زندگینامۀ سلطان شهاب الدین غوری

۸ سنبله (شهریور) ۱۳۹٣

غور کنونی ولایتی است با مساحت ( 38758 ) کیلومتر مربع و در مرکز افغانستان موقعیت دارد.  طبق بعضی احصائیه های غیررسمی (دولتی) ، دارای حدود هشتصدهزار نفر جمیعت میباشد. (در احصائیه نشر کرده ای کمیسیون انتخابات در پیوند با انتخابات حمل 1393 (668000 ) نفر).

شهر چغچران(*) مرکزولایت و دارای نه واحد اداری میباشد. با تفاوت واحد های اداری ، ارتفاع آنها   از سطح بحر از(2250 ) تا ( 3350 ) متر نگاشته شده است.( ص1497، اتلس قریه های  افغانستان)

غور در مسیرتاریخ موجودیت اش دارای وسعت مختلف بوده  که تا  قبل از تاسیس سلطنت غور ، در دوره های ملوک و امرای محلی آن ، اکثرآ  به حدود ولایت کنونی غور ، و در اوقاتی  کوچکتر از آن  هم میرسیده است . مواردی هم در منابع تاریخی وجود دارد که ، بخشهای از ولایات کنونی همجوار به غورفعلی ، نیز بواسطه امرای محلی آندیار اداره میگردیده است . موجودیت کلمه " غور " بعلاوه یک اسم دیگر درنام بعضی  محلات که  تاکنون هم  موجود اند ، بر وسعت  جغرافیای عنعنوی غور صحه میگذارد. طور مثال : در ولایت هرات ولسوالی غوریان (غور+ یان) ، به طرف شرق ولایت غور ، غوربند ( غور+ بند ) یکی از ولسوالیهای کنونی ولایت پروان ، طرف شمال  و شمالغرب ، غورماچ (غور + ماچ ) یکی از واحدهای اداری سابق  ولایت بادغیس و اکنون  ولایت فاریاب . ولسوالی  پر جمیعت جاغوری ( جا+ غوری) ولایت غزنی در جنوب شرق ولایت غور . طرف شمال شرق ، دهنه غوری (دهنه + غوری ) از واحد های اداری ولایت بغلان . بهمین ترتیب  محلاتی  چون غور  درواز ( غور + درواز )  در شهرهرات ، وهمچنان  در مربوطات ولایت قندهارهم منطقه ای است به اسم ( غورک ) که ممکن بمفهوم غور کوچک باشد. زیرا در ادبیات فارسی از حرف ( ک ) بحیث صفت  تصغیر بهره  برده  میشود ( موترک ، پسرک ،  دخترک ، و... ) ممکن جاها و محلات دیگری هم موجود باشد که ما ( من) اطلاع  نداشته باشیم.

همین طوریکه جغرافیای کنونی غور کوهستانی است ، در معرفی غور قدیم  هم  کوهستانی بودنش واضح آمده است .دراکثریت کتب تاریخی – جغرافیائی مشهور میتوان  این صفت غور  را ملاحظه نمود.  مولف  تقویم البلدان  نگاشته  که  :  " غور مملکت بزرگی است  و بیشترش کوهستانی..."

(صفحه 538)  در جای دیگری چنین آورده : " غور مملکت بزرگی است. بیشترش کوهستانی، استوار و تسخیر ناپذیر..." (همان صفحه) ابو اسحق اصطخری نگاشته: "غور ناحیتی بسیار است و کوهستان. آبادان و استوار .رود ها ، چشمه ها ، باغها و بوستانها دارد . و حدود غور از هری درگیرد تا فره و زمینداور و تا رباط کروان ... "( مسالک والممالک ، ص 214 ) مولف  گمنام  کتاب مشهور حدود العالم  نگاشته : " غور ناحیتی است  اندر میان  کوهها  و شکستگیها و او را  پادشاه  است  که غورشاه خوانند ... " (ص 392 )  به نوشته استاد سرهنگ : ناحیه کوهستانی  و صعب العبور مرکز افغانستان که اکنون هم غور نامیده میشود ، از قدیم سرزمین شناخته شده و جایگاه نژاد جنگجوی پاره ای از مردم ما بوده است ... کوهساران مردخیز غور قدیم ، دربین علاقه های هرات ، فراه ، زمینداور و غرجستان موقعیت داشته است. (ص 108 ، تاریخ افغانستان از....)

کوتاه بحث فوق ، کوهستانی وبیشتراوقات هم مستقل بودن غور دیروز را بنمایش میگذارد. حال اندکی هم در مورد  خاندانهای سیاسی حاکم  که  در مراحل  مختلف تاریخ غور  با القاب ملک  و امیرقدرت سیاسی داشته ، و از نیمه اول  قرن ششم هجری قمری  موفق  به تاسیس سلطنت بزرگی  در خراسان زمین گردیده ، با القاب سلطان  و امپراتور ، به زادگاه و کشور شان افتخار آفریدند.

غوریها ، یا آل شنسب ریشه عمیق در تاریخ دارند . درین  نوشته  به پیشنه  افسانوی و مراحل نخستین تاریخی آنها پرداخته نمیشود ، لاکن  بخاطر رعایت  تسلسل تاریخی  زعامت سیاسی  و حاکمیت این خانواده ، الی  تاریخ بقدرت رسیدن بهاوالدین سام ، از تعداد آنها  نهایت فشرده اسم برده میشود . بخاطر تائید تعلق شخصیت های سیاسی سلطنت غور به شنسب ،یک ودو مثال فشرده . مثلآ بروایت منهاج السراج  : غوریها از ایل شنسبانیان واز بقایای ضحاک تازی میباشد. و یا هم  به  نوشته استاد پروفیسور میرحسین شاه خان : مردمان  دیار غور از قدیم الایام  در آنجا زندگی میکردند و حکومت مستقل خویشرا داشتند که به آنها ملوک غور میگفتند . آنها بدو بخش تقسیم میشدند . قسمتی از آنان در غور و پایتخت آنان فیروزکوه بود ... گروه دیگر در شمال ناحیه غور در منطقه تخارستان با مرکزیت بامیان ... چون جد اعلای هردو دسته ازین ملوک شنسب نامداشت ، به  همه آنان  آل شنسب  یا ملوک شنسبانیه میگفتند . ( مجموعه مقالات ، مقاله "آل شنسب" ص 202)

عده ئی از این شخصیت ها  را میتوان چنین معرفی نمود:

اول : امیر فولاد یکی از فرزندان ملک شنسب بن خرنک (حدود 130 قمری)

دوم : امیر بنجی نهاران شنسبی (حدود 170 ق) بقول منهاج السراج ، جمله سلاطین غور از فرزندان او بوده اند. منهاج اورا پدر بر پدرمعرفی و به شخص دوازدهم به ضحاک میرساند.(ص324 طبقات)

سوم : امیر سوری بن محمد ( حدود 260- ق ) در فاصله زمانی بین امیر بنجی نهاران و او، از کدام شخص اسم برده نشده ، مولف طبقات مینویسد که : " از عهد امیر بنجی تا بدین عهد ، حال امارت غور یافته نشد ... " ( طبقات ناصری ، ص 327)

چهارم : ملک محمد سوری (حدود 400 – ق ) محمد سوری شخصی است که با سلطان محمود غزنوی جنگید و بعد از مدتی از طریق صلح تسلیم او شد ، مگر اورا به اسارت گرفته جانب غزنی انتقال دادند که درجریان راه غزنی از جهان رفت.

پنجم : ملک ابوعلی بن محمد سوری ( حدود 410 – ق ) که بعد از اسارت پدرش محمد سوری بدست  سلطان محمود غزنوی ، امیر غور و مندیش گردید.

ششم : امیر عباس  بن شیش  بن محمد  بن سوری (حدود 450- ق ) امیر عباس مذکور شخص نهایت شجاع ، دلیر و بیباک بود و با دربار غزنه سخت در تضاد. بروایت طبقات  ، عالم  خوب و منجم زبر دست بوده ، بر شاخ کوه زارمرغ در ولایت مندیش رصد خانه بزرگی داشته است. قابل ذکر است که همین امیر عباس جد اعلای خانواده مشهور نظامی غور یعنی شیشانیان است.

هفتم : امیر محمد بن عباس (حدود 451 – ق) پسرامیر عباس است که بعد ازاسارت پدرش بدست سلطان ابراهیم غزنوی بقدرت رسید. شخص عادل ، رحیم ، گزیده اخلاق و عادل گفته شده است.

هشتم : ملک عزالدین حسین بن حسن (حدود 490 – ق ) عزالدین حسین دارای هفت پسر بوده که از جمله چهارتن آنها به سلطنت رسیدند . بهمین دلیل اورا ابوالسلاطین و یاهم پدر سلاطین نیزنوشته اند.

نهم : ملک الجبال  قطب الدین محمد  بن حسین ( مقتول 541 – ق ) او  که  مَلک ولایت  ورساد (در بعضی منابع ورسار ، ورشاد ، وشاد  ، وشاده هم آمده) بود ،  بعد از مرگ پدرش بفکر آن شد در یک موقعیت خوب  جغرافیائی و استراتژیک برایش یک قصر اعمار نماید . موصوف  کار تعمیر قصری را  که  بعدآ  به  قصر"  فیروزکوه " مشهور و پایتخت سلاطین  بعدی غور گردید ، آغاز نمود . هنوز کار ساز وساخت قصر تکمیل نشده بود که  بدلیل ایجاد  ناراحتی  بین او  و برادران ، غور را  ترک و بدربار غزنه رفت. در سال( 541 – ق )  در حالیکه مهمان آندربار بود ، بشکل مرموزی کشته شد.

