دو شعر بهاری

٢٩ حوت (اسفند) ١٣٨٩

بهار

 

مرا شگوفه بده ای بهار گل پرور

زجور دست زمستان ذلالتم بنگر

چراغ لاله سر راه من فروزان کن

که راه میکده گم کرده ام درین کشور

قسم به نر گس شهلا؛که چشم منتظرم

نجوید هیچ به جز سا قی و می و ساغر

بگو به شیخ اقا مت کند به صحن چمن

که پیش لاله و گل میشود ثواب دگر

بگو به محتسب شهر دره را بگذار

بکش پیا له ؛ که می میدهدز دوست خبر

مباش منتظر وعده های فردا یی

بگیر نقد و به نسیه امید خو یش مبر

چو یارو باده و گل با بهار همدم شد

بسوز شمع دل و نا له کن بسازای ظفر

 

 

بیا بهار

 

بیا بهار که دیگر توان هجران نیست

بیا بهار که غیر تو همدل و جان نیست

بیا بهار که از  سیلی ای تبار خنک

کبود گشته رخم طاقت زمستان نیست

بیا بهار که از برف های چشم سفید

توان رفتن ما جانب گلستان نیست

بیا بهار به هر شا خهء شگوفه بریز

که تاج گل بسروقا مت درختان نیست

بیا بهار چمن را لباس سبزه بدوز

بدون سبزه و گل نغمه های مرغان نیست

بیا بهار که سا لار عشق خنده کند

که پستهء لبی در این کرانه خندان نیست

بیا بها ر و بشوی خاک غصه از رخ باغ

که بی حضور تو اینجا امید باران نیست







به دیگران بفرستید


دیدگاه ها در بارۀ این نوشته

شامحمود20.03.2014 - 09:20

  بهترین شعر است که خواندم

بهاره02.03.2014 - 13:51

  سلام عالی بود

مریم 08.04.2013 - 13:59

  زیباترین شعر بود که تا حالا خواندم

رامین حیدری28.01.2013 - 09:40

 سلام بسیار زیباو دلچسپ
نام

دیدگاه

جای حرف دارید.

شمارۀ زیر را درج کنید
   



نذیر ظفر