داستان سلطان صلاح الدین و ناتان دانا

۲۵ قوس (آذر) ۱۳۹۶

ترجمه فشرده: انجنیر عنایت اله حبیب ، هامبورگ
سلطان صلاح الدین كه در زمانه های بسیار قدیم در بیت المقدس حكمروایی داشت ، زمانی با مشكلات مالی گرفتار بود. خواست كه به شكل از اشكال  از یهود تاجری  ، كه بنام ناتان دانا وادیب  شهرت داشت پولی بگیرد،  سلطان  خواست تا ذكاوت اورا در عام مورد تمسخر قرار دهد و به آسان به سرمایه و داریی ناتان  دست یابد .
از اینرو اورابه دربار خوا ست و سوال  مشكل وجنجال آوری را كه كدام یك از ادیان ( عیسوی ، یهودی ، ویا اسلام ) حقیقت بوده و برتریت دارند از ناتان درمحضر عام نمود !
 داستان انگشتر و ناتان دانا  که به آلمان رینگ پارابل نامند اثر ابراهیم لسینگ داستان نویس معروف المانیست و فرزند شهر هامبورگ  كه در سال   م ۱۷۷۹ اولینبار به نمایش رسید .
این نمایشنامه تا حال در شهرهای بزرگ به نمایش میرسد،ناگفته نماندكه شاگردان لیسه نجات  سابق ( حالا امانی )كابل درامه های نویسندگان آلمانی را بزبان آلمانی درسال اخیر مكتب  زمان اخذ  بكلوریا  به نمایش میگذاشتند . ( تحت  نظر استادان آلمانی از قدیم تا حال در كابل درامه های آلمانی را تمثیل و نمایش میدهند ، كه یكی از خصوصیات عنعنوی لیسه نجات است كه بسیارقابل تمجید ومورد علاقه بینندگان صورت میگیرد.
شاگردان لیسه نجات كابل درامه ناتان دانارا در سالهای هفتاد م  نمایش دادند ،هدف بزرگ این اثر یادرامه  همانا  بردباری وتحمل است در مقابل ادیان جهان  یعنی  toleranz .
جواب ناتان  دانا شهروند یهود  به سلطان عرب که  داستان انگشتر ی است برای  سلطان قصه میكند وبه شكل درام چنین شروع میشود.
 ( سوال سلطان و جواب ناتان دانا ) :  ناتان  به سلطان گفت قبل ا از اینکه به جواب سلطان بپردلزم که کدام یک از ادیان شایسته  ونزد خداوند عزیز است ،  یک داستانی را به شما  حکایت میکنم. !
ناتان  شوع نمود : ... در قدیم ها مردی در شرق زندگی داشت ، كه در انگشت خود انگشتری داشت . این انگشتر نفیس  زیبا  وبا سنگ عقیق مزین بود ، كه مرغوب ود ل افروز بود .
یکی از عجایب  انگشتراینکه اگر  مالک ان با خلوص و ایمان كامل به معجزه  انگشتر میداشت  ، نزد خداوند عزیزومرتبه بلند داشته  و مردمان  شهر  با او ا خلاصمند وصاحب عزت ومنزلت  جاه در بین مردم میشد .
از همین سبب هیچگاه مرد سالخورده  ، انگشتر را از انگشتش دورنكرده به معجزه و خلاقیت انگشترخودایمان داشت ودر نزداش امن بوده و از انگشتر خود خوب حفظ مینمود . آرزو داشت تا ابدیت درخانه اش باشد ،وروزی  برسد كه انگشتر زیبا رابه یكی از سه فرزندان  خودبه میراث دهد
هر فرزندی كه انگشتر را باخود به ارث میبرد ٫ با معجزه ء كه در انگشتر نهفته بود میتواند ریاست ومنزلت را در فامیل  وبین مردم داشته باشد.و از مزایای معجزه انگشتر مستفید میشد.
 سوال صلاح الدین خوب بقیه ا ش چه ؟