دهم : سلطان سیف الدین سوری (مقتول در غزنه 544 – ق ) اولین شخص از آل شنسب است که بجای کلمه امیر ، سلطان را  بکار  برده است .سلطان  سیف الدین سوری  با اطلاع از قتل  برادرش  توسط سلطان غزنه ، جهت گرفتن انتقام  جانب غزنی لشکر کشید . با وجود  کسب موفقیت ، تصرف پایتخت غزنه وفراری دادن  بهرامشاه غزنوی جانب لاهورهند ، بعد از چند  ماه بدست او اسیر و بقتل رسید.

یازدهم : سلطان بهاوالدین سام بن حسین ( متوفی 544 – ق ) سلطان  بهاوالدین مذکور  بعد از رفتن ملک الجبال به غزنی ، از مرکز اش در سنگه ( سنجه ) به محل قصر فیروزکوه میرود  و کار نیمه تمام اعمار قصر را به اتمام میرساند . موصوف  با اطلاع  از کشته شدن برادرش سلطان سیف الدین سوری بدست بهرامشاه غزنوی ، در سال 544  قمری  بر تخت سلطنت غور جلوس نمود ، و جهت گرفتن  انتقام  خون هردو  برادر ( ملک الجبال  و سیف الدین ) جانب غزنی  لشکر کشید . لاکن  قبل ازمواصلت به آنجا ، در مسیر راه بحق رسید. سلطان بهاوالدین سام بن حسین ،  پدر دو سلطان مشهور بعدی شنسبی غور غیاث الدین و شهاب الدین بود . با تحریر فوق اسمای تعدادی از امیران و سلاطین غور ، به این بحث پایان داده میشود . جریان رسیدن سلطان علاوالدین حسین بعنوان موسس حسابی و حقیقی سلطنت غور بقدرت ،  و دوران سلطنت پسرش سلطان سیف الدین محمد بن حسین تا سال آغاز سلطنت  غیاث الدین محمد سام ، در بحث زندگینامه شهاب الدین غوری ،مختصرآ معرفی خواهد شد.

قابل ذکر است که : شرح حال اکثریت شخصیت های سیاسی -  نظامی افغانستان در سده های گذشته ، آنطوریکه لازم است ، کمتر در دسترس قرار دارد. مورخان قرون گذشته  با  آنکه آثار شان  بیشتر در وصف امرا ، سلاطین و شاهان برشته  تحریر می آمده ، متاسفانه  کمتر در مورد سال  و محل تولد و شرح حال سلاطین بوده ، تا جنگها و لشکر کشیهای ایشان که امرا ، ملوک و سلاطین غوری نیز ازین امر مستثنی نبوده اند . تا جائیکه اسناد و کتب تاریخ میرساند ، نه  تنها  سلطان شهاب الدین ، بلکه همه امرا و ملوک و سلاطین غور نیز زندگینامه کامل ندارند .  در اکثریت کامل منابع و مآخذ تاریخی ایکه در دسترس قرار دارد ، بیشتر به  شرح حوادث جنگی سلاطین  پرداخته شده ، نه  زندگی  خصوصی ایشان قبل از آغاز سلطنت . اما در تعدادی از کتب تاریخی ، سالهای رسیدن  بقدرت و یاهم کشته شدن تعدادی از شخصیتهای سیاسی و نظامی غور را میتوان یافت .موثق ترین اثر تاریخی درمورد سلاطین غور که اهل تحقیق به صحت و ثقم آن  نسبت به سایر کتب باورمند اند ، همانا  کتاب مشهور " طبقات ناصری " است که مولف آن ، بقول خودش متولد  و بزرگ شده ای  دربار  فیروزکوه  و تقریبآ  شاهد عینی  اکثریت حوادث تاریخی آندیار و دربار بوده ، میباشد . درین اثر گرانسنگ ، سالهای پسین دهه قبل از  بقدرت رسیدن فرزندان  بهاوالدین سام به سلطنت غور، دقیق تحریر گردیده  است . طور مثال سالهای کشته شدن  ملک الجبال  قطب الدین  و سلطان سیف الدین سوری  بدست  سلطان غزنه ، سال  وفات علاوالدین حسین ، بقدرت رسیدن وکشته شدن پسرش سیف الدین محمد  بن حسین . لاکن از سال تولد آنها و یا هم  اینکه در سال کشته شدن و یا مرگ چند سال عمر داشته اند ، چیزی نگاشته نشده.

یگانه  سنه ای  دقیق که  تا  این دوره  در طبقات واضح تحریر شده ، روز ، ماه و سال وفات موسس امپراتوری غور ، غیاث الدین محمد سام است که  منهاج السراج آنرا چنین آورده است :  " غیاث الدین محمد سام  روز چهار شنبه (27 ) ماه جمادی الاول  سال ( 599  )  قمری در حالیکه ( 63 ) سال عمر داشت، بعد از (41) سال سلطنت در هرات وفات نمود. "(طبقات ، صفحه 361) موجودیت این تاریخ دقیق (روز ، ماه و سال وفات ، سالهای سلطنت و مدت حیات ) به مورخان و اهل تحقیق امکان آنرا مهیا میسازد تا درنخست  سال تولد  سلطان غیاث الدین را دریابند ، و بعد  از دریافت سال تولد او ، با در نظر داشت  نوشته منهاج السراج  در جلد اول  طبقات ناصری ، سال تولد  برادرش معزالدین محمد را  نیز دریافت  نمایند . منهاج السراج  در مورد  تفاوت سن و سال ( سِنی ) بین غیاث الدین و شهاب الدین پسران بهاوالدین سام مینگارد :  " سلطان  غیاث الدین  و سلطان  معزالدین  طاب مرقد هما ، هر دو از یک مادر بودند ، و غیاث الدین  به  سه سال و کسری  بزرگتر بود...." (ص 353). از آنجائیکه سال وفات سلطان غیاث الدین ، مدت سلطنت و سالهای زندگانی  او بر اساس سنه قمری بمحاسبه گرفته شده ، درین نوشته همه محاسبات در مورد او ، و پیدانمودن سال تولد برادرش شهاب الدین  نیز بر اساس تقویم سنه قمری خواهد بود. میدانیم  که  تعداد  روزها ی  سال در تقویم قمری (10 ) روز ، و بعد هرچند سال گاهی هم (11) روز نسبت به سالهای  خورشیدی و تقویم میلادی کمترند. هرگاه بر اساس دو تقویم  اخیر الذکر محاسبه شود ، سالهای سلطنت غیاث الدین سی و هفت سال  و چند ماه ، وعمر او هم  درسال  وفاتش  چیزی کمتر از (60 ) میشود. پس  بخاطر تکمیل نمودن چهل ویکسال سلطنت و شصت وسه سال عمرغیاث الدین محمد ،  ناگزیر باید  در مورد او ، و همچنان برادرش  معزالدین محمد ، همین تقویم قمری  مورد استفاده قرار گیرد. بر اساس این سنجش ومحاسبه که سلطان غیاث الدین در وقت وفات (63 ) سال عمر داشته است ، سنه  تولد او باید  اواخر سال (535 ) و یا هم اوائل سال (536 ) هجری قمری بوده باشد . حالا که در نتیجه تفریق (63) سال  عمر او از سنه وفاتش ( 599 – ق )  سال تولد او (536 – ق ) را نزد خود داریم ، به سادگی میتوان سال تولد برادرش شهاب الدین محمد سام را نیز در یابیم. اما قبل بر آن اندکی در مورد والدین او.

اسم پد رشهاب الدین سام  بهاوالدین سام  بن ملک عزالدین حسین بن حسن (حدود سال 490 قمری) است که در کتب تاریخی ابوالسلاطین  و یا پدرسلاطین نیز نوشته شده  و به این لقب مشهور است. بر اساس تقسیم  ولایات بین برادران، سنگه به  او میرسد. بعدآ  به قلعه  فیروزکوه آمده ، کارهای او را به پایه اکمال میرساند و بعد کشته شدن برادرش سلطان سیف الدین به سلطنت میرسد، اما باعمر کوتاه.
مادر شهاب الدین با اسم و یا هم لقب ملکه کیدان معرفی شده ودختر ملک بدرالدین کیدانی بوده است.  سال ازدواج آنها معلوم نیست . آنچه میدانیم چندین فرزند دختر و پسر داشته اند . بنوشته منهاج السراج ، سلطان بهاوالدین سام ازین ملکه ،  صاحب دو پسر و سه دختر بوده که آنها را چنین معرفی میدارد : « حق تعالی او را از آن ملکه بزرگ نسب ، دوپسر و سه دختر کرامت کرد. پسران چون سلطان غیاث الدین محمد سام  و سلطان  معزالدین محمد سام .... و دختران  یکی  ملکه جبال یا ( ملکه جهان) ، مادر ملک تاج الدین زنگی ، و دیگر حره جلالی مادر سلطان بها والدین سام بن سلطان شمس الدین محمد بن ملک فخرالدین مسعود بامیانی ، و سیوم ملکه خراسان مادر الپ غازی  بن  ملک قزل ارسلان سلجوقی برادر زاده  سلطان سنجر بود. » (طبقات ، صفحات 337 و 338 ) در نوشته  فوق  منهاج ، اسم شوهر ملکه جبال یا جهان معلوم  نمیشود. زیرا ننوشته  ملک تاج الدین زنگی بن کیست؟ (این تاج الدین زنگی فکر نمیشود پسر فخرالدین مسعود  بامیانی باشد . زیرا  بهاوالدین سام  و فخرالدین مسعود  با هم  برادر بودند ، و نکاح برادرزاده با کاکا روا نیست ) ، اما اسم شوهران  آن دوی دیگر نگاشته شده. شوهرحره جلالی سلطان شمس الدین پسر کاکایش ملک فخرالدین مسعود بامیانی و شوهر ملکه خراسان کسی به اسم و یا لقب  قزل ارسلان وشخص مذکور برادر زاده  سلطان سنجر سلجوقی بوده است.

