سه گلوله برای پادشاه

٥ قوس (آذر) ١٣٩٠

    

تاریخ شانزده عقرب روزی است که یک قلب جوان، بریک قلب ساخته شده از سنگ وسیاهی، پیروز شد. در سال 1312  نوجوانی آهنین اراده، نادرخان، آن مستبد آهنین را به زیرخاک فرستاد. به قول مرحوم غلام محمد غبار، تفنگچۀ عبدالخالق هزاره، زندانیان مبارز در«سراتی موتی» ودیگرشکنجه گاه های دورۀ نادرخان را از مرگ مسلم نجات بخشید. پدیده یی اسرارآمیز واستثنایی به نام عبدالخالق محصول تجربۀ تاریخی استبداد درافغانستان بود که مانند دردی پیچان وبی پایان به طورمزمن همچنان حداقل به شکل ذهنی، تا هنوز ادامه یافته است.

ازعبدالخالق هیچ اثری مکتوب برجا نمانده است اما ایشان با سه گلولۀ تفنگچه، نفس تاریخ، اوضاع سیاسی، فلسفۀ فکری ودلاوری بی بدیل خود درآن سن نوجوانی را برای همیشه درذهن نسل های پس ازخود تشریح ومرقوم کرده است. ازین جهت، نام آن جوهرۀ بی تاب پایمردی وایثار، همیشه مرا ازلحاظ روانی، از جا کنده است.

دراواخر سال 1358 شانزده سال داشتم. درآن آوان با تجاوز ارتش شوروی به افغانستان، حالت تب آلودی بر روان مردم مستولی گشته بود. یک هفته قبل از خیزش سوم حوت- قیام سراسری مردم کابل- به منزل یکی از هم فکران (که لزوماً به نام ن، ج ازوی نام می برم) رفتم تا نسخه های دست نویش «شب نامه» را تحویل بگیرم، درقفسه کتاب اتاقک میزبان صفی از کتاب ها چیده شده بودند که درآن میان یکی هم «افغانستان درمسیرتاریخ» بود. دوست من گفت که این جا اتاق مطالعه پدرش است. دربارۀ کتاب غبار چیزهایی جسته و کنده درمحافل مخفی از زبان بزرگتر ها چیزهایی شنیده بودم.

دراواسط سال 1359 با تلاش زیاد و التماس توانستم کتاب را برای یک ماه برای مطالعه بگیرم. پدرآقای ن، ج خیلی سخت گیر بود وخصوصاً حاضر به دادن کتاب غبار نبود. استدلال ایشان این بود که کتاب مذکور درزمان ظاهرشاه فقط چند نسخه به دست مردم افتاده و متباقی ضبط شده است. کتاب را تقریباً به قول معروف با «چشم سفیدی» ازپدر آقای ن، ج گرفتم که خوانش آن درمجموع مغزم را چپه کرد ومرا نسبت به هرحادثۀ تاریخی بدبین ساخت. یک ماه بعد که کتاب را به صاحبش تحویل می دادم، مختصرصحبتی هم ازین سو و آن سو به میان آمد. میزبان من آدم نسبتاً سرسفیدی بود از سرسلسله های «جنبش انقلابی» که به نام «شعله یی» ها یاد می شدند. قدرت کلامش، بس جاذب وانگیزنده بود. او درک می کرد که نسب اعتقادات من بنا به علایق خانوادگی، به «نهضت اسلامی» می رسید اما جالب این جا بود که اوراق «شب نامه» برضد دولت کارمل را همراه با پسرش یک جا می نوشتیم ودرشهرپخش می کردیم! اصلاً درآن روزها، همه گروه ها یکدیگر شان را می شناختند. همه چیز ازحالت اختفا بیرون شده بود. درهرحال، آن مرد محترم درس خوانده و مهذبی بود وبه من ارج می نهاد.

برای نخستین بار اززبان ایشان فهمیدم که غلام محمدغبار کتاب دیگری هم درشرایط مخفی ودربدری نوشته است. او گفت که شرح کشته شدن نادرخان پدرظاهرخان نیز درهمان کتاب است. این یک موضوع وسوسه انگیز برای من بود. اطلاعات من درباره قتل نادرشاه تیره وتار و درمجموع یک رشته مسموعات غیرمکتوب بود که فقط تشنگی مرا برای دانستن اصل جریان دامن زده بود. کل دارایی ذهنی من گپ هایی بود که پسرخاله ام به من گفته بود و اززبان محب علی هم صنفی ام شنیده بودم که او بالنوبه از پدرش شنیده بود.