ناتان    :  خوب یك انگشترممتاز با معجزه  ویک مرد سالخورده ، و سه فرزند  كه همه ایشانرا پدر یکسان و یك برابر دوست داشت و هیچ فرقی  در بین فرزندان خود نمیكرد .  مشکلی را برای پدر خلق نموده بود . البته گاه گاهی كه  با یكی از فرزندان  خود تنها میبود ، میگفت كه توصلاحیت و لیاقت انگشتر را داری وبه تو این امانت  به ارث میرسد . با قوت و خلاقیت انگشتر آقایی ریاست و منزلت  فامیل به تومیرسد .
البته این وعده ووعید پدر  تازمانی ممكن بود كه پیر مرد صحت وسلامت داشت ، تاا ینكه پدر به  پیری وكهولت  رسید ،  مریظی دامنگیر اش شد. پدر روز به روز ذلیل و ناتوان میگردید و از غم اینكه انگشتر را بكدام از یك پسر خود واگذار شود رنجوروغمگین بود ،و چه باید كرد !
بلاخره پدرپسران  تصمیم گرفت و به نزد  زرگرمشهورشهر رفت وزرگر را وظیفه داد تادو انگشتری اضافی دیگری هم  بسازد كه در مرغوبیت و لطافت و نوعیت هیچ كم و كاستی با انگشتر اصل نداشته باشد و درمصرف و سعی اش  زرگر كم و كاستی نكند.
 زرگرشهر با توانای وسلیقه خوبی که داشت ،  انگشتر های فرمایشی مرد سالخورده را ساخت  ساخت وبا انگشتر نمونه و اصل  به نزد مرد سالخورده آورد.انگشترها آنقدر ظریف ولطیف و عالی بودند كه مرد پیر  نتوانست انگشترهارا از هم فرق كند. و حتی با انگشنر اصل تفریق نمیشد .
 مرد ساخورده بسیارمسرور گردیده هركدام از پسران را به تنهایی و خلوت  نزد خود فرا خواند، و بعد از وصیت و نصیحت  و محبت  با فرزند هركدام ایشانرا انگشتری  درخفا عطا نمود وبه هریک از فرزند وانمودو  گوشزدنمود تا  این تحفه  را تا زمان حیات پدر افشاء نكندو بعد از مرگ پدربه انگشت خود داشته باشد. وهمان بود كه پدر ترك دنیا نمود .
صلاح الدین : من  میشنوم ، میشنوم  ، خلاص شو همراه داستان ات ......؟ آخر چه شد ؟
ناتان : من خلاص شدم  ،...بقیه اش واضح است كه چه میشه .....!
هنوز چهل  مرگ پدر به انجام نرسیده بود ،كه هركدام از پسران آمدند وادعا ی ریاست فامیل و اخذ جایداد ومیراث را داشتند. باهم به  مناقشه و دعواشدند ، هرکدام یک  انگشتری که از پدر به ارث گرفته و نشانی از پدر بود نشان دادن وخودرا وارث حقیقی میدانستند  ، بلاخره  برادران هیچ  به تفاهم و نتیجه نر سیدند و گپ به دعوا  و محکمه کشید  .
سلطان  صلاح الدین :    بلاخره ....؟
ناتان : فقط عقیده را گپ است  !
سلطان  :  عجب همین جواب سوال من است؟ .
ناتان : مرد سلخورده  قصدأ اینكاررا كرد وهرسه فرزند را دوست داشت و نخواست كه  انگشترها باهم  فرقی داشته باشند .
سلطان :انگشترها ..، همراه من شوخی نكن ، ادیانی كه من برایت گفتم ، قابل فرق ا  ند، حتی در لباس ، در خوراك ونو شابه. !
ناتان : اما ادیان هم  در اساس یكی اند،عقیده واعتماد را گپ است  ، همچنانكه توسلطان  به گفته های نیاكان ات عقیده داری من هم به گفته های اجدام و چیزهای كه از طفولیت ارث برایم رسیده عقیده واعتماد دارم  .