دقیق معلوم نیست که ازنگاه سن و سال ، فرزندان دختر و یا هم پسر سلطان بهاوالدین بزرگ بوده اند. اما آنچه مورد بحث و برایمان واضح است ، بنوشته طبقات ناصری آنست که ، غیاث الدین سه سال و چند ماه ( سه سال و کسری ) از شهاب الدین  بزرگتر بوده است . اگر درمحاسبه  پیدا نمودن سنه تولد شهاب الدین ، از چند ماه  آنهم بخاطر جلوگیری از مغالطه  احتمالی درکارمحاسبه ، صرف نظر گردد، پس سال تولد او( 539 ) قمری بوده است .  به این ترتیب میتوان نگاشت که:

شهاب الدین  فرزند  بهاوالدین سام در سال 539 قمری در ولایت  سنگه دیده  بجهان گشوده است. (در وقت تولد او پدرش مَلک ولایت سنگه (سنجه ) بوده است. پس منطقی است نگاشته شود  موصوف در ولایت سنگه بدنیا آمده است .) اسم اولی یا اصلی او باید شهاب الدین درست باشد . زیرا به  معزالدین و محمد بعد از فتوحاتش ملقب یا مشهور شده است. طورمثال بعد از فتح خراسان به او لقب " معزالدین  " داده شده ، و در نیم قاره هند هم  بیشتر به " محمد " مشهور بوده است .  به علاوه اسم  و  القاب  فوق ، مادرش  او را در خورد سالی زنگی خطاب میکرده است. بروایت طبقات :  "... مادرشان  غیاث الدین را حبشی خواندی ، و معزالدین را زنگی گفتی ." (صفحه 353 ) (بدون تردید مادرشان ، از روی  ناز یکی را حبشی و دیگرش را زنگی صدا میزده است . در فرهنگ مردمان غور ، به کسانیکه چهره تیره گندمی مایل  به  سیاه  داشته باشند ،  حبشی ، و به  نو جوانیکه پر وزن تر (چاق وچله ) باشد ، زنگی  ، بُرزنگی و گاو زنگی میگویند. اینکه ملکه کیدان خانم بهاوالدین  سام به فرزندانش ( حبشی و زنگی ) خطاب میکرده ، ممکن موضوع فوق درمورد آنها صدق میکرده است. ویا هم شاید با تخلص تعدادی از شخصیتهای اداری – نظامی خانواده شنسبی ، مثلآ ملک تاج الدین زنگی پسر فخرالدین مسعود نخستین امیر شنسبی بامیان ، عم  شهاب الدین و غیاث الدین ، مرتبط بوده باشد. (والله اعلم)

حالا که سال تولد شهاب الدین در دست است (539) و محل تولد اوهم بدون شک ولایت سنگه بوده ، به تحریر مفصل زندگینامه او از طفولیت تا زندانی شدن ، از رهائی تا سپهسالاری  ، و دراخیر از نائب الحکومگی تا سلطنت ، پرداخته میشود.

درمورد ایام کودکی ، مکتب و مدرسه رفتن  او ، اینکه در کجا ، نزد چه کسی  و تا چه سطحی سبق خوانده ، نیز چیزی معلومات در دست نیست. اما از آنجائیکه پدراو مَلک ولایت سنگه  و بعدآ هم مدت کوتاهی سلطان بوده ، بدون تردید باید نگاشته شود که مانند سایر شهزادگان آن عصر مورد آموزش و پرورش خاص قرار داشته است . اما ! اما !  نا نوشته گذاشته نشود که سن او در وقت وفات پدرش ، با مطلب فوق چندان سازگارنیست. باوجود آنکه سند خاصی درمورد دوران طفولیت ا و در دست نیست ، اما میشود با در نظر داشت سال وفات پدرش ( 544 – ق ) که منهاج السراج درموردش نگاشته : " بهاوالدین  ... بعد  ازقتل  برادرش سلطان سیف الدین سوری بدست بهرامشاه غزنوی ، به سلطنت رسید و غرض گرفتن انتقام خون برادر ... لشکرهای اطراف و اکناف جروم وغرجستان جمع کرد و مرتب گردانید و روی به غزنین تا آن مهم را بکفایت رساند ... وچون به خطه گیلان (کیدان ) رسید از غایت فکر وغم برادران ... مرض غالبش گشت و همانجا برحمت حق پیوست . " ( طبقات ، ص 338 ) به  استناد  این نوشته ، او در پنج سالگی (سالیکه یک طفل بمدرسه میرود ) پدر را  از دست داد. بعداز وفات پدرش  ممکن به  درس و سبق او چندان توجه صورت نگرفته باشد.زیرا بنوشته مورخان ، اندکی  بعداز وفات پدر ، توسط عمش زندانی میگردد ، که  بدون شک  برای  مدرسه رفتن ، وقتی  برایش باقی  نمانده است. در دوران  یکدهه  زندان ، ممکن  به آموزش پرداخته باشد . دید  این قلم درمورد موضوع ، بر گرفته از یادداشتهای  تاریخی  بما رسیده رقم خورده است . طورنمونه میخوانیم که : بعد از درگذشت بهاوالدین سام ، برادرش علاوالدین حسین بقدرت میرسد . سلطان جدید ،  فامیل برادر ، بخصوص فرزندانش غیاث الدین و شهاب الدین را در فیروزکوه  تحت سرپرستی قرار میدهد .  سلطان مذکور  بخاطر گرفتن  انتقام  خون  برادران خود (ملک عزالدین حسین ، سلطان سیف الدین سوری و بهاوالدین سام )  جانب غزنی لشکر میکشد . شهر غزنه را فتح ، بهرامشاه غزنوی را از پایتخت اش فراری و به آن شهر خسارات بزرگی وارد می آورد ودقیق  بعد ازین حادثه است  که  از طرف مخالفانش به " جهانسوز " مشهور میگردد . (بایدنگاشته شود که دشمنان سلطان علاوالدین حسین بعد از ین تاریخ به او لقب جهانسوز دادند ، هرگز فکرنکردند و از خود نپرسیدند که اگر غزنی با چند کیلومتر مربع مساحت و با چند تعمیر و دوکانیکه در آن موجود بود ، اگر جهان بوده ، پس جهان اصلی با همه بزرگی ، عظمت و پهنائیکه داشته و دارد ،کجا و کدام بوده ؟؟ اگر آنها بخود اجازه دادند تا شهر غزنی را جهان بخوانند ، پس به جهان پهناور چه باید خطاب کرد؟بدون شک و تردید که علاوالدین حسین با انجام عمل ناسنجیده خود مبنی بر تخریب و تحریق شهر غزنه که دیگر ملکیت او  و سلطنت غور بشمار میرفت ، مرتکب اشتباه بزرگ در حیات سیاسی – نظامی خویش گردید که متاسفانه در اکثریت منابع تاریخی و بیشترین موارد ، این عمل او بر آنهمه کاروائیهای پهلوان منشانه او تاثیر سو گذاشته است. کافی بود بدخواهان او با استعمال کلمه " جهانسوز " نه تنها بر شخصیت سیاسی – نظامی او ، بلکه بر همه دست آوردهای او در راه تاسیس سلطنت غور بیرحمانه بتازند، که قطعآ کارثواب نبوده است . حقیقت مسلم آنست که  در نتیجه قیام حق طلبانه او مبنی بر گرفتن انتقام خون سه برادرش ازارگ نشینان غزنوی، در شروع ، جریان و ختم جنگهای خونین سال (545- ق)  به آرگاه و بارگاه سلطان عاقبت نا اندیش غزنی که منجر به فرار بزدلانه او از پایتخت اش گردید ، صدماتی به آن شهر وارد گردید ، که باید نمیگردید. اما از آنجائیکه گفته اند " در جنگ حلوا بخش نمیگردد " دشمنانش نباید انتظار میداشتند که اقامتگاه بهرامشاه خودخواه تخریب نمیگردید و جاهای بیشتری صدمه نمیدید . درهمه جنگهای آن عهد چنین حالات معمول و متصوربوده است.پس باید نگاشته شود که دشمنان او نهایت دشمنانه قضاوت کرده اند .از جانب دیگر ، مولانا منهاج السراج جوزجانی در تحریر چگونگی جریان جنگ ، تخریب و تحریق شهر غزنه ادبیات غیر دوستانه ، مبالغه آمیز و حتی غیرمنصفانه را بکار بسته ،درمواردی با غلو به تحریر جریان حادثه پرداخته ، حتی تا سرحد یک شاهد عینی !! درمتن غرق شده است. حالانکه او نتنها شاهد صحنه نبوده ، بلکه مدت (45 ) سال بعد از حادثه فتح و تحریق غزنی ، آنهم فرسنگها دورتر ازآن شهردر سال ( 589- ق ) دیده بجهان گشوده است. مورخان و مولفان بعدی ، فقط و فقط با تکیه بر این موضوع که : نوشته منهاج السراج (طبقات ناصری) نزدیکترین سند تاریخی در مورد سلطنت غور است ،متاسفانه به کج نویسیها ، کند و تند نویسی های او کمتر دقت نموده اند.نه تنها درین مورد ، بلکه موارد متعدد دیگری در متن نوشتار منهاج السراج جوزجانی وجود دارد که با روشهای تاریخ نویسی آندوره (کمی قبل و بعد  از آن)چندان همخوانی و همسانی ندارد. مناسب است که در موارد معین ، نه تنها به طبقات ناصری ، بلکه سایر کتب تاریخ آن عصر نیز اندکی از دید منطق و معیار تاریخ نویسی نگاه شود.)