سوال اساسی برای من این بود که یک کسی که هم سن من بوده چطور پادشاه را کشته است؟

این واقعه درباورمن از عقل به دوربود! از میزبان پرسیدم که آیا دربارۀ قاتل نادرخان چیزی می داند؟

او بی درنگ گفت: این یک رازاست. همه چیز را «تغییر» داده اند.

سپس ادامه داد: گفته می شود که غباردرکتاب مخفی خود، موضوع را شرح داده است.

ایشان چیززیادی نمی دانست. دوماه بعد زندانی شدم. درماه ششم زندان درپلچرخی با کسی هم اتاق بودم که قاضی ضیاء هزاره نام داشت. ایشان ازسرحلقه های سازمان آزادی بخش مردم افغانستان ( ساما) به رهبری شادروان عبدالمجید کلکانی بود. قاضی ضیاء آدمی خود دار، متعارف ورازناک بود. دست ها وپاهایش دراثرشکنجه متلاشی شده بود، اما برای این که جوانی مثل من روحیه خود را نبازد، صاف وساده حکایت می کرد که از زینه های منزل سوم غلتیده است وفشارش هم پائین بود وکه درنتیجه دست ها وپاهایش زخمی شده است. او درروز اول که دراتاق 78 منزل سوم بلاک اول با هم یکجا شدیم، به من طورسربسته گفت:

هرکسی درین جا اعتراف کند، هیچ زندانی حاضر نمی شود با وی دوریک دسترخوان بنشیند!

روزی ازوی دربارۀ قاتل نادرخان سوال کردم. اوگفت: همه چیز درباره عبدالخالق هزاره از طرف دولت به دروغ نوشته شده.

اوگفت: کشندۀ پادشاهان درعصر عصر وزمان ودرهرکشور وجود داشته. اما کشنده یی که تا آخر دست به مقاومت می زند، فقط از عبدالخالق هزاره دیده شده است.

قاضی ضیاء گفت: مقاومت سه عامل دارد. اعتقاد، لجاجت شخصی ومجبوریت ناشی ازبی اطلاعی. مقاومت عبدالخالق از جنس اول بود. اما من اطلاع زیادی ندارم. پرسیدم: پس از روی چه می گویید که منشاء مقاومت عبدالخالق، عنصراعتقاد بود. قاضی گفت: برای این که کشتن یک پادشاه کاریک شخص آماتورنمی تواند باشد ومقاومت زیرشکنجه نیز کار مبارزین آماتور نیست. لجاجت شخصی وکینه توزی نوجوان شانزده ساله نیز نمی تواند یک دستگاه استبدادی را درعقب راز نگهدارد.

جالب این جاست که قاضی ضیاء هم به این باور بود که عبدالخالق «یک رازاست». بیست وپنج سال بعد که من نمایشنامه «عبدالخالق» را نوشتم، درمقدمه کتاب آوردم که « هنوز عقب دروازه یک رازناگشوده ایستاده ام.»

شرح این گوشۀ صحبت های من با قاضی ضیاء را به آینده می گذارم. فقط یاد آورمی شوم که قاضی ضیاء زیرشکنجه های هولناک، روح بلند خود را نشان داد وسرانجام درحالی که «حلقه مصیبت» را به گردن دیگریاران خویش نیانداخت، حکومت کارمل درکمال نامردی او را تیرباران کرد.

