تعمیم پذیری مسأله ی فردیت در "عشقِ عمومی"

١١ جدی (دی) ١٣٩٠

هر شعر (و در واقع هر آفرینش هنری) بازتاب مسأله ی فردیت و یا بازگویی "هویت منِ فردی" آفرینشگر است.

 باز گویی "هویتِ منِ فردی" به معنای شکل دهی دریافت ها و پنداشت های هنری آفرینشگر است از مسایل و موارد گوناگون. به زبان دیگر ، اثر هنری( و از آن شمارشعر) چیزی جز ارائه تأثیر پذیری شاعر از نوعی حالت فردی( فردیت) نیست؛ اما با ذکر این نکته که این فردیت هنری زمانی می تواند بازتاب گسترده داشته باشد که از وضعیت فردی  به وضعیت عمومی بدل گردد؛ یعنی بتواند این فردیت به وسیله ی هنر (نقاشی، شعر، داستان، سینما، پیکر تراشی و...)از تجربه ی فردی در فرایند آفرینشی ، به تجربه ی عمومی بدل شود.

بربنیاد آنچه گفته شد، مسأله ی فردیت و بحث تعمیم پذیری آن در حوزه ی دریافت عمومی، از جدی ترین موارد در حوزه ی شعر است.

با توجه به طرح این مسأله (تعمیم پذیری مسأله ی فردیت و عمومی ساختن آن در ذهن مخاطبان) من این رویکرد هنری را در شعری از شاملو نشان می دهم.

"عشقِ عمومی" نام سروده یی از شاملو است که رویکرد تعمیم پذیری مسأله ی فردیت شاعر در آن به تجربه ی عمومی بدل شده است.با آنکه محتوای این شعر عاشقانه است و به نوعی به بازگویی"منِ فردی شاعر" می پردازد؛ اما پس از آن، این تجربه ی فردی از مقوله ی عشق - که از فردیت ذهنی شاملو سرچشمه می گیرد-  به گونه ی معجزه آسایی با دید و دریافت های عمومی و اجتماعی پیوند می خورد و فردیت، جایش را به عمومیت می دهد.

"اشک رازی ست

لبنخد رازی ست

عشق رازی ست

اشک آن شب لبخندِ عشقم بود.

v      

قصه نیستم که بگویی

نغمه نیستم که بخوانی

صدا نیستم که بشنوی

یا چیزی چنان که ببینی

یا چیزی چنان که بدانی ...

 

من دردِ مشترکم

مرا فریاد کن"

پاره ی نخست شعر (درمصرع های اشک رازی ... لبخندرازی... اشک آن شب) بازگویی همان حالت منِ فردی (فردیت) شاعر است تا مصرع " اشک آن شب لبخندِ عشقم بود"؛ اما پاره ی دوم؛ یعنی "قصه نیستم که بگویی" تا "مصراع من درد مشترکم، مرا فریاد کن"در برگیرنده ی فرایند بدل سازی همان فردیت به تجربه ی عمومی و یا تعمیم پذیر سازی مسأله ی فردیت در حوزه ی حس و دریافت عمومی است.

در پاره ی دوم ، بی تردید این فردیتی که از پاره ی نخست آغاز می شود، به صورت شگفتی با حالت عمومی و مجموعی مخاطبان گره می خوردوشعر از شکل خصوصی، به حالت عمومی در می آید و فردیتِ شاعر " دردِ مشترک" را "فریاد می کند".

پاره ی سوم را نیز مرورمی کنیم:

"درخت با جنگل سخن می گوید

علف با صحرا

ستاره با کهکشان

و من با تو سخن می گویم."

بی گمان همسان سازی های محسوس در سخن گفتنِ درخت با حنگل ، علف با صحرا و ستاره با کهکشان، از نوع همسان سازی های عمومی و نزدیک به درک مخاطبان است  که به گونه یی از یک رابطه ی انداموار میان پدیده ها گپ می زند و به لحاظ قرینه سازی مفهومی زودتر قابل درک است؛ اما مصرع "و من باتو سخن می گویم" ،باز هم بازگویی فردیتِ شاعر و تعمیم آن در فرایند حوزه ی درکِ عمومی است.

همسان سازی های قابل رؤیت(محسوس) که در بالا به آن اشاره شد، برای نشان دادن نیازِ مفهومی بیشترشاعر برای سخن گفتن بیشتر به همزادش است( یعنی شاملونیاز سخن گویی با همزادش را داردمانند: درخت که با جنگل،علف که با صحرا و ستاره که با کهکشان سخن می گوید، او نیز با او... سخن می گوید)

این همسان سازی در پاره ی سوم نیز، بی تردید بیان کننده ی همان رویکرد تعمیم پذیرسازی مسأله ی فردیت  در فرایند عمومی سازی است.