سلطان علاالدین حسین فاتح و مغرور با  برگشت  پیروزمندانه  ازسفرجنگی غزنی (546 و یا هم ممکن اوائل 547 – ق ) به  دربار غور ، بدلیل خود خواهیها و بدگمانی هائیکه روح و روانش را مسخر میکند ، با  تبعید  و زندانی کردن  دست به تصیفه  داخل خانواده میزند . درست درهمین وقت است که  برای نخستین باردر کتب تاریخی ازشهاب الدین وبرادرش غیاث الدین اسم برده میشود که آنها بواسطه عم شان سلطان علاوالدین حسین غوری در قلعه  وجیرستان محبوس میگردند ، و در تمام  دوران  حیات سلطنت  علاوالدین  در زندان باقی میمانند . چگونگی جریان زندانی ساختن  شهاب الدین  و غیاث الدین  توسط  سلطان علاوالدین را منهاج السراج چنین نگاشته است : "  ثقات  چنین  روایت کرده اند  که  چون سلطان علاوالدین برتخت فیروزکوه بنشست ، هردو برادر زاده  خود غیاث الدین محمد سام  و معزالدین محمد سام  را که  پسران سلطان شهاب الدین  بودند ، به قلعه  وجیرستان محبوس فرمود "  (ص 346 )  منهاج السراج   زندانی شدن آنها را بعداز جلوس علاوالدین نوشته  که چندان دقیق به نظر نمیرسد . فکرمیشود بعدی  بازگشت از سفر جنگی غزنی درست تر باشد .همچنان مولف طبقات نام پدر شانرا شهاب الدین نوشته که درست نیست . آنها پسران بهاوالدین بودند.  موضوع مهم و جالب  درهمین ارتباط  نوشته مولف تاریخ فرشته است که  با متن تاریخ طبقات ناصری و سایر منابع همخوانی ندارد . او چنین روایت مینماید :   "   وقتیکه  سلطان علاوالدین حسین غوری ، بعد از فتح  غزنه  دوباره  به غور آمد ، برادر زادگان  خود ،غیاث الدین محمد  و معزالدین محمد را به ولایت سنگه  اعزام  و اداره  آنجا را به آنها  سپرد . از آنجائیکه  سخاوت و مروت جزئی از طبیعت این  دو برادر را تشکیل میداد ، همه  در آمد های این ولایت را برای مردم تحفه میکردند ... در اطراف و اکناف مشهور و اسم شان سر زبانها شد . عده ئی از حسودان، جریان را بشکل تحریف شده ای  آن به سلطان علاوالدین  گذارش داده ، اظهار داشتند که غیاث الدین و شهاب الدین بفکر سلطنت اند . علاوالدین نسبت به آنها بدگمان و هر دو برادر  زاده اشرا در قلعه غرجستان زندانی ساخت . " (صفحه 56 )  قابل  توضیح است  که  برخلاف  نوشته  طبقات ، مولف تاریخ  فرشته محل زندان را عوض  وجیرستان ، غرجستان نگاشته است . از آنجائیکه  منهاج السراج در فیروزکوه میزیسته ، نظر و نوشته  او درین مورد  قرین بصحت خواهد بود . دوم ،  اینکه ادعای مولف فرشته مبنی بر تقرر یا  فرستادن شهاب الدین و غیاث الدین به ولایت سنگه  و اقداماتیکه بقول او این دو برادر انجام داده اند ، به چند دلیل چندان صحت نمی نماید. نخست اینکه ، درسایر منابع و در صدر همه طبقات ناصری از چنین تقرری هیچ  خبری نیست. دوم : سپردن  اداره  یک ولایت به دو طفل خورد سال شش ساله و نه ونیم ساله ، دور از تعقل  اداره و سیاست است . سوم :  اطفال با این سن و سال ، نه  تنها تحفه دادن را نمی فهمند و چنین کاری را نمیکنند ، بلکه  برعکس بیشتر هم  بفکر تحفه گرفتن اند . چهارم :  اینکه  فکر سلطان شدن و سلطنت کردن در چنین عمری با منطق نا سازگار است . آنچه مسلم است ، آن است  که  این دوبرادر بدستور عم شان زندانی و تا سال وفات او در زندان باقی میمانند . اگر این زندان فرستادن در سال اول سلطنت علاوالدین  قبول شود ، معزالدین  شش سال وغیاث الدین هم چیزی  کمتراز ده سال عمر داشته است . این حبس  تا سال  وفات  سلطان علاوالدین حسین وبقدرت رسیدن سلطان سیف الدین محمد ادامه داشته  و مدت  حد اقل (10) سال را در بر گرفته است .عده ئی از نویسندگان و مورخان با محاسبه سالهای سلطنت علاوالدین از دید خود ، زندانی شدن آنها  قبل ویا هم بعد سفر غزنی، مدت این  زندان را هشت سال نگاشته اند .  فکر میشود همان ده سال به صحت قرین تر است.

 

رهائی شهاب الدین از زندان  :

بعد از وفات سلطان علاوالدین  و بقدرت رسیدن  پسرش سیف الدین محمد (556 – ق ) پسران بهاوالداین سام  به امر سلطان جدید از زندان وجیرستان رها میگردد. سلطان بعد از  رها نمودن آنها ، غیاث الدین محمد را  با خودش  به  قلعه نظامی  فیروزکوه  پایتخت سلطنت غور برده ، موصوف را بعنوان مشاورش توظیف ، و شهاب الدین سام را بخدمت عم خود ملک فخرالدین مسعود به بامیان اعزام مینماید . شهاب الدین تا سال شهادت سلطان سیف الدین محمد، دربامیان و در خدمت عمش قرار داشت . بعد از کشته  شدن سیف الدین محمد (558 – ق ) و رسیدن غیاث الدین محمد سام  به  قدرت سلطنت غور، معزالدین محمد ، با اجازت و موافقت عم خود بامیان را ترک و در فیروزکوه  به برادرش که به سلطنت غور رسیده بود ( 558 – ق ) می پیوندد ،  و رسمآ  وارد عرصه  سیاستهای  نظامی – سیاسی سلطنت غور میگردد . او که  دوران  طفولیت  و نوجوانی خود را  با  فراز و نشیب عجیبی پشت سر گذاشته و حدود یک دهه را هم در سلول زندان سپری نموده بود ، نوجوان 16 – 17 ساله ای بیش نیست که  به مقام بلند  و نهایت مهم  دربار سلطنت برادر میرسد . بروایت  همه منابع ، مذکور  بعد مواصلت به فیروزکوه ، از طرف سلطان غیاث الدین  بحیث سرجاندار ( قوماندان  گارد محافظ سلطان) مقرر و برتبه نظامی سپهسالار نیز نایل میگردد . شهاب الدین محمد سام  بخاطر تثبیت هرچه  بیشتر و بهتر نقش ،  سهم و مقامش در سلطنت غور ، حریفانش را  نه تنها  هیچ موقع نداد ، بلکه  ایشانرا از سر راه خود دور ساخت . از مشهور ترین نمونه  آنها میتوان  نفی فزیکی سپهسالار کل قوای نظامی سلطنت غور ، ابوالعباس  بن شیش را مثال زد . بعد از کشتن  ابوالعباس شیش ، شهاب الدین  به عالیترین مقام نظامی ، یعنی  سپهسالار کل  و قوماندان عمومی  قوای نظامی سلطنت غور تعین میگردد . بدون  تردید ، اکثریت  کامل لشکر کشیها  و سوقیات نظامی سلطنت غور ، تصرف مناطق ، ولایات ، شهرها ، چه در داخل جغرافیای افغانستان کنونی و چه هم ممالک همجوار آن الی قلب نیم قاره هند ، به کار ومجاهدت شهاب الدین مربوط میگردد و بخشی از  زندگی نامه اوست که باید  دقیق وهمه جانبه به برسی گرفته شود . درین نوشته  طور مفصل به آنها  پرداخته نخواهد شد ، لاکن  تعدادی ازین  کارکرد های سیاسی و بخصوص نظامی و لشکری او باید بر شمرده شود . به  باور اکثریت محققان ، مولفان و مورخان ، غیاث الدین غوری سلطان سعادتمندی  بوده که ، برادر نهایت وفادار و مطیع  بخود  داشته  است . اکثریت  دست آورد های سیاسی  و بخصوص  نظامی سلطنت غور  را که  سرانجام  به تشکیل یک امپراتوری با وسعتی ،  از مشرق هندوستان و ازسر چین  و ماچین تا عراق ، و از آب جیحون  و خراسان  تا کنار دریا هرمز منجر میگردد ، محصول شمشیر زدنها و عرق ریزیهای معزالدین میدانند ، که بدون شک چنین هم بوده است . با آنکه  شهاب الدین نهایت مطیع و فرمانبردار سلطان غیاث الدین بود وبرحسب نوشته های مورخان ، این وفاداری از رسیدن سلطان بقدرت الی سال مرگش  پایدار مانده ، لاکن اسناد  تاریخی هم در اختیار داریم که از یک سلسله اختلافها ئیکه حتی  باعث جدائی کوتاه مدت بین آنها  گردیده ( 559 – ق ) است ، نیز حکایت دارد .  بروایت طبقات ناصری :  "  یکسالی خدمت برادر کرد . مگر به چیزی خاطر مبارکش  منقسم  گشت و بطرف سجستان رفت . به  نزدیک  مَلک شمس الدین سجستانی . و یک زمستان آنجا بود . سلطان غیاث الدین  معارف فرستاد ،  و او را  باز آورد... " (صفحه 396 ).  طوریکه  ملاحظه میگردد ، مدت این  دوری کوتاه  بوده  است . داده های تاریخی  میرساند  که  بعد از برگشت  دوباره  به  پایتخت سلطنت غور، دگر  تا  اخیر  به  برادرش  سلطان غیاث الدین وفادار میماند.*

