط نمی داد، ما سه کشور فارسی زبان، امروز زبان غیر از دری را داشتیم، اما با آمدن اسلام و سقوط ساسانیان، سبب شد تا یک گویش شرقی ایرانی، که ریشه غیر از ساسانی داشته باشد، زمینه رشد پیدا کند و رویکار بیاید و با فرمان یعقوب لیث، زبان رسمی و کتابت و شعر شود، و با رویکار آمدن سامانیان، زبان رسمی منطقه شود. از دانشمندی چون آشوری این توقع نمی رود بی هیچ تاملی به سادگی چنین حکم کند، گویا زبان فارسی را، فارسی زبانان منطقه (افغانستانی ها و تاجکستانی ها) از ایرانی های امروز یاد گرفته باشد.

محیط طباطبایی، دانشمند معاصر ایرانی، با زبان منظوم، تاریخ زبان فارسی را چنین بیان می دارد:

این زبان چون دولت دیرین خود را باز یافت

بر پر وبال سخن اندیشه پرواز یافت

از خراسان در رکاب شعر موزون دری

حسن استقبال را تا گنجه و اهواز یافت

بر زبان مردمی در بلخ و سغد آغاز یافت

از تخارستان چه در سوی ایران پیش رفت

نام نیک خویش را در خطه شیراز یافت

در فرجام باید گفت که دانش زبان شناسی، ماهیت فرهنگی زبان و ماهیت معناگیری زبان، اصطلاح زبان باز را به چالش می کشد، و طرح زبان باز ( که دنبال قاعده مکانیکی زبان است) را از حیطه دانش زبان به دور برده و به دیدگاه هدایتگرانه روشنفکری نزدیک می کند. نگاه آشوری به زبان، در کتاب زبان باز، یک نگاه تجویزی است تا توصیفی. می شود، با یک زبان، تجویزی برخورد کرد اما نه به اندازه ای که در کتاب زبان باز، از آن اراده شده است.

اشاره های خاصی که آشوری به زبان فارسی دارد، از نظر رده شناسی زبان و از نظر دستور علمی زبان، دچار چالش بود که به آن چالش ها اشاره شد.







به دیگران بفرستید


دیدگاه ها در بارۀ این نوشته

سروشیان26.03.2014 - 02:56

  در بارۀ کتاب «زبان باز» آشوری، دکتر محسن حافظیان سه سال پیش مقاله ای نوشت به نام «زبان دیوزدگی» که در فصل نامۀ ایرانشناسی آمریکا (مریلند) چاپ شد و الان هم به همین نام در انترنت در دسترس است. شادباشید

شاهینی کیهاننما15.12.2013 - 23:33

  من آموخته ام پارسی را تا اینکه زبانشناسان آموختانیده شوند زبهرم خهی چنین نگاشته میشود پارسی!در بسته گانم هیچ نگاهی انداخته نمی شود! اگر هنر است همین است و اگر دانش است همین است بر تنی دانا! من پارسی را پالایش کرده ام مگر با هنرش! والسلام

رحمن از ایران19.09.2013 - 12:28

  الآنت مدتی است که نوشتار های مختلفی از برادران افغانی می خوانم و همه سعی دارند فرهنگ فارسی را نه مخصوص ایران فعلی بلکه سرزمین و خواستگاهش را افغانستان می دانند و هر چند این را شفاف نمی گویند .برادران همه راه را به بیراهه می روید سرزمین ایران بزرگ نه افغانستان است و آن بلکه فلات قاره ایران است در این سرزمین که امپراتوری بوده حکومتهایی با قومیت های مختلف داشته و این فارسی که شما باسم دری می دانید فقط گویشی است که همین الآن در سرتاسر ایران وجود دارد ولی هیچ کدام خود را مالک چیز خاصی از این فرهنگ غنی نمی دانند زیرا مال همه است و بخاط همین هم این زبان همیشه در حال شکوفایی است .پس هر آنکس که دارد نشان ازپدر باید خود را آبدیده کند و چون زبان یکی و فارسی است سایر اقوام فارسی آنرا مال خود می دانند و بمرور از آن در مناسک و محاوره قومی استفاده خواهند کرد و البته ممکن است با معنی های نزدیک به آن لغت که اشکالی ندارد .زبان ضمن اینکه بر قاعده ای استوار است اما استفاده از ترکیبات آن می تواند در هر منطقه ای مختلف باشد و منظور مختلفی را برساند که ایرادی هم ندارد و قابل اغماض است بیایید بجای ایرادهای من در آوردی و تنگ نظری ها بگوییم همه ایران سرای منست و ما همه ایرانی هستیم و به ایرانی بودن خود می بالیم باید همه غرق در این فرهنگ باشیم و آن را غنی کنیم و فرهنگ ملی ایرانیان بزرگ را برای خود منحصر نکنیم تاریخ نشان داده که این شکل فکر ردن ایران بزرگ را تکه پاره کرد و به این روز انداخت .آقایان برادران افغان و تاجیک هر چه می توانید برای این زبان زیبا لغت بسازید و مطمین باشید ما در ایران از آن استفاده خواهیم کرد و تشکر هم می کنیم.همه باید بگویندبرای ما فارسی زبانها چه لغتی مناسب است و آنچه این زبان را زنده نگاه می دارد علم روز است و بقول رهبر جمهوری اسلامی ایران سید علی خامنه ای باید تولید علم کنیم تا دیگر کشورها برای استفاده بردن از دستاوردهای علمی ما بیایند و فارسی یاد بگیرند موفق باشید .
نام

دیدگاه

جای حرف دارید.

شمارۀ زیر را درج کنید
   



محمد یعقوب یسنا