 ناتان ، چطور میتوان به گفته پدران ام كمتر عقیده داشته باشم ، از اینكه تو به آن عقیده داری ، ویا برخلاف آن ....
سلطان : به حاظرین  مجلس قسم كه این مرد یهود  ناتان راست میگوید !  مره خاموش ساختی !
ناتان : بر گردیم   به داستان انگشتر !
ناتان : قسمیكه گفتم ، پسران دعواكردند، هركدام قسم خوردند كه حقیقت را میگویند وراستی وصداقت  باایشان  بوده وانگشتر اصل میراث  ز پدررا باخود دارند .  
 بلاخره برادران  نزد قاضی شهر و محكمه رفتند ،و هركدام از پسران به نوبهء خوداظهارداشتند كه  فقط اوتنها وارث حقیقی  انگشتر نایاب پدر  بوده و هیچ شكی درینمورد نیست كه انگشتر حقیقی در نزد او است و پدر برایش گوشزد نموده تا از مزایای  و معجزه آن مستفید و حق اولیت و بر تریت براواست .
سلطان : خوب قاضی چه گفت ؟
ناتان : قاضی به پسران  گفت  چه فكر میكنید من فالبین  ام که باانگشترهایتان  نزد من آمده اید ؟ من نمیتوانم این  معمارا حل كنم و سحر بلد نیستم.! من قاضی شهر باید حمکم کنم . یااینكه معطل میكنید كه انگشتر دهان خودرا باز كند و سخن گویند ؟ بروید هرسه تان دروغ میگوید. شاید  انگشتر اصل  پدر مفقود شده باشد !
قاظی  مكث نمود و بعد علاوه نمود ،  اگر به عوض حكم من به نصیحت و مشوره من بشنوید، بهتر این است كه بروید  موظوع را ساده بگیرید.
درست است  قسمیکه  پدر هریك شمارادوست داشت و هر كدام تان انگشتری از پدر به ارث گرفته  اید و به مزیت آن به قسمی كه میگویید باید اعتقاد داشت .!
قاضی بعد از سخنرانی ونصایح زیاد به مدعیان  ( برادران )به چنین نتیجه میرسد !
شاید پدرشما برادران  نمیخواست كه در كاشانه  و منزل  اش صاحب انگشتر  یک فردی  باشد و آنهم بعد مرد  جبارو مطلق العنان . آرزوی پدرشما  نبود  كه دوتافرزند دیگر  برده ای یكی برادر  باشند!
داستان یا درامه بالا یك توضیح است درباره تحمل وبردهباری در مقابل مذاهب جهان که باید مردان جهان به مذاهب دیگر احترام داشته باشند.
  toleranzو هر كس میتواند به ضم خود نتیجه گیری كند !
 این سه حلقه انگشتر میتواند سه ادیان بزرگ  توحیدی ( یهودیت ، مسیحیت و اسلام ) باشد . پدر یک شخص خدا  دوست  و پسران درینجا پیروان ادیان متداول و ناتاتان قاضی هستند که نمی تواننند هیچ مذهبی را ترجیح دهند .  خداوند ( پدرفرزندان  ) همه مردمان را یکسان  دوست دادرد.  مهم نیست که مذهب ( حلقه انگشتر ) آنها مرغوبیت وشایستگی وخلاقیت خودرادارد  . همه مذاهب و ادیان جهان شایستگی خودرا داشته وبرتری ندارند ، برای اینکه در مبانی  و اصل خود مشابه هم  هستند .
علاقمندان درامه (رینگ پارابل اثر ابراهیم لیسنگ را در هامبورگ وشهرهای بزرگ جهان میتوانند دیدن کنند )







به دیگران بفرستید


دیدگاه ها در بارۀ این نوشته
نام

دیدگاه

جای حرف دارید.

شمارۀ زیر را درج کنید
   



عنایت الله حبیب