قبل از تحریر و معرفی  زندگینامه نظامی معزالدین محمد ، اندکی هم  در مورد حالت  خانوادگی ، ازدواج ، تعداد زوجات وفرزندان آن . باید نگاشته شود که متاسفانه درین مورد نیز معلومات اندکی در دسترس قرار دارد . برخلاف معلومات موجود در مورد غیاث الدین که نوشته شده ، موصوف بعد از فتح قادس وتصرف ولایت کالیوان ، فیوار و سیفرود (571 – ق ) با دختر عم خود تاج الحریر جوهر ملک بنت علاوالدین حسین ازدواج کرد . ثمره این ازدواج پسری به اسم غیاث الدین محمود که بعد از شهادت عم  خود  شهاب الدین ، در فیروزکوه بسلطنت رسید . و دختری با شهرت ماه ملک که در قید نکاح  ملک ضیاالدین پسر عم پدرش در آورده  شده بود ، میباشد . همچون معلوماتی در مورد  زن  و فرزندان شهاب الدین سام در دست نیست . آنچه درین باره در وقت تحریر این مقالات دستگیرم شد ، با اختصار چنین است . در جدول شجره غوریان که  عبدالحی حبیبی با بهره گیری و استناد به ( 5 - 6  ) مآخذ  تهیه و ترسیم نموده  ، برای  سیف الدین  سوری  دو  پسر به اسم های " شهاب الدین علی "  و  " ناصرالدین ابوبکر " و یک دختر بدون ذکر اسم نیزنگاشته و در داخل قوس نوشته که  " زن شهاب الدین محمد " که جالب بنظر میرسد . درمورد سال تولد این دختر و سال ازدواجش با شهاب الدین محمد چیزی نگاشته نشده است . به همین ترتیب  شاه محمود  محمود  در جدول شجره  انساب غوریان که در اخیر تاریخ دولت مستقل غوریان آورده ، این دختر سیف الدین سوری را بدون  ذکر اسم ، فقط  نوشته (فلانه) و در زیر آن  نگاشته شده ، همسر شهاب الدین  (صفحه 376) که  برخلاف جدول فوق ، اینجا بعد ازشهاب الدین " محمد " موجود نیست . ( ازدید این قلم  ، شهاب الدین محمد  مذکور سلطان شهاب الدین محمد سام  نه ، بلکه ملک شهاب الدین محمد بن حسین والی مادین غور خواهد بود )(والله اعلم )   اگر نوشته  این جدول شجرهء نسب  صحت باشد ، این  اولین ازدواج  سلطان شهاب الدین است. مورد دومی نوشته منهاج السراج است که درمورد زن و دختر شهاب الدین نگاشته ،البته بدون ذکرسال عقد ،  اسم زوجه موصوف  و صبیه اش .  بروایت طبقات : " ... و او  را فرزند کمتر بود . یک دختر بیش نداشت ، از دختر عم خود مَلک ناصرالدین محمد مادینی .."  در مورد اینکه  او  فرزند  پسر نداشته ، چنین حکایتی روایت شده است  :  "  یکی از مقربان او [ معزالدین]  روزی برایش گفته بود که ، این سلطنت بزرگ تو ، اگر فرزندی [پسری]  داشتی  وارث  این مملکت میشد . سلطان  جواب داده بود ، دیگر سلاطین را یک فرزند و یا دو فرزند باشد ، مرا چندین هزار فرزند است ، یعنی  بندگان ترک ، که مملکت من میراث ایشان خواهد بود . بعد از من خطبه  ممالک به اسم من  نگاه خواهند داشت... "    (طبقات ، صفحات 410 و 411 ) با آنکه اسم زوجه شهاب الدین و سال ازدواج آنها نا معلوم است ، اما در صحت این  وصلت شک و شبهه ئی وجود ندارد .  مورد سوم . ازدواج  شهاب الدین غوری با دختر راجه آچه ( اوچه ) است . طبقات آنرا مفصل نمی آورد . فقط  از مشرف شدنش به اسلام و بعد در عقد معزالدین محمد آمدنش تذکار میدهد .  لاکن جریان  این موضوع را مولف "غوریان" به  نقل از تاریخ فرشته با تفصیل  روایت کرده که  اختصار آن ازین قرار است  :  " معزالدین محمد بعد سرکوبی قرامطه و فتح ملتان  به ( اوچه ) رفت . راجه آچه در قلعه متحصن شد .چون شهاب الدین دانست که از طریق جنگ  مغلوب نمودن راجه دشوار است ، کسی را  پیش زن  راجه  که  بر شوهرش حاکم  بود فرستاد و پیام داد که  اگر به  سعی  و کوشش تو قلعه به  نفع من فتح شود ، تو را عقد میکنم . چون  زن راجه خوب میدانست که شوهرش مغلوب خواهد شد ، جواب فرستاد که  من را  لیاقت نمانده  اما ، دختری دارم در کمال حسن و لطافت . اگر ملک [شهاب الدین ] قبول کند  در حباله نکاح در آورد . لیکن بعد از گرفتن شهر در اسباب و اموال خاصه من طمع  نه نماید ، راجه  را  دفع میکنم . شهاب الدین قبول کرد . خانم راجه  در همان چند روز شوهر خود را هلاک کرد  و شهر را تسلیم نمود . سلطان به وعده  وفا  کرد و دختر راجه آچه را مسلمان و نکاح کرد و هردو [مادر و دختر ] را به غزنین فرستاد  تا  آداب روزه  و نماز یاد گیرند. اما  برای شان اعتماد  نکرد  تا در غزنین بمردند . "  (صفحات 214 و 215 ) به عقد در آوردن دختر راجه آچه را میتوان سومین بار ازدواج معزالدین بشمار آورد .  در کتب تاریخی مورد دیگری نیز موجود است  که سلطان غیاث الدین محمد سام  به تزویج  برادرش با بیوه تکش خوارزمشاه (وصلت سیاسی ) که بدون شک برنامه ای در سر داشته ، بی میل نبوده است .  جریان موضوع  چنین  بوده است :  " محمد خوارزمشاه نامه عنوانی سلطان غیاث الدین فرستاده  و در آن  پیشنهاد  کرده بود  که : اگر رای اعلی صواب بیند ، مادر مرا  سلطان غازی  معزالدنیا  والدین  در حباله  خود آورد و بنده را فرزند خواند ، ... بنده  تمام عراق  و ماوراالنهر از دست مخالفان  مستخلص کند . چون آن رسالت ادا کردند ، سلطان معزالدین را  آن اتصال موافق  نیفتاد  و مکاوحت ظاهر شد."  (صفحه 360 ) .  اگر این  وصلت  صورت میگرفت ، چهارمین  تزویج  سلطان شهاب  الدین محمد بشمار میرفت . اینکه  اسم  یگانه صبیه اش چه  بوده و با چه کسی ازداوج نموده ، تقریبآ  درهمه منابع  وکتب تاریخی نا معلوم است.

 

مختصری از زندگینامه نظامی - سیاسی سلطان شهاب الدین:

زندگی سیاسی – نظامی شهاب الدین که با بقدرت رسیدن برادرش سلطان غیاث الدین به سلطنت غور آغاز میگردد ، نسبت به هر امیر و سلطان دیگر غور ، روشن ، مستند ،  و تقریبآ  یکسره  با  دست آوردهای معین همراه بوده است .  تحریر همه فعالیتهای نظامی سلطان شهاب الدین درین مقالت نه تنها مقدور نیست ، بلکه  باید با عناوین جداگانه  به  بررسی گرفته شوند . اما با ذکر مختصر تعدادی  ازین سوقیات و نتایج حاصله آنها ، به بحث ادامه داده میشود.

قبل برهمه باید نگاشته شود که همه لشکرکشیهای معزالدین محمد نه تنها موفقانه نبوده ، بلکه مواردی نیز وجود داشته که باتحمل تلفات ،ازدست دادن  نیروها  و زخمی شدن خودش نیزمنجر گردیده است .