شماری ازنویسندگان وروشنفکران هزاره که درنوشتن «عبدالخالق» مرا یاری کردند، نیز درخصوص اسرارسیاسی و انگیزش عبدالخالق به عنوان شکننده حلقه اصلی زنجیرطلسم استبداد به این نکته اشاره می کنند که عبدالخالق تا حد زیادی نمادی زنده ازیک جرقۀ واکنش تاریخی مظلومیت تباری بوده است. برداشت مسلط من هم تا اندازۀ زیادی همین است که خشت بنای انگیزشی پدید آیی عبدالخالق، منشاء ضدحملۀ ایشان برای شکستن بت استبداد بوده است، اما با توجه به مصاحبه های متعدد که با شاهدان آن زمان انجام دادم و از زبان آن ها شرح وضعیت سیاسی واجتماعی آن زمان را شنیدم، وسپس آثار وخاطره گویی های شخصیت های آن زمان را مرور کردم، احساس می کنم چیزی بالاتر از واکنش ناشی ازمظلومیت تباری درشخصیت  وروح عبدالخالق وجود داشته است.

درین ارتباط چند دلیل دارم:

مورد اول: درسال1387 بعد ازآن که نمایشنامه «عبدالخالق» درکابل انتشاریافت، روزی با جناب سعید«انصاری» سخنگوی پیشین ریاست امنیت ملی دیدار داشتم. او گفت: شما درکتاب خود از شخصی به نام «سیدکبیرآغا» یاد کرده و اشاره داده اید که تفنگچه یی را که عبدالخالق با آن، نادرشاه را از پا درآورد، همان فرد به او داده بود. انصاری افزود: شما آیا دربارۀ سیدکبیرآغا چیز بیشتری می دانید؟

جواب دادم: خیر، من درجریان مصاحبه ها وپی جویی های دیرمدت، نتیجه گرفته ام که شخصی به نام سیدکبیرآغا که دربازار شاهی کابل «دارالوکاله» داشته است، با عبدالخالق ازنزدیک می شناخته و تفنگچه را همان شخص به عبدالخالق داده بود. انصاری تایید کرد:

درست است. من پسرسید کبیرآغا هستم! پدرم ازفعالان ضد استبداد نادرخان بود وسال های سال را درزندان های هاشم خان با پریشانی ودربدری به سر برد. ازپدرم یک کتاب خاطره دست نویس باقی مانده است که تمام زندگی و مصایب خود را درآن شرح داده و ازجمله قضیه یی را که چه گونه تفنگچه را دراختیار عبدالخالق هزاره قرارداده، نیز جز به جز نوشته است.

انصاری کاغذ پاره های نسبتاً زرد شده یی را آورد و پیش نظرم گذاشت. دست نویس سیدکبیرآغا ظاهراً درکتابچه یی سفید مرقوم نشده بود. این دست نویس دراصل کتابی بوده است اما نویسنده درحاشیۀ های سفید کتاب، افکاروسرنوشت خود را شرح داده بود. ازجناب انصاری خواستم که صفحات مربوط به شرح رابطه سیدکبیرآغا و عبدالخالق را دراختیار من قرار بدهد. انصاری گفت: چون بخش زیاد این خاطرات به مسایل خانوادگی ما ربط دارد، درآینده صفحات مربوط به حوادثی را که شما می خواهید ازبدنۀ کتاب کهنه جدا می کنم و دراختیار تان قرار می دهم. اما ایشان به وعدۀ خود وفا نکرد. درآن دست نویس، نویسنده چند بار از عبدالخالق وشناختش با وی یاد آور شده بودو خطوط رنگ رفته وریز آن اجازه نمی دادکه من درهمان لحظات گذرنده، خط تازه یی از ارتباط وحوادث را تشخیص کنم.

این اسرارتازه نشان می دهند که عبدالخالق با شبکه های ضد رژیم نادرخان رابطه داشت ودرمیان آنان ازجایگاهی قوی ومعتبر برخوردار بود. اقدام عبدالخالق بدون فیصلۀ یک جمع، بدون اجندای سیاسی وبدون یک جریان ریشه دار اجتماعی وروشنفکری صورت نگرفته است.