ادامه ی پاره ی سوم را تا پایان می خوانیم:

" نامت را به من بگو

دستت را به من بده

حرفت را به من بگو

قلبت را به من بده

من ریشه های تو را دریافته ام

با لبانت برای همه لب سخن گفته ام

و دست هایت با دستانِ من آشناست"

مهم ترین ویژه گی در شعر شاملو، بازتاب و سپس پیوند مفاهیم مبتنی بر مسأله ی فردیت آفرینشی، به تجربه ی عمومی و عمومیت پذیری مسأله ی فردیت است. شاملو با به کار گیری این رویکرد ، قادر لست فردی ترین مسایل (حتاخصوصی ترین موارد عاشقانه ی صرف)را در شعر به یک مسأله ی عمومی برل سازد. به گونه ی مثال در ادامه ی پاره ی سوم شعر" عشق عمومی"که نقل شد، او تمام مسأله ی فردیتش را که در مصرع های "نامت را به من بگو+ دستت را به من بده+حرفت را به من بگو+ قلبت را به من بده" شکل می گیرد، ناگهان بادرد، دید و دریافت عمومی پیوند می زند و می گویدکه :

"من ریشه های تو را دریافته ام

بالبانت برای همه لب ها سخن گفته ام

و دست هایت با دستان من آشناست."

و سپس با گریز آگاهانه از این فردیت و پیوند آفرینی درحوزه ی  عمومی تر، به گسترش این عمومیت به جای فردیت می پردازد و گام به گام با مخاطبانش که همزادان وی اند، د رخط سُرایش پیش می رود:

" د رخلوتِ روشن باتو گریسته ام

برایِ خاطرِ زندگان ،

و در گورستانِ تاریک با تو خوانده ام

زیبا ترینِ سرود ها را  

زیرا که مردگان این سال

عاشق ترین زندگان بوده اند."

در پاره ی چهارم( که پاره ی پایانی شعر است) با آن که مسأله ی تعمیم فردیت شکل می گیرد؛ اما در تناسب با رویکرد عمومیت سازی، این فردیت بازهم نقبی به سوی تعمیم پذیری می زند و باز هم همسان سازی ها برای نشان دادنِ نیاز به سخن گفتن مطرح می شود و سپس بازگویی همه یی این فردیت ها از فرایندِ دریافت فردی به دریافت عمومی بدل می شوند و مقوله ی  عشق از حالت فردی ومحدود به رویکرد اجتماعی گسترده بدل می شود:

" دستت را به من بده

دست هایِ تو با من آشناست

ای دیریافته با تو سخن می گویم

به سانِ ابر که با توفان

به سانِ علف که با صحرا

به سانِ باران که با دریا

به سانِ پرنده که با بهار

به سانِ درخت که باجنگل سخن می گوید

زیرا که من

ریشه هایِ تو را دریافته ام

زیرا که صدایِ من

با صدایِ تو آشناست." (1)

 باآن که زنده گی ، مرگ، جاودانگی، اندوه، سرور و از جمله عشق مفاهیم تا حدی فراگیر درشعر همه شاعران معاصر زبان پارسی است؛ اما ویژه گی متفاوت در کار شاملو، همان "تعمیم پذیری مسأله ی  فردیت" (هویتِ منِ فردیِ شاعر) در حوزه ی درک عمومی و پیوند آن (فردیت) با انگاره های عمومی و مسایل حاد اجتماعی است.

به دلیل همین روش است که چهره ی شاملو از شاعران هم نسل و هم فصلش  متفاوت است و شعر او حتا  در مرحله ی بازگویی خصوصی ترین موارد، بیشتر با رویکرد های  اجتماعی  بافت خورده است.

شاملو هنگامی که از عشق ، مرگ، زنده گی و... در حوزه ی فردیت  سخن می گوید، دیگر به بیان موارد تکرویه و سطحی نمی  پردازد؛ عشق او به تعبیر خودش: " عشقِ عمومی" است و مرگ وزنده گی نیز برایش مسأله ی جمعی است؛ درد او نیز به گفته ی خودش" مشترک است که از حنجره ی عمومی "فریاد" می شود، و این از دیدِ من، مهم ترین ویژه گی شاملو در تعمیم دادن مسأله ی فردیت به شکلِ عمومی آن است.

 

پانوشت:

احمد شاملو، هوای تازه،  عشق عمومی،تهران ، 1336. 







به دیگران بفرستید


دیدگاه ها در بارۀ این نوشته
نام

دیدگاه

جای حرف دارید.

شمارۀ زیر را درج کنید
   



جاوید فرهاد