شهاب الدین محمد بعد ازکسب مقام سپهسالاری کل قوای نظامی سلطنت غور ، در قدم نخست به ترتیب و تنظیم صفوف نظامی ارتش  پرداخته ، با ایجاد  شعبات مهم :  پیاده ، سواره ، توپچی ، لوژستیک ... وغیره ، شخصیتهای معتمد خود که اکثریت آنها را بندگانش تشکیل میدادند ، در رأس صفوف قطعات مختلفه نظامی جابجا نمود تا در سوقیات نظامی دسپلین خاص و بخصوص روحیه وفاداری به سلطنت غور و شخص او را جدآ رعایت نمایند . لشکرکشیها ی او در سه مرحله (دوران سپهسالاری ، نائب الحکومگی و سلطنت ) و بر مبنای استقامت ها با مرکزیت فیروزکوه پایتخت غور ، به تحریر گرفته میشود. در یک و نیم  دهه اول سلطنت غور ، شخص سلطان  غیاث الدین  در اکثریت کامل  سوقیات نظامی حضور داشت ، اما نقش برادرش معزالدین بعنوان قوماندان کل قوا  برجسته بوده است. هدف لشکرکشیها در جغرافیائی افغانستان کنونی و نواحی شمالی و غربی آن ، بیشتر جنبه توحید سرزمینهای خراسان زمین  که  مردمان آنها  وجوهات  مشترک  تباری ، زبانی  ، دینی عقیدتی  وتاریخی  داشتند ، بوده است . یا بعبارت دیگر توحید جغرافیائی سنتی عهد  دوسلسله خراسانی ماقبل سلطنت غور ، یعنی سامانیها و غزنویها . سوقیات جانب شرق که سنگینترین ، پُر مصرفترین ، و درعین  وقت ازهر نگاه پُر درآمدترین سوقیات بشمار میرفته ، بیشترهدف  اقتصادی و دینی داشته  که  در نتیجه این سوقیات  ، اراضی وسیعی از نیم قاره هند تصرف ، ثروت های افسانوی غیر قابل تصور حاصل و مردمان زیادی هم به  دین اسلام  که این  پروسه در عهد سلاطین غزنوی بخصوص سلطان محمود آغاز و در سالهای ضعف آن خانواده ترکش ازطرف تازه مسلمان شده ها رو به افزایش گذاشته بود ، مشرف ساخته شدند .

لشکر کشیها از مرکزیت  قلعه فیرورکوه بجانب شمال الی آمو دریا  و حتی  بعضی  نواحی در ماورای آمو تا علاقه های وخش ،صغانیان  و خرخیز، در منابع متعدد تاریخ بازتاب وسیع دارد .درمورد توحید  مناطقی در شمال فیروزکوه ، بروایت استاد سرهنگ  : "... غرجستان ، تالقان ، گرزیوان و ... تابع قلمرو فیروزکوه گردانیده شد . " ( ص 119 ، تاریخ افغانستان از لشکرکشیهای ...) در جلد پنجم دایرة المعارف  آریانا  آمده  که  : "  تحت قواندانی معزالدین محمد  بلاد شمالی  مانند ، ... تالقان ، اندخوی ، میمنه ، فاریاب ، پنجده ، مرو ، دزق و خلم فتح گردید. " ( صفحه 176 ) قابل ذکر است که بلخ نه تنها  درین  نوبت تصرف نشده  بود ، بلکه  تا  قبل ازتصرف غزنی (569-ق) جدا از سلطنت غور بشمار میرفت . بعد از فتح مجدد غزنی ،  به هدایت  سلطان غیاث الدین  و تحت قوماندانی معزالدین  به بلخ لشکر اعزام میشود که در نتیجه علاوالدین قماچ بلخی ، که  آندیار را کنترول میکرد کشته و بلخ بدست نظامیان غور فتح میگردد .  مولف طبقات ناصری هم با برشمردن اسمای محلاتیکه در فوق تحریر شده ، با ذکر :   "  و اطراف ممالک خراسان که به هرات تعلق داشت ... در تصرف بندگان او در آمد و خطبه و سکه بنام غیاث الدین مزین گشت ... " ( صفحه 358)  در مورد مناطقیکه  در شمال آمو دریا بتصرف سلطنت غور آمده بود ، و.و . بارتولد  مینویسد که : " غوریها برخی از سرزمینهای شمال آمو دریا(جیحون) مانند وخش و صغانیان را ضمیمه متصرفات خویش ساختند. "(ص710) درمورد لشکر کشی علیه خوارزمشاهیان که در ساحات شمالی دولت غور مزاحمت ایجاد میکردند، سلطان  غیاث الدین به سپهسالار غور شهاب الدین  وظیفه داد  تا با قوای تحت امرش ،  بعلاوه  لشکریان بامیان و لشکر سیستان بخاطر سرکوب غایله در مناطق شمال سوقیات نماید. این نیروها در محل رود بار مرو ، بر لشکر خوارزمشاه حمله نموده آنها را با شکست جبران ناپذیر مواجه و نظامیان موجود او  را  تقریبآ  تار ومار نموده ، فراری دادند . درجریان همین سفربری بود که مرو شاهیجان و ایالت سرخس را نیز تصرف نمودند . (افغانستان در دایرة المعارف تاجک ، صفحه 177 ).

اما آوانیکه شهاب الدین و لشکریانش گرگانج را در محاصره کشیده ، و هنوز آنرا کاملآ  فتح نکرده بودند که سلطان  محمد خوارزمشاه  تجدید  قوا نموده ، با  یک لشکر بزرگ  بالای نظامیان غور حمله  مینماید. لشکر سلطنت غور در برابر این تهاجم گسترده تاب مقاومت نیاورده ، شهاب الدین غوری که  تا این زمان  مزه تلخ شکست را کمتر چشیده بود ، درین  محاربه  شکست خورد  و مجبورآ  دست  به عقب  نشینی  و فرار زد. موصوف با لشکریانش در اندخوی بمحاصره در آمد و به نوشته بارتولد  "  اگر همکاری شخص مصلحی به اسم عثمان سمرقندی  نبود "( ص 734  )  ، شهاب الدین سام اسیر دشمن اش میگردید.

 (جریان  این جنگ  درکتب تاریخ . چون  : طبقات ناصری ، فرشته ، روضته الصفا ،  ترکستان نامه   ، مطالعه تاریخ افغانستان از نگاه عسکری ، غوریان ، تاریخ  دولت مستقل غوریان ،  بررسی اوضاع سیاسی نظامی غور ، ومنابع متعدد  دیگر مفصل آمده  که  تکرار آن اینجا ضرور نیست .)
     لشکر کشیها از فیروز کوه  بطرف غرب ، که  امروزه  میشود از ولایات بادغیس ، هرات ، فراه  و نیمروز در جغرافیای افغانستان کنونی  و همچنان ،  بخشهای متعددی از کشور کنونی  ایران  اسم برد.  بارتولد مینگارد که : غوریها متصرفات خویشرا تنها به سوی مشرق بسط ندادند ، بلکه در سال 571 قمری شهر هرات را مسخر ساختند و پس از آن در خراسان نیز رقیب  خوارزمشاهیان  شدند و مسلمآ  تا حدودی در برابر ایشان  برتری های داشتند " (صفحه  710 ، ترکستان نامه ).

درین استقامت شهاب الدین بفکر فتح نیشاپور گردید وبعد از مواصلت به نیشاپور، قلعه نظامی آنشهر را به محاصره طولانی کشاند و سرانجام موفق به فتح آن گردید واداره آنرا به ملک ضیاالدین محمد پسر عم خود که در عین وقت  داماد سلطان غیاث الدین نیز بود ، سپرد . فتح مناطق  متعدد دیگر که در این استقامت جز سلطنت غور گردید ، میتوان ( سرخس ، فارس ،  نسآ ، طوس ، مرو ... ومحلات دیگری را نیز اسم برد )

از فیروزکوه  به استقامت شرق و جنوب که  بیشترین سوقیات را دربر میگیرد، و از نگاه  توسعه خاکهای سلطنت غور بزرگترین ، و از جهت اقتصادی  پُر درآمد ترین  لشکرکشیها  بشمار میرود ، که  ازغزنی و زابل و کابل و گردیز شروع ، و تا  قلب نیم قاره هند ادامه  پیدا نمود . همه لشکر کشیهای این استقامت بعد از فتح غزنی (569 – ق ) که شهاب الدین بدستور برادرش سلطان غیاث الدین ، بحیث نائب الحکومه آنجا تعین گردید ، بقوماندانی او ، و در سالهای بعدی  بواسطه سپهسالاران  و افسران او عملی گردید.

همینجا  باید نگاشته شود غزنه  که در سالهای اخیر سلطنت علاوالدین حسین و پسرش سلطان سیف الدین محمد توسط غزها تصرف گردیده بود ، در سال ( 569 – ق ) مجددآ  تصرف و جز سلطنت غور گردید . بعداز فتح غزنی ، سلطان غیاث الدین محمد سام ، برادرش سپهسالار معزالدین را بحیث نائب الحکومه آنجا بر گزید.  منهاج السراج وعده ئی دیگری از مورخان ، همین 569 قمری را سال آغاز سلطنت شهاب الدین معرفی داشته اند که صحت نیست . اوسلطان نه ، بلکه نائب الحکومه تعین شده است .  کا ربرد  کلمه ای  " سلطان " بین سالهای ( 558 – 599 –قمری ) در داخل  خانواده  سلطنتی  بمفهوم عضو خاندان سلطنت بوده ، نه مقام رسمی . همانطوریکه  امیران شنسبی بامیان  سلطان نبوده اند ، معزالدین محمد  هم  تا سال وفات سلطان غیاث الدین نائب الحکومه غزنی بوده ، نه سلطان . دلیل آن هم اینکه  درینمدت، خطبه و سکه درجغرافیای  سلطنت غور تنها و تنها بنام سلطان غیاث الدین بوده است . برادرش شهاب الدین بعنوان سپهسالار کل سلطنت غور ، همیشه بدستور او سوقیات مینموده ودر ختم لشکرکشی گذارش کارش را به سلطان تقدیم و ، همه غنایم را به فیروزکوه میفرستاده ... و موضوعات بیشتر از آن . اینهمه نشاندهنده  آنست که  اوسپهسالار، قوماندان عمومی ارتش و نائب الحکومه بوده است . طوریکه گفته اند " در یک اقلیم دو سلطان نگنجد "  اگر ، نائب الحکومگی او  در غزنی سلطنت  محاسبه گردد ، پس  یک اقلیم  و دو سلطان نه ، بلکه  سه سلطان و سه سلطنت بوده است .  تخارستان  با مرکزیت بامیان ، ولایات  شرقی  الی  هندوستان  با مرکزیت غزنی ، و چند  ولایت در شمال غرب و غرب  ولایت غور با مرکزیت فیروزکوه ، سلطنت سوم  . اگر به فرض چنین بوده  باشد ، پس  امپراتوری ایکه  خلافت بغداد  آنرا برسمیت شناخته  و سفیرش را به  آندربار اعزام  نموده بود ، در کجا موقعیت داشته است ؟ باید نوشت که  سلطنت غور بین سالهای ( 558 تا 599 – ق ) فقط  یک  پایتخت داشته ، یعنی قلعه فیروزکوه ، و یک سلطان ، یعنی غیاث الدین محمد سام شنسبی . نه چیزی بیشتر و نه هم کمتر.