مورد دوم: عبدالخالق از نظر خط فکری وسیاسی، عقبۀ گسترده وعمیق داشت. پدرش مولا داد، مردی هوشمند و پیشرو بود وبا چند زبان خارجی می توانست صحبت کند. وی سپه سالار غلام نبی خان چرخی را درسفرهای متعدد به اروپا همراهی می کرد وازرویداد های وقضایای مهم آگاهی می داشت. او محرم رازسپه سالاربود و ازدیدارها وسازماندهی روابط سیاسی جدید به رهبری امان الله خان کاملاً مطلع بود. سپه سالار درواقع بازوی نظامی امان الله خان دربازگشت احتمالی ومجدد شان به قدرت بود. مولا داد درطی تماس های نزدیکش با شخصیت های برجسته، نسبت به خاندان نادرشدیداً مظنون بود وحتی درخارج ازکشور، نسبت به نادرخان درشتی کرده بود. اندکی پس از روی کارآمدن نادرخان، نبی خان هم به کابل بازگشت و همه روزه به طورعلنی با مخالفان نادردرکوچه اندرابی دیدن می کرد. افراد مخفی نادر خبرمی آورند که سفرۀ بزرگ درسالن پذیرایی برادران چرخی همیشه پهن است ومردم دسته دسته می آیند ومی روند. عبدالخالق خود درصحنه حضور می داشت وازتمام جریان مطلع می بود. درشرایط خفقان، گردش آوازه ها کار حقایق را به سرمی رسانند. ازهمان دیدووادید های چرخی ها، آوازه های گرم دربارۀ بازگشت امان الله دهان به دهان منتقل می گشتند. اما کسی نمی دانست که نادرهمه چیز را تحت نظرداشت وضربه را ناگهانی آوردو نبی خان وخاندانش را چنان سریع وغافلگیرانه تارومار کرد که مجال هیچ حرکتی باقی نماند. هجده تن ازخانوادۀ چرخی ها اعدام شدند.

شوک ناشی ازین حادثه وتراژدی قتل نبی خان وحبس جمیع اعضای خاندان چرخی ها، عبدالخالق را دربحران عمیق روانی فرو برد. عبدالخالق جوانی خون گرم، باهوش وازلحاظ بدنی به حدکافی سرحال بود. اوازدوجهت ازبابت سقوط امان الله خان متأثربود. یکی این که امان الله قوم هزاره را ازحالت محکومیت میراثی عبدالرحمن وحبیب الله به درآورد؛ دوم این که وی درمحیط پرورش یافته بود که بالطبع ازهواداران سرشناس امان الله خان به حساب می رفتند. دریک چنین اوضاع، اخباری ازدربار به بیرون درزمی کرد که نشان می داد، نادرخان پس ازیکسره کردن عصیان های «شمالی»، به حساب حوزۀ «هزاره جات» هم خواهد رسید. نادر می دانست که ساکنان مناطق هزاره نشین، کماکان به عنوان نیروی زنده ومسلح که تا آخرین لحظه ازسوی حکومت حبیب الله کلکانی رام نشده و با امان الله خان دربازگشت دوباره به سلطنت فداکاری ها کرده بودند، درواقع یک بسترخطر برای حکومت جدید بود. سرکوب دگربارۀ هزاره جات آرام آرام دردستور کارمی گرفت. علاوه برآن، عبدالخالق با دیدن سرنوشت دردناک چرخی ها ازنظرعاطفی منفجروتنها شده بود. همسالان جوان چرخی ها که با وی یک جا بزرگ شده بودند وشنیدن داستان های تلخ آنان، بس طاقت شکن بود. انهدام خاندان چرخی ها، مرکزامیدهای امان الله ونهضت امانی را درهم شکست؛ اما نهضت امانی از دیدگاه فکری وسیاسی همچنان درمیان مردم زنده بود.

