تکفیرگرایان و توهم حقیقت مطلق از اسلام

۱۹ جدی (دی) ۱۳۹۵

یکی از بزرگترین مصایب و مشکلات امروز مسلمانان در پیوند به عناصر و گروه های افراطی و تکفیرگرا این است که عناصر و گروه های ستیزه جو و تکفیری، درک و فهم حقیقت اسلام را بصورت مطلق در انحصار خود می دانند. آن ها  هر گونه فهم و قرائت دیگر و متفاوت از برداشت و دیدگاه خود را، گمراهی و باطل  تلقی می کنند. و برای محو باطل به زعم خود شمشیر جهاد از نیام می کشند و جوی خون جاری می سازند.

آن ها، چگونه به درک این حقیقت مطلق و گمراهی مطلق می رسند و چگونه فهم و قرائت خود را از اسلام، حقیقت مطلق  و فهم دیگران را گمراهی مطلق می پندارند؟

 یکی از نکاتِ بسیار مهمی که درک و برداشت آن ها را در مورد حقیقت مطلق متناقض با حقیقت می نمایاند، تعدد مدعیان و یافتگان حقیقت مطلق است. تقابل و نزاع خونین درونی میان آن ها، تناقض و تردید حقیقت مطلقِ مورد ادعای آن ها را، بیشتر و علنی تر می سازد. وقتی این گروه های متعدد و مختلف جهادگرِ مدعی درک حقیقت اسلام، به یکسانی حقیقت مورد فهم و قرائت خود نمی رسند، نشان از فهم و قرائت ناصحیح آن ها دارد و نشان از این حقیقت که نفرت پراگنی و تکفیرگرایی، خود نوعی از گمراهی است.

شاید حکایت شُبان(چوپان) و حضرت موسی(ع) در مثنوی مولوی نکات و پیامی را در  پیوند به معضل و مصیبت جریانات امروز تکفرگرایی و افراطیت تکفیری و تفسیقی داشته باشد که از آن بتوان آموخت و عبرت گرفت.

دید موسی یک  شُبانی  را   به راه

کو همی گفت: "ای خدا! و ای اله!

تو  کجایی  تا  شوم    من  چاکَرَت

چارُقَت  دوزم،  کنم   شانه   سَرَت

جامه ات شویم، شپش هایت کُشم

شیر  پیشت  آورم،   ای  محتشم!

دستکت    بوسم،    بمالم   پایَکت

وقت  خواب   آید،   بروبم   جایَکت

ای  فدای  تو  همه    بزهای   من

ای به  یادت هی هی  و هیهای من

هنوز خطاب چوپان و گفته های او با زبان و تصویر خودش با خدا پایان نیافته بود که حضرت موسی مانع گفتارش شد و سرزنش کنان برایش گفت:

این چه ژاژ است؟ این چه کفر است و فُشار؟

پنبه  یی    ندر   دهان    خود   فَشار

گندِ  کفر   تو،   جهان   را   گَنده  کرد

کفر  تو    دیبایِ   دین   را   ژنده   کرد

...................................

.....................................

و چوپان که از خطابِ عتاب آلود موسی کلیم الله(ص) مضطر و مضطرب گشته بود:

گفت : "ای  موسی! دهانم  دوختی

از  پشیمانی   تو  جانم   سوختی"

جامه  را   بدرید  و   آهی   کرد  تَفت

سر  نهاد    اندر    بیابان    و   برفت

و آنگاه که چوپان سر به زیر نهاد و راه بیابان گرفت، عتاب پرروردگار متوجه پیامبرش موسی(ع) شد و فرمان بداد تا عذر چوپان بخواهد:

وحی  آمد  سوی  موسی  از  خدا:

"بندۀ  ما    را  ز   ما  کردی   جدا

تو   برای    وصل   کردن     آمدی

یا  برای    فصل   کردن     آمدی؟

...........................................

.............................................







به دیگران بفرستید


دیدگاه ها در بارۀ این نوشته
نام

دیدگاه

جای حرف دارید.

شمارۀ زیر را درج کنید
   



محمد اکرام اندیشمند