 

ادامه  بحث لشکرکشیها جانب شرق و جنوبشرق:

میرغلام محمد غبار در مورد لشکر کشیها جانب شرق و جنوب مینویسد که : در سال 1178 – م ملتان ، در سال 1179 – م پشاور ، در سال 1181 – م لاهور فتح گردید و ملک شاه ،  پسر خسرو ملک آخرین پادشاه غزنوی  گروگان  گرفته شد. در سال 1186 – م پنجاب  فتح شد. گرچه شهاب الدین د رجنگ  سال 1178 – م  در منطقه گجرات از بیهیم دیورائی شکست سختی خورد ... و در جنگ سال 1189 – م که در نزدیک دهلی بوقوع پیوست ، نیز یک شکست دیگر از طرف پتهو رائی راجستان و گاندی رائی دهلی که در حدود دو صد هزار سپاهی و سه هزار فیل حاضر داشتند ، بر سلطان غور تحمیل گردید.... اما در سال 1191 – م   طی  یک جنگ بزرگ دیگر ، که  شهاب الدین یکصد و بیست هزار سوار حاضر کرده بود ، پتهورای و گاندی رائی دهلی را که سه صدهزار عسکر آماده جنگ و مبارزه  داشتند ، شکست سخت داد. اجمیر ، سوالک ، هانسی و سر سیتی را مکمل فتح نمود. در سال 1192 – م تا نزدیک اگره سوقیات نمود. قطب الدین ایبک  والی غور  بعد ها  دهلی را فتح کرد  و پایتخت قرار داد. همچنین  او قنوج ، نهرواله ، بداوق و غیره رابگرفت . ( صفحات 132 و 133  ، افغانستان در مسیرتاریخ)

سلطان غیاث الدین و شهاب الدین محمد سام در مدت  چهار ونیم  دهه  سلطنت خود ، بخصوص جانب شرق و جنوب ، نه  تنها  عظمت از دست رفته  عهد سلطنت  غزنویان  درجنوب  و شرق را  احیا  کردند ، بلکه  محلات بیشتری تا  شهر دهلی  قلب  هندوستان  را مفتوح ، دین اسلام  را منتشر و زبان  فارسی را  درآن سرزمین رونق بیشتربخشیدند . در ارتباط با فتوحات سلطنت غور در کل ، وجانب  شرق  و جنوب طور خاص ، مورخان و مولفان متعددی در آثارشان  مطالب زیادی آورده اند.

جواهر لعل نهرو  مورخ و سیاستمدار مشهورهند در کتاب مشهورش " نگاهی به تاریخ جهان " در مورد حملات شهاب الدین غوری  برنیم قاره هند ، شکست و پیروزیهای او مینگارد که : در اواخر قرن دوازدهم بود  که  یک موج  مهاجمین  تازه  از شمال غربی  بسوی هند  سرا  زیر گشت... در راس  آنها کسیکه  به امپراتوری غزنویان  پایان داده  بود  قرار داشت . این مرد ، شهاب الدین غوری  نامیده میشود. غور محله کوچکی  در افغانستان بود. به  لاهور حمله برد  و آنجا را متصرف گردید  و بعد از آنجا  بسوی دهلی پیش راند. پادشاه دهلی در آنوقت پیریتوی راج چوهان بود و در تحت رهبری او عده ئی از امرای شمالی هند به جنگ و مقاومت در مقابل مهاجمان  پرداختند و آنها را بشدت  شکست دادند. اما  ، این شکست  فقط  مدت کوتاهی دوام داشت ، و در سال بعد  شهاب الدین غوری با نیروی عظیم به هند باز گشت و این بار پریتوی راج را شکست داد و بکشت . (صفحه 414)

هنوز سلطان غیاث الدین غوری در قید  حیات بود  که جغرافیای سلطنت غور از هند تا عراق  و ازچین و ماچین  وجیحون تا  دریای هرمز توسعه یافت و بعنوان  یک امپراتوری بزرگ در خراسان و مشرق زمین تحت لوای واحد با مرکزیت فیروزکوه تشکیل و از طرف خلافت بغداد و شخص خلیفه ناصرالدین برسمیت شناخته شد ، و بین امپراتوری غور و خلافت بغداد  سفرا  تبادله گردید.

به سلطنت رسیدن شهاب الدین (599 – ق):

بعد از وفات  سلطان غیاث الدین غوری ( روز چهار شنبه ، 27 جمادی الاول سال  599 هجری قمری )  نائب الحکومه  شهاب الدین  محمد سام  که  در حوالی  طوس  و سرخس  خراسان ،  مصروف  سرکوب شورشهای ضد دولتی بود ، با  اطلاع از مرگ برادر ، به غور بر گشت و بجای سلطان غیاث الدین محمد سام ، امپراتور غور شد . متاسفانه  او اشتباه  بزرگی  را  مرتکب  گردید ، و آن  اینکه ، بجای  فیروزکوه پایتخت  امپراتوری  برادر  وسلطنت عمو ها  و پدرش  که حیثیت سمبول عظمت  سلطنت غور را داشت ، ازشهرغزنه  مرکز نائب الحکومگی خود  بعنوان پایتخت امپراتوری بزرگ غور استفاده  نمود  که این کار او نه تنها  اهمیت داخلی ، بلکه  وجاهت  بین المللی  امپراتوری غور را  که  بدون شک ،  شمشیر زدنها و عرق ریزیهای شخص او در تاسیس آن  نقش برازنده  داشت ، زیر سوال برد . او  فیروزکوه  پایتخت غور را که باید خودش در آن جلوس میکرد، ویا اینکه  به یگانه پسر برادرش سلطان  غیاث الدین محمد سام ، به اسم  غیاث الدین محمود  بسپارد ، برعکس  به  داماد  او ملک ضیا الدین که  پسر عم آنها نیز بود ، سپرد و شخصآ عازم غزنه گردید.

سلطان  شهاب الدین  بعد از رسیدن  به سلطنت غور ،  دست  به  هیچ نوع  لشکر کشی تهاجمی  که هدفش تصرف  کدام محل و منطقه جدید باشد ، نزد . اکثریت ، حتی تمام  سوقیات نظامی که در دوران سلطنت او بین سالهای ( 599 تا 602 ) هجری قمری صورت گرفت ، یکسره بخاطر سرکوب  شورشهای ضد دولتی  در جغرافیای امپراتوری غور بوده است . از دو لشکر کشی مهم  این دوره که نه  تنها برای سلطان شهاب الدین ، بلکه  برای سرنوشت آینده  امپراتوری غور نیز حیاتی بود ، با  اختصار یاد آوری میگردد . سلطان شهاب الدین در سال (601 – ق ) بخاطر سرکوب  بغاوت و شورشگریهای  خوارزمشاه  در شمال سلطنت غور ، سوقیات  بزرگ  نظامی  را  سازماندهی  و با  تمام قوت  مصروف  پیکار  سرکوبگرانه  شورش خوارزمشاه  که علیه فیروزکوه براه انداخته بودند ، بود و هنوز کارها به اتمام نرسیده  و دست آورد معینی نصیبش نگردیده  بود که  مردمان طایفه مشهور کوهکران    ( کهوکران ) کوه جود  واقع  در شمال پنجاب که  بین آنها  آوازه شده بود  گویا  سلطان شهاب الدین در جنگ خوارزم  کشته شده است ، دست به شورش زدند . سلطان شهاب الدین که  حساسیت  موضوع  را خوب میدانست ، بخاطر جلوگیری از وخامت  بیشتر اوضاع آنجا ، از جنگ با خوارزمشاه  منصرف و بخاطر لشکرکشی جانب هندوستان آمادگی گرفته ، عازم آنجا گردید . از آنجائیکه  این سفر جنگی ، نه  تنها  آخرین  کارنامه  نظامی شهاب الدین ، بلکه  لشکرکشی پسین  ماه های  زندگی اش  نیز بوده ، چگونگی وقوع ، جریان  و نتیجه نا میمونش کوتاه  نگاشته میشود .