حرکت عبدالخالق درنقش اجرایی یک نقشۀ بزرگ را بدون فهم تاریخی وداشتن پشتوانه قوی وزیرزمینی ازنظرسیاسی نمی توان تصورکرد. عبدالخالق درانجام مأموریت تاریخی، «فرد» نبود، جریان زیرزمینی بود که درآن، شاه بی بی خانم جنرال جیلانی خان چرخی نقش معنوی داشت. مولاداد خان – پدر- ومولاداد خان – مامایش- مرتبط با دسته های نخبه گان با نفوذ هوادار ضد انگیس، جزو حرکت زیرزمینی بودند. رابطۀ ممتد حلقات به ظاهرازهم گسسته و مشارکت سیدکبیرآغا به این برنامه، ازیک مقاومت سیاسی زیرزمینی خبرمی دهد که عبدالخالق را برای انجام نقشۀ تاریخی مناسب تشخیص داده بودند. درین جا یک پرسش احتیاط آمیز وجود دارد: اگرنقشۀ امانیست ها این چنین سنجیده شده می بود، چرا خانوادۀ عبدالخالق قبلاً برای نجات جان شان درصورت ناکامی وافشای پلان، قبلاً ازکابل ناپدید نشده بودند؟ با توجه به خونگرمی ونوعی «عصبانیت» نسبتاً پررنگ جوانی که درکرکترعبدالخالق مشاهده می شد، می توان احتمال داد که اقدام به چنین کاری، بیشتر نتیجۀ اراده گرایی وابتکار شخصی ایشان برای عملی کردن «زودهنگام» عملیات برای کشتن نادربوده باشد و رویداد پیش هنگام سبب شده باشد که حلقات زیرزمینی درپایتخت ناگاه دربرابرعمل انجام شده قرارگرفته باشند.دلیل این احتمال آن است که اساساً هیچ کسی نتوانسته بود به درستی تعین ویا پیش گویی کند که عبدالخالق درآن احوال نفس گیرواختناق، دقیقاً چه وقت، درکجا وچه گونه خودش را خواهد توانست به پادشاه برساند. می توان توجیه کرد که جریان مخفی ضد نادر، پس ازقتل نبی خان چرخی، روی این برنامه که پس ازین چه باید کرد، مشورت هایی را انجام داده بود، مگرقبل ازآن که مشورت ها درخصوص اصدارفیصلۀ نهایی به اجماع برسد، عبدالخالق ازلحاظ روانی، برای انجام مأموریت، آماده شده و به حرکت افتاده بود. وی در دوبار نخست نتوانست خودش را به پادشاه برساند. دردورسوم، به طورتصادفی متوجه شد که می تواند نقشه خود را عملی کند. (مراجعه کنید به نمایشنامه عبدالخالق درسایت چشم انداز)

مورد سوم:

مقاومت اسطوره یی عبدالخالق هزاره زیرفشارهای دهشت ناک، نه این که نقطۀ عطف انگیزۀ ریشه دار وقویاً سیاسی بود، بل درتاریخ افغانستان درنوع خود بی همتا ودرس آموز بوده است. من درآوان نوجوانی، خود شاهد بوده ام که افراد به اصطلاح «بزن بهادر» وپرادعا، چه گونه سهل وصریح زیرفشار بدنی وعذاب روانی کوتاه مدت خردوخمیرشده و حتی به گونه خلاف یا مطابق واقعیت، اعضای خانوادۀ شان را به عنوان شریک جرم برای بازجویان معرفی می کردند. اما برخی زندانی های لاغراندام وبه قول بازجویان، «میذوف ومردنی» که روح وروان شان با تعهد وپیمان سیاسی مجهز بود، بازجویان ددمنش را به گریه می نشاندند. عبدالخالق رازهای عبرت انگیزی را با خود برد اما برای نسل های مبارزی که برای رسیدن به عصری برای عدالت می رزمند، حقیقت جاودانی ودرخشانی را به یادگارگذاشته است.  نکات مطرح شده دراجمال کنونی، به هیچ روی درنشان دادن سیمای عبدالخالق بسنده نیست واحساس می کنم هنوز هم برخی سخن گفتن دربارۀ عبدالخالق را با ملاحظه کاری هایی که عمدتاً از دوره های استبداد به میراث مانده است، به طورناگفته درنظرمی گیرند. ملاحظه کاری چیزی را تغییرنمی دهد. عبدالخالق هشتاد وهشت سال قبل برمحافظه کاری های اهانت آمیز با خون خود خط بطلان کشیده است.

برگرفته از وبلاگ نویسنده







به دیگران بفرستید


دیدگاه ها در بارۀ این نوشته

خراسان زمین02.12.2011 - 14:27

 دوستی به نام toukhy سه بار کوشیده اند تا دیدگاه شان را در بارۀ این نوشته بفرستند ولی هرسه بار پیام دیگاه ایشان خالی به ما رسیده است. خواستیم یادآور شویم تا سوء تفاهمی پیش نیاید.
نام

دیدگاه

جای حرف دارید.

شمارۀ زیر را درج کنید
   



رزاق مامون