کوهکرانها  اقوامی بودند که موطن آنها از شمال لاهور تا سواحل شرقی دریای نیلاب یا اباسین و تا سلسله کوههای سوالک را احتوا میکرد . طایفه  کوهکران مردم  نهایت جنگجو ، و اکثریت مطلق  آنها  پیرو دین کهن خود بودند . بعدازنشر وپخش خبر نادرست مبنی بر مرگ شهاب الدین ، کوهکرانها شورش و پیشوای آنها به اسم " سَرکه " و یا هم " سرکا " اعلام پادشاهی  مینماید .  سلطان شهاب الدین با اطلاع از موضوع ، سفربری خوارزم  را نیمه  تمام گذاشته ، بخاطر سرکوب یاغیان ، خاموش کردن شورش  و جلوگیری از انتشار آن بر سایر نقاط نیم قاره هند ، پلان لشکر کشی جانب پنجاب را طرح و در زمستان سال ( 601) به آنطرف حرکت مینماید . بعد از مواصلت  به محلات شورش ، در نتیجه  محاربات  خونین ، یاغیان کوهکر را منقاد و  به اطاعت  از امپراتوری غور وادار میسازد .  بنوشته  مورخ  استرآبادی  :  بعد  از سرکوبی کامل شورش ، یک عالم جید دین  را نزد رئیس طایفه کوهکران میفرستد تا با تشریح احکام دین اسلام ، از او بخواهد با قومش به  دین اسلام مشرف شود . پیشوای  طایفه کهکر دین اسلام را پذیرفته  و از پیروانش  نیزمیخواهد تا دین اسلام را قبول کنند . (صفحه 59 ، جلد اول ، تاریخ فرشته)    بعداز سرکوب شورشیان طایفه کوهکران  و مشرف شدن عده ئی زیادی از آنها  به دین اسلام ، امپراتور غور عزم  برگشت نموده ، شانزدهم ماه رجب المرجب سال 602 قمری، هند را بمقصد  غزنی ترک میگوید . دوم ماه شعبان  به ساحل نیلاب میرسد . در محلی به اسم " دمیک " با سپاه  فاتح اش  بیخبر از توطئه  دشمن ، اتراق مینماید . تعداد بیست نفر از مردمان طایفه کوهکر که اقارب شان در جنگها بدست لشکریان سلطان شهاب الدین کشته شده بودند ، با هم  تعهد  نمودند  تا سلطان شهاب الدین  را بقتل برسانند . طبق  برنامه ای مطروحه  ، شب سوم شعبان 602 قمری بر خمیهء  اقامتگاه سلطان حمله نموده ، او را با ضربات کارد به شهادت رساندند . همه مولفان و محققان  در مورد چگونگی  وقوع حادثه ، محل آن ، سال و ماه شهادت  سلطان  شهاب الدین نظر واحد دارند . در اندک منابع  روز وماه وقوع  حادثه  کمتر با اختلاف قید گردیده است . . مولف تاریخ دولت مستقل غوریان  به  نقل از صفحه 359  تاریخ ایران  تالیف حبیب الله  شاملوئی نگاشته که  : بعد از سرکوب نمودن قیام شورشیان کوکران و قبایل کوه جود ، در راه بازگشت بطرف غزنه ، بدست فدائی ملا حده (مربوط فرقه اسماعیله ) در منزل دمیک واقع در  ضلع جیهلم کنونی پنجاب ، روز چهارم  رجب سال 602 هجری قمری به قتل رسید. ( صفحه 111 ) چهارم رجب  که یک ماه  قبل از وقوع  دقیق حادثه یعنی سوم شعبان است ، دقیق نیست . سلطان  بعد ختم غایله ، بتاریخ  شانزدهم  رجب پنجاب هند را بقصد غزنی ترک میکند . موضوع دوم  شعریکه در ارتباط با شهادت او سروده شده و در  صفحه 404 طبقات ناصری موجود است ، نیز عدم صحت بودن چهارم رجب را تائید میکند ، و آن قطعه چنین است:

شــــــهادت مَلک بحر وبر معزالدین                کز ابتدائی جهان، شه چو او نیامد یک

سیوم زغره شعبان بسال ششصدو دو                فتاد در رهِ غزنین  بمنزل دمیک   

با  استناد به این شعر ، طبقات ناصری ... و دهها اثر دیکر ، همان سوم شعبان دقیق است.

بعداز کشته شدن سلطان شهاب الدین غوری ، جنازه اش غرض تکفین و تدفین جانب غزنی انتقال میگردد. عتیق الله پژواک  چگونگی جریان انتقال  میت سلطان شهاب الدین غوری به غزنی را دراثرش  نسبت  به سایر نویسندگان ( البته بدون ارائه ماخذ ) مشرح روایت کرده که قسمتی از آن اینجا آورده میشود :  جنازه سلطان را وزیرش خواجه موید المُلک بن محمد سجستانی برداشته و با قشون سلطنتی متوجه غزنی میشود . و بتاریخ 22 ماه شعبان  جسد سلطان را به غزنه آوردند و در حضیره ایکه  برای دختر خود ساخته بود ، بخاک سپردند . (صفحه 231)

به این ترتیب ، سلطان شهاب الدین محمد سام بن بهاوالدین سام که در سال (539) هجری قمری در ولایت سنگهء غور دیده  بجان گشوده بود ، بعد از سپری نمودن حدود  ده سال زندان ، دوازده  سال سپهسالاری ، سی سال نائب الحکومگی و چهار سال سلطنت ، شب سوم شعبان 602 قمری بعمر62 سالگی بحق رسید.   یازدهم ماه جوزا 1393 خورشیدی ، اول ماه جون 2014 میلادی که مطابق است با سوم شعبان 1435  هجری قمری ، بر حسب محاسبه  تقویم قمری ، مصادف میشود  با  آغاز هشت صدو سی وچهارمین  سال شهادت سلطان شهاب الدین غوری .(13 روز قبل از امروز چهاردهم جون)

چون سلطان شهاب الدین فرزند پسر نداشت ، بعد از مرگش برادر زاده  او غیاث الدین محمود پسر سلطان غیاث الدین ابوالفتح  محمد سام  که  در دوران سلطنت عمش شهاب الدین ، والی فراه ، بلاد بست و اسفزار بود ، جانب غور آمد و در فیروزکوه  پایتخت پدر وجدش به سلطنت جلوس کرد . با تاسف که بعد از مرگ سلاطین نامدار غور، غیاث الدین  و شهاب الدین ، آفتاب اقبال زمامداران آل شنسب رو  به  غروب مینهد.

 

دوکتور محمد عابد  حیدری

اوسلو ( ثور 1393 - خورشیدی ،  می 2014 – میلادی )

 

 

----------------------------------------------------------------         

 (*) به پیشنهاد وزارت اطلاعات و فرهنگ ، درجلسه (21/اپریل 2014) شورای وزیران ج،ا، افغانستان  مبنی بر تغیر اسم مرکز ولایت غور ، فیصله بعمل آمد  تا  وزارتهای عدلیه و فرهنگ  اسم مرکز غور از چغچران به "فیروزکوه " را که پایتخت تاریخی سلطنت غور بوده ، از مجاری قانونی طی مراحل نموده ، موضوع به همه ارگانهای دولتی اخبار ، و در جریده رسمی وزارت عدلیه نشر گردد.

 

منابع و مآخذ :

منابع ایکه درتحریر مقالت  مورد استفاده قرار گرفته ، اسم اثر و صفحه آن درمتن مقاله آورده شده است . در زیراسم کتب و مولفان آنها معرفی میگردد :   

 

1 -  اتلس قریه های افغانستان ، اداره مرکزی احصائیه .

2- افغانستان در مسیر تاریخ ، جلد اول ، میرغلام محمد غبار .

3- افغانستان در دایرة المعارف تاجک ، پوهنتون کابل .

4-  " آل شنسب " مقاله ، استاد پروفیسور میرحسین شاه خان .

5- بررسی اوضاع سیاسی – نظامی غوریها ، دوکتور محمد عابد حیدری .

6- تقویم البلدان ، ابوالفدا عماد الدین اسماعیل .

7- ترکستان نامه ، جلد دوم ، و . و . بارتولد .

8- تاریخ مختصر افغانستان ، پوهاند عبدالحی حبیبی .

9- تاریخ فرشته ، محمد قاسم هندو شاه استرآبادی .

10- تاریخ دولت مستقل غوریان ، شاه محمود محمود .

11- تاریخ افغانستان ازلشکرکشیهای اعراب تا ترکتازی سلجوقیان ، دوکتورپاینده محمد سرهنگ  .   

12- حدود العالم من المشرق الی المغرب ، مولف نامعلوم ، ترجمه استاد میرحسین شاه خان .

 13- دایرة المعارف آریانا ، جلد پنجم ، انجمن تاریخ افغانستان .

14- طبقات ناصری ، جلد اول ، قاضی منهاج السراج جوزجانی .

15- غوریان ، عتیق الله پژواک .

16- مسالک والممالک ، ابواسحاق ابراهیم اصطخری .

17- مطالعه تاریخ افغانستان از نگاه عسکری ، جلد اول ، علی احمد جلالی . 

18- نگاهی بتاریخ جهان ، جلد دوم ،  جواهر لعل نهرو .  







به دیگران بفرستید


دیدگاه ها در بارۀ این نوشته

ببرک06.01.2017 - 15:00

  تشکر از زحماتیکه جناب کشیده اند و از سلاطین خراسان یاد کرده است

عبدالمطلب فرخاری11.07.2016 - 05:59

  سخن درموردایشان دقیق وبجا است.
نام

دیدگاه

جای حرف دارید.

شمارۀ زیر را درج کنید
   



دانشیار دوکتور محمد عابد حیدری